نماز

پیرمردی در روستایی هرروز برای نماز صبح از منزل خارج وبه مسجدمی رفت
دریک روز بارانی پیرمرد
صبح برای نماز از خانه بیرون آمد
چند قدمی که رفت در چاله ای افتاد،
خیس وگلی شد
به خانه بازگشت لباس راعوض کرد
ودوباره برگشت
پس از مسافتی برای بار دوم خیس و گلی شد برگشت لباس راعوض کرد
 ازخانه برای نماز خارج شد.
دید جلوی درمسجد،
 جوانی چراغ به دست ایستاده است سلام کرد
 و راهی مسجد شدند
هنگام ورود به مسجد دید جوان وارد مسجد نشد پرسید: ای جوان برای نماز وارد مسجد نمی شوی؟
جوان گفت نه ،
ای پیر ،من شیطان هستم
برای بار اول که بازگشتی خدابه فرشتگان گفت: تمام گناهان او را بخشیدم.
برای باردوم که بازگشتی خدا به فرشتگان گفت: تمام گناهان اهل خانه او را بخشیدم .
ترسیدم اگر برای بار سوم در چاله بیفتی ,
خداوند به فرشتگان بگوید
 تمام گناهان اهل روستا رابخشیدم
 که من این همه تلاش برای گمراهی آنان داشتم
برای همین آمدم چراغ گرفتم تا به سلامت به مسجد برسی

🌻گر تو آن پیر خرابات باشی
فارغ ز بد و بنده ی الله باشی
شیطان به رهت همچو چراغی بشود
تا در محضر دوست همیشه حاضر باشی

اخلاص

اخلاص
شیطان و عابد

در بنى اسرائیل عابدى بود به او گفتند: در فلان مكان درختى است كه قومى آن را مى پرستند. خشمناك شد و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را قطع كند. ابلیس به صورت پیر مردى در راه وى آمد و گفت : كجا مى روى ؟
عابد گفت : مى روم تا درخت مورد پرستش مردم را قطع كنم ، تا مردم خداى را نه درخت را بپرستند.
ابلیس گفت : دست بدار تا سخنى باز گویم . گفت : بگو، گفت : خداى را رسولانى است اگر قطع این درخت لازم بود خداى آنان را مى فرستاد. عابد گفت : ناچار باید این كار انجام دهم .
ابلیس گفت : نگذارم و با وى گلاویز شد، عابد وى را بر زمین زد. ابلیس ‍ گفت : مرا رها كن تا سخن دیگرى برایت گویم ، و آن این است كه تو مردى مستمند هستى اگر ترا مالى باشد كه بكارگیرى و بر عابدان انفاق كنى بهتر از قطع آن درخت است .
دست از این درخت بردار تا هر روز دو دینار در زیر بالش تو گذارم .
عابد گفت : راست مى گویى ، یك دینار صدقه مى دهم و یك دینار بكار برم بهتر از این است كه قطع درخت كنم ؛ مرا به این كار امر نكرده اند و من پیامبر صلى الله علیه و آله نیستم كه غم بیهوده خورم ؛ و دست از شیطان برداشت .
دو روز در زیر بستر خود دو دینار دید و خرج مى نمود، ولى روز سوم چیزى ندید و ناراحت شد و تبر برگرفت كه قطع درخت كند.
شیطان در راهش آمد و گفت : به كجا مى روى ؟ گفت : مى روم قطع درخت كنم ، گفت : هرگز نتوانى و با عابد گلاویز شد و عابد را روى زمین انداخت و گفت : بازگرد و گرنه سرت را از تن جدا كنم .
گفت : مرا رها كن تا بروم ؛ لكن بگو چرا آن دفعه من نیرومندتر بودم ؟
ابلیس گفت : تو براى خدا و با اخلاص قصد قطع درخت را داشتى لذا خدا مرا مسخر تو كرد و این بار براى خود و دینار خشمگین شدى ، و من بر تو مسلط شدم .

بندگی خدا

دستور العمل سیر و سلوک از ایت الله بهجت
بسمه تعالی
کوچک و بزرگ باید بدانیم: راه یگانه برای سعادت دنیا و آخرت، بندگی خدای بزرگ است؛ و بندگی، در ترک معصیت است در اعتقادیات و عملیات.
آنچه را که دانستیم، عمل نماییم و آنچه را که ندانستیم، توقف و احتیاط نماییم تا معلوم شود، هرگز پشیمانی و خسارت، در ما راه نخواهد داشت؛ این عزم اگر در بنده، ثابت و راسخ باشد، خدای بزرگ، اولی به توفیق و یاری خواهد بود.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته، و الصلاة علی محمد و آله الطاهرین، واللعن علی أعدائهم أجمعین.

"حزن سبز "

"حزن سبز "

 اندوهی که سالک از هنگام شروع سلوک تا رسیدن به لقای محبوب دائماً در دل دارد، که مبادا عمر به پایان رسد و به مقصود نرسد، البته حزن قلبی نباید به عبوس بودن و بداخلاقی بینجامد.

حزن دائم

سالک از زمان شروع سلوک تا زمان رسیدن به لقای محبوب دائماً حزنی در دل دارد. حزن از اینکه مبادا عمر به پایان رسد و او به مقصود نرسد

«همین حزن، سالک را هدایت می‌کند به مقصود».«به محض انقطاع رشتۀ حزن از قلب، فیوضات معنویه منقطع گردد» «اگر قلب شاد و خندان باشد، هم او را بهره‌ای از معارف نخواهد بود» ؛ «در دل محزون است و صورتش خندان».پس حزن قلبی نباید به عبو س بودن صورت و بداخلاقی بینجامد. مؤمن ترش‌خو و عبوس نیست و اهل قهقهه نیز نیست و خنده او مانند رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم تبسم است. سالک تبسمی نمکین بر لب دارد، تبسمی که خود حاکی از حزنی درونی است . سالک در طول سلوک الی الله قبض و بسط دارد. در حال قبض نباید «بِشْرُهُ فِی وَجْهِهِ» از دست برود و در حال بسط نباید «حُزنُه فی قَلبِه» کم‌رنگ شود. دربارۀ قبض و بسط سلوکی سخن خواهد آمد.
 کتاب سیر و سلوک (طرحی نو در عرفان عملی شیعی) صفحه ۳۲۰ و ۳۲۱

هوای نفس

گفت: پیلی را آوردند بر سر چشمه ای که آب خورد.
خود را در آب می دید و می رمید.
او می پنداشت که از دیگری می رمد. نمی دانست که از خود می رمد.

همه اخلاق بد، از ظلم و کین و حسد و حرص و بیرحمی و کبر ، چون در توست، نمی رنجی؛
چون آن را در دیگری می بینی،
می رمی و می رنجی.

فیه ما فیه

اخلاص در عمل

اخلاص در عمل

منقول است كه مرحوم حاجي سبزواري (رضوان الله عليه ) براي عبادت بيماري مي رفت و عده اي هم با او بودند . نزديك منزل بيمار كه رسيد ، برگشت و نرفت . اطرافيان پرسيدند : آقا چرا تا اين جا آمديد و حالا بر مي گرديد؟ آقا جواب داد : كه خطوري به قلبم كرد كه بيمار وقتي مرا ببيند ، از من خوشش خواهد آمد و مي گويد كه سبزواري ، چه انسان والا و بزرگي است كه به عبادت من بيمار آمده است . حالا بر مي گردم تا هنگامي كه اخلاص اوليه را بيابم و تنها براي خدا به عبادت بيمار بيايم .
در محضر استاد
ص32
حسن زاده املی

طريقت

اي عزيز! طريقت كار هر كسي نيست و به تعبير عين القضات اين كار، كار آساني نمي باشد. در اين باره نكته اي از عين القضات بياموزيم:  
«روزي چندين هزار جنازه به گورستان مي برند كه حتي يكي از آنان لحظه اي به تفكر نمي پردازد.
و از چندين هزار كس كه كم و بيش به تفكر پرداخته اند، يكي به مقام جستجوي حقيقت بر نمي آيد.
و از چندين هزار كس كه به مقام جستجو بر مي آيند، يكي به راه راست نمي رود.
و از چندين هزار كس كه به راه راست مي روند، يكي نيست كه از راه رفتن خسته نگردد و دست از جستجو بر ندارد.
و از چندين هزار كس كه استقامت مي ورزند و راه را به پايان مي برند، يكي در ميان نباشد كه شايسته پيشگاه معشوق گردد.
تا نپنداريم كه به راه طريقت رفتن كاري است آسان.» 

 (عين القضات همداني، نامه ها، نامه 72)

مستانه مستم میکنی،

مستانه مستم میکنی، دل را زدستم میکنی...
گه باده نوشم ای صنم،گه می پرستم میکنی

 

در سوزو تابم میکنی، هردم خرابم میکنی...
گه می نوازی ماه من،گاهی زهستم میکنی

حیران شدم در کار تو،درمانده از رفتار تو...
هم می گشایی پای را،هم قفل و بستم میکنی

با من نگویی چیستی، اهل کجا یا کیستی...
گاهی بلندم میکنی، گاهی تو پستم میکنی

آتش زدی کاشانه را،بردی دل دیوانه را...
هم شاد شادم ای صنم،هم غم پرستم میکنی

بگرفته ای جان مرا،کردی به زندانت مرا...
می بخشیم عالم به من، گه ورشکستم میکنی

دل را به زاری می بری،اندرخماری می بری
خوبم که آزردی مرا،آنگه تو مستم میکنی...

 

شرح اصطلاحات عرفانی :2

شرح اصطلاحات عرفانی :


محبوب

مطلوب مطلق را گویند، وقتی كه آن مطلوب مطلق را مستغنی از دوستی دانند بی هیچ قیدی.

طلب

جستن حق تعالی را گویند مطلقا، اعم از آنكه او را دوست دارند یا نه، بلكه بیشتر از راه عبدیت و معبودیت بود. و آن طلب به مقتضای استعداد ذاتی است بی مقصد طالب.

طالب

جوینده ای را گویندكه شعور به مطلوب خود حاصل كرده باشد، و قصد وصول داشته؛ از راه عبدیت و كمال، نه از روی دوستی.


مطلوب

حق تعالی را گویند.

عشق

دوستی حق را گویند با وجود طلب وجد تمام.

نتیجه فکر

شیخ رجبعلی خیاط می فرمود:
در بازار بودم...
اندیشه مكروهی در ذهنم گذشت.
بلافاصله استغفار كردم و به راهم ادامه دادم.
قدری جلوتر شترهایی قطار وار از كنارم می‌گذشتند.
ناگاه یكی از شترها لگدی انداخت كه اگر خود را كنار نمی‌كشیدم، خطرناك بود.
به مسجد رفتم و فكر می‌كردم همه چیز حساب دارد.
این لگد شتر چه بود...!؟
در عالم معنا گفتند:
شیخ رجبعلی! آن لگد نتیجه آن فكری بود كه كردی!
گفتم: اما من كه خطایی انجام ندادم...
گفتند: لگد شتر هم كه به تو نخورد...!
قانون کارما در کائنات جریان دارد... حتی یک تفکر منفی میتواند تاثیری منفی ایجاد کند...

ﺧــــــــــــــــــــــــــــــــــﺪﺍﯾﺎ
ﺩﺭ ﺁﻥ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﮐﻪ ﻏﺮﻭﺭ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﺶ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ، ﺑﻪ ﺗﻮ ﭘﻨﺎﻩ
ﻣﯿﺒﺮﻡ ....

ﺧــــــــــــــــــــــــــــــــــﺪﺍﯾﺎ
ﺩﺭ ﺁﻥ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﮐﻪ ﻫﻮﺱ ﭼﻮﻥ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﻭﯾﯽ ﺯﺷﺖ ﻃﯿﻨﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻣﯿﮑﻨﺪ، ﺑﻪ ﺗﻮ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯿﺒﺮﻡ...

ﺧــــــــــــــــــــــــــــــــــﺪﺍﯾﺎ
ﺩﺭ ﺁﻥ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﺟﺰ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﻮ ﺑﻪ ﮔﻮﺷﻢ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯿﺸﻮﺩ، ﺑﻪ ﺗﻮ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯿﺒﺮﻡ ...

ﺧــــــــــــــــــــــــــــــــــﺪﺍﯾﺎ
ﺩﺭ ﺁﻥ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﺮ ﺩﺳﺘﻬﺎ ﻣﯿﺒﺮﻧﺪ، ﺑﯽ ﻫﯿﭻ ﺯﺍﺩ ﻭ ﺗﻮﺷﻪ ﺍﯼ، ﺑﻪ ﺗﻮ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯿﺒﺮﻡ .....

عارفانه ها :

عارفانه ها :

ابو رجاء خمرکی:

هزار زبان فصیح با دلی آن نتواند کرد که یک تابش درویش صاحبدل کند با هزار دل پراکنده و معاملت یک صاحبدل، هزار کس را از بند آزاد کند که هزار کس، یکی را از آن بند آزاد نکند.

ابوالحسن خرقانی:

یک ذره عشق از عالم غیب بیامد و همه سینه های محبات ببویید، هیچکس را محرم نیافت، هم با غیب شد.

عین القضات همدانی:

در هر لطفی هزار قهر تعبیه کرده اند و در هر راحتی هزار شربت به زهر آمیخته اند.

احمد مسروق:

درخت معرفت را آب فکرت دهند و درخت محبت را آب موافقت.

نجم رازی:

مرغانی که امروز گرد دام محبت می گردند و دانۀ محبت می چینند، گردن این دام و حوصلۀ این دانه از عالمی دیگر آورده اند.

شمس تبریزی:

محبوب را به نظر محب نگرند.

احمد غزالی:

گفتار شاعر در نظم و قافیه فرو ماند. گرفتاری عاشقان دیگر است و گفتار شاعران دیگر. حد ایشان بیش از نظم و قافیه نیست و حد عاشق، جان دادن است

سلوک به قصد خانه خدا

سلوک به قصد خانه خدا

 انسان سالك با دیگران تفاوتی اساسی دارد. سالك همانند انسان مؤمنی است كه قصد خانۀ خدا و انجام فریضه حج دارد و بدین منظور از میقات مُحرِم شده و در حال احرام به سر می‌برد. بسیاری از امور بر انسان مُحرم حرام است، ولی برای دیگران جایز و گاه مستحب است. مثلاً مُحرم نمی‌تواند گل ببوید، عطر بزند، حیوانی را بكشد، یا معاشرت جنسی داشته باشد و ... ولی دیگران در انجام این كارها آزادند. آری، مُحرم اگر به حرم رسید و اعمال و آداب حرم را به‌جا آورد و در پایان سر تراشید و بدین وسیله اعلام بندگی كرد، آن‌گاه می‌تواند به انجام كارهای ممنوع برای او بپردازد.

سالك الی الله قصد حرم امن الهی یعنی مقام فناء فی الله و بقاء بالله را دارد و به همین دلیل مُحرم است و بسیاری از كارهایی كه برای دیگران مباح و یا مكروه است، برای او حرام است و بسیاری از كارهایی كه برای دیگران مباح و یا مستحبّ است برای او واجب است. نماز شب، بیداری بین الطلوعین، كم‌خوری و كم‌خوابی (نه در حدّ افراط)، سكوت همراه با تفكر و ... برای سالك واجب است و شب‌نشینی‌های طولانی و بی‌فایده یا كم‌فایده، سفرهای غیرضروری، خواندن كتاب‌های سرگرم‌كننده و بی‌محتوی و مانند آن، رفاقت با انسان‌های بی‌درد و ... برای سالك حرام است.

البته هنگامی كه سالك به كمال رسید، همانند آب كرّ می‌گردد كه با ملاقات نجس متنجس نمی‌شود و آن‌گاه خواهد توانست به برخی از كارهای ممنوع برای سالكان مبتدی بر اساس رعایت مصلحت، بپردازد. البته در این هنگام ارادۀ او در ارادۀ خدا فانی است.

پس اگر گفته می‌شود كه سالك باید اعمال و آداب مخصوصی را رعایت كند، به جهت همین تفاوت اساسی است.


. اگر سالك دستش به دامان ولی یعنی انسان كامل برسد، زادش همان دستوراتی است كه استادش برای او در نظر می‌گیرد. كسی كه به كامل برسد، از نظر دانستن زاد و توشۀ مناسب با سفرش هیچ غم و غصه‌ای ندارد. فقط بر اوست كه تسلیم باشد و اطاعت كند. فرض كنید خداوند توفیق داد و ما به حضور قطب عالم امكان حجت ‌بن الحسن المهدی ـ ارواحنا فداه ـ رسیدیم. زاد و توشۀ ما در راه رسیدن به خدا چیزی جز دستورات آن حضرت نخواهد بود، فقط بر ماست كه همچون علی بن ابی‌طالب صلواةالله علیه در محضر رسول خدا تسلیم محض باشیم، نه همانند منافقین از اصحاب پیوسته اعتراض كنیم و نظر بدهیم و بر نظر غلط خویش پافشاری كنیم. اجتهاد در برابر نصِّ معصوم نابخردی است [۱].

اگر سالك دستش به دامان «كامل» نرسید، می‌تواند از دستورات كلی سلوكی كه مورد تأیید و تأكید شرع نیز هست، با رعایت رفق و مدارا و در نظر گرفتن حال خود با توكل بر پروردگار استفاده كند.


. آنچه در این بخش ذكر می‌كنیم، دستوراتی كلی است كه همگان را همیشه به كار آید. به دیگر سخن: دستورات سلوكی به دو بخش عمومی و خصوصی تقسیم می‌شوند. چنانكه در تقسیم دیگر به دو بخش دائمی و مقطعی قابل تقسیم هستند. دستورات عمومی، دستوراتی است كه عموم یا اغلب سالكان را به كار آید و رعایتش بر همه یا اكثر لازم است و دستورات خصوصی آنهاست كه استاد به شخص خاص برحسب حال، استعداد و شاكلۀ خاص او دستور می‌دهد. چنانكه، دستورات دائمی، دستوراتی است كه از آغاز تا انجام سلوك رعایت آنها لازم است، همانند نماز شب و دستورات مقطعی آنهاست كه در پاره‌ای مراحل مورد تاكید است، همانند ذكر استغفار یك اربعین یا بیشتر در آغاز سلوك. آنچه ما در این بخش ذكر می‌كنیم، دستورات عمومی و دائمی است كه به عنوان زاد و توشۀ سفر برای همگان همیشه لازم المراعاۀ است و به دستورات خصوصی و مقطعی ـ حتی‌الامكان ـ نمی‌پردازیم، زیرا این‌گونه دستورات، به عهدۀ استاد سلوك است و نسبت به اشخاص گوناگون تفاوت می‌پذیرد و بیان آن به عنوان دستور عمومی همانند آن است كه پزشك به هر كس از درب مطبّ وارد شود، نسخه‌ای برای دل ‌درد بدهد، اگرچه او سردرد داشته باشد.


. انجام دستورات سلوكی اگرچه برای مبتدی و سالك نوپا، كمی مشكل است، اما در این زمینه به چند نكته كه موجب دلگرمی است، باید توجه داشت:

: دشواری‌ها تا وقتی است كه «عشق به خدا» در دل سالك زنده نشده است. اگر سالك عاشق شد، از آن به بعد كمتر سختی احساس می‌كند، زیرا بر براق عشق سوار شده و به راحتی سفر می‌كند. تمام تلاش اساتید راه خدا در آغاز سلوك این است كه با دستورات و آدابی ـ اگرچه مقطعی و موقت ـ عشق را در دل سالك زنده كنند.

تمنا

تمنا

 

آرزو هنگامي تبديل به تمنا مي شود كه حاضريد همه چيز را براي رسيدن به آن قرباني كنيد. تمنا حتي از زندگي نيز مهم تر است؛‌ زيرا ممكن است زندگي خود را فداي آن كنيد. آرزوها فراوانند، ولي تمنا يكي است؛ زيرا به كل انرژي شما نياز دارد. تمنا به كل وجودتان نيازمند است. حركت بسوي تمنا بايد يكباره و جهشي باشد. نمي توانيد آرام آرام و پيوسته بسوي آن حركت كنيد. انسانها قطعه قطعه شده اند و هر قطعه، ميل جايي ديگر دارد. يك آرزو شما را به سوي شمال مي كشد و آرزويي ديگر بسوي جنوب... آرزوهاي گوناگون شما را به جهتهاي مختلف مي كشند و بعيد نيست ديوانه شويد. به همين دليل هيچ وقت به جايي نمي رسيد؛ زيرا هر قطعه از شما به طرفي مي رود. چگونه مي توانيد  به جايي برسيد؟ براي رسيدن به هرجا بايد يكپارچه شويد. با قطعه قطعه شدن، انرژي شما هدر مي رود. براي رسيدن به تمنا نبايد خيلي جدي باشيد؛ زيرا جدي بودن، يعني تنش دار شدن. براي رسيدن به تمنا بايد اشتياق داشته باشيد و با شادي و سرور تلاش كنيد. رسيدن به تمنا نبايد تبديل به وظيفه شود.

 

فراق و وصل چه باشد،‌ رضاي دوست طلب

كه حيف باشد از او، غير از او، تمنايي                                                               

رنج

رنج نبايد تو را غمگين كند، اين همان جايي است كه اغلب اشتباه ميكنیم ...

رنج قرار است تو را هوشيار تر كند، چون انسانها زماني هوشيارتر ميشوند كه زخمي شوند.
رنج نبايد دلمردگی تو را بيشتر كند.
رنجت را تنها تحمل نكن،
رنجت را درك كن،
اين همان فرصتي است براى بيداري،
وقتي آگاه شوي بی تفاوتی ات تمام ميشود...

اگر كه به جاى محبتي كه به كسي كردی از او بي مهري ديدی، مأيوس نشو!
چون برگشت آن محبت را ؛
از شخص ديگري،
در زمان ديگري،
در رابطه با موضوع ديگري،
خواهيد گرفت!

✨شك نكنيد!

در مقابل سلطان جور و دولت ظالم باید ایستاد، باید مقاومت کرد، باید با جهل مبارزه کرد. »

آیت الله حاج شیخ عباس قوچانی (ره) می فرمودند: « در نجف اشرف با مرحوم قاضی جلساتی داشتیم و غالباً افراد با هماهنگی وارد جلسه می شدند و همدیگر را هم می شناختیم.در یک جلسه ناگهان دیدم که سیّد جوانی وارد شد، مرحوم قاضی بحث را قطع کردند و احترام زیادی به این سیّد جوان نمودند و به آن سید جوان فرمودند:« آقا سیّد روح الله! در مقابل سلطان جور و دولت ظالم باید ایستاد، باید مقاومت کرد، باید با جهل مبارزه کرد. »

این در حالی بود که هنوز زمزمه ای از انقلاب امام نبود!  مرحوم آیت الله قوچانی فرموده بودند که ما خیلی آن روز تعجب کردیم ولی بعد از سالهای زیاد، پس از انقلاب، فهمیدیم که مرحوم قاضی آن روز از چه جهت آن حرفها را زد و نسبت به امام احترام کرد.

سیره ایت الله بهجت

سیره ایت الله بهجت 


محبت اشک مي آورد و اشک عشق. ..
بزرگترين رزق عندالله، "حضور" است.
مراقبه يعني رعايت "ادب حضور" اول و آخر كلام
شرط ورود در بهشت "تقليل كلام" است.
برو نفست را بشكن.

سیره عرفا

سیره عرفا
ایت الله قاضی
به شاگردان که درباره استادانشان از ایشان سؤال می کنند با تندی می گوید: « برای من سلسله درست نکنید. » و در یکی از جلساتش یکی از حاضران را کنار می کشد و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر می شود می گوید: « فلانی شنیده ام نام مرا در منبر می بری، اگر به حلال و حرام معتقدی من راضی نیستم، نه بالای منبر نه زیر منبر اسم مرا بیاوری. می گوید هر که به درس من می آید در حق من، مبالغه، حرام است. »

در حالی که شاگردان می گویند ما هنوز هم هر چه از بزرگان می خوانیم و می شنویم در برابر ایشان ضعیف است.

شرح پاره ای اصطلاحات عرفانی

شرح پاره ای اصطلاحات عرفانی

خاتم:

مهر، انگشتری. نزد عارفان به معنی قطع طریق است. نیز سالکی را گویند که مقامات را طی کرده و بلوغ یافته باشد. خاتم نبوت جز یکی نتواند باشد که محمد است و خاتم ولایت کسی است که صلاح دین و آخرت به توسط او به نهایت و کمال رسد و نظام جهان به مرگ او مختل شود و اوست مهدی موعود.

رسخ:

یکی از شعب تناسخ است؛ یعنی انتقال نفوس و ارواح از بدن انسان به جمادات.

علم حقایق:

یعنی علم به حق، از جهت ارتباط آن به خلق؛ و انشاء علم از او به حسب طاقت بشری. مبادی آن، امهات حقایق است که لازمۀ وجود حق است.

لوح عدم:

مرتبۀ عمی و وحدت مطلقه را عارفان، لوح عدم گفته اند که با قلم قدرت، تعینات در آن و از آن ظاهر می شوند. شبستری گوید:

چو قاف قدرتش دم بر قلم زد / هزاران نقش بر لوح عدم زد

مار:

در اصطلاح با توجه به داستان آدم و حوا و فریب ابلیس، مار کنایه از نفس اماره است. عطار گوید:

یار شد با من به یک جا مار زشت / تا بیفتادم به خاری از بهشت

هجوم:

در لغت یورش ناگهانی و در اصطلاح روزبهان گوید هجوم، تراکم احوال، و وجود در اسرار و دخول ارواح در ملکوت به نعت جرئت در انوار است.

یاقوت احمر:

کنایه از مقام معرفت و حجاب ذات است. عطار گوید:

خون از دل چو سنگ برآور که مرد طور / یاقوت سرخ معرفت از کان طور یافت

ساهی:

اگر کسی از حق غافل بود و تأثیرات و تأثرات افعال را به وسائط حواله کند، او را ساهی و لاهی و مشرک خفی خوانند.

راجعان:

کسانی را گویند که از طریقت باز گردند و برای ارشاد خلق سیر من الحق الی الخلق کنند.

بیهوشی:

مقام طمس را گویند که در آن صفات محو می شود.

ارباب ریاضت:

کسانی را گویند که ترک شهوات کرده و کم خورند و نوشند و با نفس مجاهده کنند و دائماً ذکر گویند و خود را از قیود مادی حجب ظلمانی دنیوی مستخلص گردانند و در نتیجه بر آنها انوار روحانی ظاهر گردد و امور غریبۀ غیبی برای آنان آشکار گردد و به واسطۀ مشاهدۀ اشباح روحانی حوادث و معلومات را دریابند و آنچه را بخواهند بدانند. (مأخذ: فرهنگ اصطلاحات عرفانی نوشتۀ دکتر سید جعفر سجادی

داستان

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد.اول: مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت: ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!دوم: مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی.گفت: تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟سوم: کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟چهارم: زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست؛ تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

مراقبه

💠🔹مراقبه 🔹💠

علامه طباطبایی (ره) می فرمایند :
مراقبه یعنی توجه باطنی انسان به خدا و روی نگرداندن از آن در همه احوال. مراقبه این است که انسان در اوقات بیداری از اول صبح تا هنگام خواب از یاد خدا غافل نباشد و تمام گفتار و کردارش برای خداوند متعال و جلب رضای او باشد او را همه جا حاضر و بر کارهای خود ناظر بداند و خویشتن را در محضر او بیابد در روایت آمده است : اعْبُد اللهَ كَأَنَّكَ تَرَاهُ فَإِنْ كُنْتَ لَا تَرَاهُ فَإِنَّهُ يَرَاكَ (بحار ج 25 ص 204) خدا را آنگونه عبادت کن که گویی او را می‌بینی و اگر تو او را نمی‌بینی او تو را می‌بیند.
( در محضر علامه طباطبایی ص331 )

مراقبه

مراقبه
علامه طباطبایی (ره) می فرمایند : مراقبه یعنی توجه باطنی انسان به خدا و روی نگرداندن از آن در همه احوال. مراقبه این است که انسان در اوقات بیداری از اول صبح تا هنگام خواب از یاد خدا غافل نباشد و تمام گفتار و کردارش برای خداوند متعال و جلب رضای او باشد او را همه جا حاضر و بر کارهای خود ناظر بداند و خویشتن را در محضر او بیابد در روایت آمده است : اعْبُد اللهَ كَأَنَّكَ تَرَاهُ فَإِنْ كُنْتَ لَا تَرَاهُ فَإِنَّهُ يَرَاكَ (بحار ج 25 ص 204) خدا را آنگونه عبادت کن که گویی او را می‌بینی و اگر تو او را نمی‌بینی او تو را می‌بیند.
( در محضر علامه طباطبایی ص331 )

حقیقت نفس

هر چه از نفس صادر شود، فاقد خیر است. فاقد صمیمیت است. فاقد هرگونه کیفیت مطلوب است. یک کار سوداگرانه است. یک کار نمایشی است. فریادی‌ست با این نیت پنهانی که «من هم هستم. من هم کالائی دارم. نظری هم به کالای من بیفکنید. ببینید شعر خوبی‌ست؟ نوشتهٔ خوبی‌ست؟ نقاشی خوبی‌ست؟ ادعای اخلاقی مقبولی‌ست؟»

برگرفته از کتاب «رابطه» - تالیف محمدجعفر مصفا

توصیه های عرفا در آداب غذا خوردن

توصیه های عرفا در آداب غذا خوردن

غذا را کم بخور ، یعنی زیاده بر حاجت بنیه مخور. نه چندان بخور که تو را سنگین کند و از عمل باز دارد ، و نه چندان کم بخور که ضعف بیاورد و به سبب ضعف از عبادت مانع شود.


با توجه به اهمیت جوع و گرسنگی در مراحل سلوک و همچنین به عنوان اولین قدم در این راه ، بسیار مورد توجه عرفا و اساتید اخلاق قرار گرفته است.

شهید ثانی(ره) در طی دستورالعملی می فرماید: " اما شکم ، آن را همواره از پر خوری باز دار و مواطب باش حتی از حلال سیر نخورد زیرا سیری قساوت قلب می اورد ، ذهن را فاسد ، حافظه را کور و حفظیات را باطل می کند ، شهوات را در انسان قوی نماید ، لشکریان شیطان را یاری رساند و اعضای بدن را از عبادات باز دارد.به طور خلاصه آگاه باش پرخوری سرچشمه هر بدی است".

همچنین آقا محمد بیدآبادی نیز در دستورالعملی که به یکی از طالبان این راه می دهند می فرمایند: " اگر آدمی می خواهد که با شهوات نفسانی مجاهده کند ، مشقت او بسیار و همیشه مغلوب است.برای غالب شدن ناچار است که به گرسنگی سدّ مراد کند تا بعضی از قوای او ضعیف شود و آسان شود مجاهده. و جوع نیز آدمی را از قوت عبادات و اذکار می اندازد ، پس ناچار است از آن که مرتبه به مرتبه کم کند خوردن را تا قوه جسم کم شود و آرزوهایش تخفیف یافته ، مجاهده آسان شود".

آخوند ملاحسینقلی همدانی (ره) نیز در نامه ای خطاب به یکی از اهل دل می فرمایند: " غذا را کم بخور ، یعنی زیاده بر حاجت بنیه مخور. نه چندان بخور که تو را سنگین کند و از عمل باز دارد ، و نه چندان کم بخور که ضعف بیاورد و به سبب ضعف از عبادت مانع شود.هر قدر بتوانی روزه بگیر به شرطی که شب جای روز را پر نکنی.الحاصل غذا به قدر حاجت بدن ممدوح و زیاده و کم هر دو مذموم است".

شاگرد آخوند ، میرزا جواد آقا ملکی تبریزی (ره) نیز توجه خاصی به این عمل در مسیر سلوک داشته و در نامه ای می فرمایند: "باید انسان یک مقدار زیاده بر معمول ، تقلیل غذا و استراحت بکند تا جنبه حیوانیت کمتر و روحانیت قوت بگیرد.بدین طریق که انسان اولاً روز و شب زیاده از دو مرتبه غذا نخورد ، حتی تنقل مابین الغذائین نکند. ثانیاً هر وقت غذا می خورد ، باید مثلاً یک ساعت بعد از گرسنگی بخورد ، و آنقدر بخورد که تمام سیر نشود. این در کمّ غذا و اما کیفیتش: باید غیر از آداب معروفه ، گوشت زیاد نخورد.به این معنی که شب و روز هر دو نخورد.و در هر هفته دو سه دفعه ، هر دو را یعنی هم روز و هم شب را ترک کند.و یکی هم اگر بتواند للتکیّف نخورد و لامحاله آجیل خور نباشد".

اهم مراقبات

یکی از اهم مراقبات این است که انسان، واردات و صادرات دهانش را مواظب باشد...

وقتی واردات انسان هرزه شد، صادرات او هم هرزه و پلید و کثیف می شود؛

یعنی قلم او هرزه و نوشته هایش زهر آگین خواهد شد.

(مجموعه مقالات علامه حسن زاده آملی حفظه الله، ص ۱۲۶)

ترک گناه سرچشمه جوشان همه دستور العمل ها

ترک گناه سرچشمه جوشان همه دستور العمل ها

یکی از طلاب محترم نقل کردند : ((روزی به خدمت حضرت آیه الله بهجت رسیدم و عرض کردم: آیا می شود خودمان به این دستوراتی که از بزرگان رسیده و در کتاب ها نوشته شده ، مانند دستورات مرحوم بید آبادی عمل کنیم ؟آقا جواب دادند :  مرحوم بید آبادی و بزرگان دیگه برای اسلام زحمات بسیار کشیدند ، ولی هر کدام از راه خاصی افراد را به سوی خدا می بردند ، ولی من را هم  این است که این دستور العمل فقط در یک چیز جمع شده ، در یک کلمه خیلی کوچک ، خیلی کوچک ، و آن ((ترک گناه )) است ، ولی فکر نکن ترک گناه چیز ساده ای است گاهی خیلی مشکل است . و تمام دستورات خودشان بعداً می آید. ترک گناه مثل چشمه  ای است که همه چیز را خود به دنبال دارد ، شما گناه را ترک کنید دستورات بعدی و عبادات دیگر خود به خود به سمت شما می آید .))

یکی از طلاب با تقوا نیز می گفت : ((به خدمت حضرت آیه الله بهجت رسیدئم و  عرض کردم : دستوری به من بفرمایید . آقا فرمود: گناه نکن . عرض کردم : آقا دیگه من با این سن و سال بالا که مرتکب گناه نمی شوم ، یک ذکری ، دستوری  دیگر به من  بدهید . آقا فرمود : بگویم دیروز در منزل چکار کردی ؟ عرض کردم: بگویید . همین که آقا گفت من خوشکم زد و با خداحافظی ، سریعاً از محضر ایشان ددور شدم.))البته باید توجه داشت گناه هر کس متناسب با خودش است و ممکن است بعضی از کار ها برای برخی گناه محسوب نشود . گاهی خود آقا می فرمودند : ((خیال می کنیم خیلی چیز ها گناه نیست ، و حال اینکه نگاه تند به مطیع ، و نگاه محبت آمیز به عاصی خود گناه است که شاید ما گناه نشماریم .))
عرفان = ترک گناه - با خدا باش و پادشاهی کن -

رعایت احترام

.. استاد فاطمی نیا:
این همه دراینترنت وکتابها میگردی دنبال اینکه آقای قاضی چی گفته آقای بهجت چی گفته، این همه این در و آن در میزنی،چی شد آخر ؟
تو هنوز جواب مادرت رو تلخ میدی !! هنوز قلبت بلد نیست خوبیها رو حس کنه، نیکی ها رو دریافت کنه و فقط اشکال و ایرادها رو زود چشمت می بینه، نگاهت را کنترل نمکنی، خانم حجابت را حاضر نیستی کامل کنی، میخوای بشی" سالک "بنده خدا ؟! قدم اول ترک معصیت است، به اندازه خودت، نمیگم معصوم بشی ولی تلاش کن.
در خانواده خوب رفتار کنید که همسرانتان مشتاق شما باشند، اخلاقیاتتون رو روش کار کنید و اصلاح کنید، عاق والدین انسان را صد فرسخ عقب میاندازد...
خود ملا حسین قلی همدانی(ره) از قبر بیرون بیاد و بشه مرشدت، ولی عاق والدین باشی، یا ترک معصیت نکرده باشی، به جایی نمیرسی، حواست باشه.
نگاه نامحرم تیری است که انسان را به زمین میزند و سخت بشود که بلند شوی.
اگر اول و قبل از هر چیز، معصیتت را ترک نکنی، بقیه کارهایت بیهوده است.

اخلاق عارف

اخلاق عارف
شيخ الرئيس در مقام عرفان مي گويد : عارف ، خوشرو ، و خندان و متبسم است و از روي تواضع به كوچك تر ، همان طور احترام مي كند كه به بزرگ تر ، و از ديدن افراد گمنام ، همان قدر خوشحال مي شود كه از ديدن افراد نامدار؛ چگونه شاد نباشد و به وجد نيايد در حالي كه به حق و همه چيز به اين سبب كه خداوند را در آن مي بيند شادمان است ، و چگونه براي او همگان يكسان نباشند ، در حالي كه همه نزد او اهل رحمت اند كه مشغول باطل اند . تا آن جا كه مي گويد : عارف ، شجاع است و چگونه شجاع نباشند در حالي كه او از مرگ هراسي ندارد ، و بخشنده است و چگونه بخشنده نباشد در حالي كه از محبت باطل بركنار است ، و او حقد و كينه ها را فراموش مي كند و چگونه چنين نكند در حالي كه ذكرش مشغول به حق است .

(رساله امامت ص31- 30)

چیستی علم عرفان

درباره چيستي عرفان، علم عرفان و اختلافات اين دو و نيز تشابهاتي که ميان اين دو است، مطالبي گفته شود تا عرفان حقيقي از غير آن باز شناخته شود و مدعيان عرفان از عرفاي حقيقي بازشناخته شوند.
ما يک عرفان و يک علم عرفان داريم. اينها را بايد از هم متمايز کنيم.
سوال: در وجود عارف چه خصوصياتي بايد وجود داشته باشد که ما به او عارف بگوييم؟ وي بايد بهره‌اي از شهود بي‌واسطه داشته باشد. به کسي که علم و دريافت‌هايش فقط همين دريافت‌هاي حسي و عقلي است و به لحاظ معرفتي با ديگران تفاوتي ندارد، عارف گفته نمي‌شود. همين‌طور در رفتار و سلوک و نيت‌ها و درونش نيز بايد چيز خاصي وجود داشته باشد که با او عارف بگوييم. اين خود عرفان است و به شخصي که اين خصوصيات را داشته باشد، عارف مي گويند. اما ما حق داريم در مورد عرفان، مثل هر چيز ديگري که در اين عالم پيدا شده، مطالعه کنيم، روي آن فکر کنيم. وقتي روي آن مطالعه و فکر مي‌کنيم، علم عرفان درست مي‌شود. علم عرفان خود عرفان نيست؛ يعني ممکن است کسي عارف باشد ولي علم عرفان نداشته باشد، يعني عارف واصل هم باشد، ولي اگر به او بگوييد به ما درس عرفان بده، کتاب فصوص ابن‌عربي را درس بده، او مي‌گويد: من بلد نيستم. اصلا عربي بلد نيستم؛ چه رسد به ابن‌عربي. شرط عارف بودن اين نيست. کسي که کتابهاي عرفاني را حفظ باشد و هزار بار هم درس گفته باشد، يا کسي که بتواند اين کتابها را بنويسد، ولي از آن شهود بي‌بهره باشد، عارف نيست. معرفتي که شخص را عارف مي‌کند، معرفت شهودي و حضوري است. علومي که ما در کلاس‌ها ياد مي‌گيريم و در کتاب‌ها مي‌خوانيم، حصولي و آموختني است. خود عرفان به اين شيوه آموختني نيست؛ يعني به اين صورت نيست که کسي در مدرسه‌اي درس بخواند و عارف بشود. علم عرفان مثل فلسفه و هر علم ديگري از کتاب و معلم ياد گرفته مي‌شود، اما معرفت شهودي، حاصل نوعي سلوک و رفتار است و تا زماني که آن سلوک و رفتار و طهارت باطن نباشد، آن معرفت حاصل نمي‌شود. اما علم عرفان ربطي به سلوک و رفتار ندارد و هر کسي مي‌تواند آن را ياد بگيرد، حتي کسي که اعتقاد به عرفان ندارد، مي‌تواند آن را بياموزد. مستشرقان بسياري وجود دارند که عرفان اسلامي با به خوبي ياد گرفته اند، نوشته‌اند، تفسير کرده‌اند، ولي به آن اعتقادي ندارند.[۱]
بعضي از تعريف‌هايي که در آغاز برخي کتاب‌هاي عرفاني براي عرفا آمده است، تعريف علم عرفان است، نه حقيقت عرفان. بعضي از اين تعريف‌ها نيز تعريف خود عرفان است. گاهي اين‌ها را جدا نکرده‌اند؛ مثلا مي‌گويند:«التصوف علم يبحث فيه ...»[۲] اين علمي که يبحث فيه، آن حقيقت عرفان نيست، علم عرفان است. درحقيقتِ عرفان از هيچ چيزي بحث نمي‌شود، اصلا در آن بحثي وجود ندارد، بلکه عرفان همان طهارت دل است و دريافت يک معارف. يک غير عارف نيز مي‌تواند علم عرفان را ياد بگيرد، بحث کند و درس بگويد. اگر هزار سال نيز مشغول اين درس‌ها و بحث‌ها باشند، اين خود به تنهايي ذره‌اي نور باطني براي انسان نمي‌آورد، مگر اينکه فرد در کنارش درپي کسب خود عرفان هم باشد. ابن‌سينا در اشارات مي‌گويد: اتفاقا اگر آدم دنبال عرفان برود و مطلوبش عرفان باشد، اين اصلا مشرک است«من آثر العرفان للعرفان فقد قال بالثاني»[۳] عارف، عاشق عرفان نيست، عارف، عاشق خداست. وقتي شما به آينه نگاه مي‌کنيد، يک‌ وقت مي‌خواهيد آينه را ببينيد، عاشق آينه هستيد؛ يک‌ وقت اصلا کاري با آينه نداريد و به آينه توجه نمي‌کنيد، بلکه آن صورتي که در آينه منعکس شده، توجهتان را جلب مي‌شود. هر چند از خلال آينه نگاه مي‌کنيد، ولي آينه اينجا فقط نقش آلي دارد، ابزار است. بنابراين در تعريف‌هايي که در کتاب‌ها براي عرفان يا تصوف کرده‌اند، دقت کنيد. بعضي تعريف‌ها براي خود عرفان و برخي براي علم عرفان است.[۴]
با توجه به بيان شباهت‌هاي عرفان و علم عرفان و نيز شباهت‌ها و تفاوت‌هاي عارف و کسي که عرفان را درس مي‌دهد و از علم عرفان آگاهي دارد‌، بايد فرق عارف واقعي و کسي که خود را عارف معرفي مي‌کند، ولي در واقع علم عرفان را مي‌داند، دانست و در طول زندگي مواظب افرادي که حتي به اسلام يا علم عرفان معتقد نيستند؛ ولي بعضا در مسند عرفا به گزاف تکيه زده‌اند و مريداني دور خود جمع کرده‌اند، بود تا عمر گران‌مايه‌مان را هدر نداده و در دام آنها گرفتار نياييم.

منابع 
۱- شاخصه‌هاي عرفان ناب شيعي، ص ۳۱
۲- المعجم، اللغة العربية المعاصر
۳- ابن‌ سینا، الاشارات‌ و التنبیهات، النمط‌ التاسع
۴- شاخصه‌هاي عرفان ناب شيعي، ص ۳۱
با استفاده از کتاب "شاخصه‌هاي عرفان ناب شيعي" اثر استاد محمد فنايي‌اشکوري

فلسفه  عرفان عملى

چرا انسان بايد از طريق سير و سلوك به مرحله نهايى توحيد برسد  به 

 تعبير ديگر، ارتباط بين وسيله و هدف چيست؟

حقيقت اين است كه انسان زمانى كه به وجود خود پى مى‌برد خودش  

را موجودى مستقل مى‌پندارد؛ يعنى، توهّم مى‌كند كه در اصل خلقتش 

 به چيزى و كسى نياز ندارد، خالقى باشد يا نباشد فرقى نمى‌كند! به  

تدريج كمالاتى را نيز كه كسب مى‌كند علم، قدرت، فن و هنر و... تمامى  

را از آن خود و قائم به روح خود مى‌داند. در مرتبه نازل‌تر خود را در افعال  

خويش مستقل در تأثير مى‌بيند. انسانهاى متعارف فكر مى‌كنند حركت  

دست و پا و ساير اعضا، تصرف انسان در طبيعت، كسب مقام و موقعيت  

و ثروت و... اصالتاً از آن خود اوست، وقتى به قارون گفتند: چرا اين همه 

 اموال را حبس مى‌كنى و در اختيار ديگران نمى‌گذارى، قارون گفت: «انما 

 اوتيته على علم عندي»1 «من با علم خود اين اموال را كسب كرده ام»  

مال من است! چرا به ديگران بدهم؟ درست است كه اين گفته در قرآن از  

زبان قارون نقل شده است، اما اين سخنِ تمامى زورمندان و زرپرستان عالم 

 است، هر كسى كه حاضر نباشد، ديگران را در مال خودش شريك كند حرف 

 دلش همين است كه: مال من است! با زحمت پيدا كرده ام! چنين انسانى 

 خود را مالك و مستقل در مالكيت مى‌داند! خود را فاعل مستقل افعال  

خويش مى‌داند. اين توهّم و پندار، درست نقطه مقابل تفكر توحيدى است.

ادامه نوشته

سیر و سلوک چیست؟

سیر و سلوک چیست؟

بدان که سلوک در لغت عرب، عبارت از رفتن است علی الاطلاق. یعنی رونده شاید که در عالم 

 ظاهر سیر کند و شاید که در عالم باطن سیر کند و به نزدیک اهل تصوف، سالک عبارت از  

رفتن مخصوص است و همان سیر الی اللّه و سیر فی اللّه است و سیر الی اللّه نهایت دارد و سیر 

 فی اللّه نهایت ندارد و اگر این عبارت فهم نمی کنی به عبارت دیگر بگویم.

بدان که به نزدیک اهل تصوف، سلوک عبارت از رفتن است از اقوال بد به اقوال نیک و از 

 افعال بد به افعال نیک و از اخلاق بد به اخلاق نیک و از هستی خود به هستی خدای. 

* * *

یعنی چون سالک بر اقوال و افعال و اخلاقْ ملازمت کند، معارف روی نماید و چیزها را چنان 

 که چیزها هست بداند و ببیند و چون معارف روی نمود و در معارف به کمال رسید، چیزها را 

 چنان که چیزها هست دانست و دید. عارف آن باشد که از هستی خود بمیرد و به هستی خدای  

زنده شود؛ اگر چه سالک را هرگز هستی نبود اما می پنداشت مگر هست. آن پندار تا برخاست و  مقصود سالکان و مطلوب طالبان این است.

یعنی کمال آدمی در جهان چند است ـ اقوال نیک و افعال نیک و اخلاق نیک و معارف ـ هر که 

 در این چهار چیز به کمال رسید به کمال خود رسید.

حجاب ها

بدان که هر چیزی که از خود دفع می باید کرد و از پیش برمی باید داشت، عبارت از حجاب 

 است و هر چیز که خود را حاصل می باید کرد و بر آن می باید بود، عبارت از مقام است.  

چون معنی حجاب و مقام را دانستی اکنون بدان که اصول حجب و عقبات این راه چهار است:  

دوستی جاه و دوستی مال و تقلید و معصیت. و اصول مقامات و حالات این راه هم چهار است:  

اقوال نیک و افعال نیک و اخلاق نیک و معارف.

ای درویش! اول، این چهار حجاب را می باید برداشت تا رسیدن به این چهار مقام میسر شود.  

از جهت آنکه این چهار حجاب برگرفتن به مثابت طهارت کردن است و این چهار مقام را حاصل  کردن به مثابت نماز کردن است. هر حجابی عضوی است از اعضای طهارت که 

 می باید شُست و هر مقامی رکعتی است از رکعات نماز که می باید گزارد.

اول طهارت است آن گاه نماز، اول تصقیل است آن گاه تنویر، اول فصل است و آن گاه وصل؛  

آدمی تا از یک چیز نمیرد به یک چیز دیگر زنده نتواند شد. پس اگر فراغت می خواهی از 

 شغل  بمیر و اگر خدای می خواهی از خود بمیر و اگر از شغل و از خود نمی توانی مُرد، طلب فراغت و خدای مکن که میسر نشود.

هر که این چهار حجب برداشت در طهارت دایم است و هر که این چهار مقام حاصل کرد در 

 صلوة دایم است.

رفع حجاب ها

ای درویش! این چهار حجب برداشتن و بدین چهار مقام رسیدن به چهار چیز میسر شود: بر 

 عزلت و کم گفتن و کم خوردن و کم خفتن، اما باید که در صحبت دانا و مرد دانا کوشش کند.

ای درویش! اصل همه عیب ها و بدی ها پر خوردن است و اندک خوردن آن نیست که روزی یا  

ده روز اندک خورد و آن گاه بسیار خورد که این چنین سودی نکند بلکه زیان کند.

بعضی هستند که چند روز غذا کم خورند و چله گیرند و بعد از آن بسیار خورند؛ این چنین بی  

فایده است و عمر شریف ضایع کردن است. اندک خوردن آن باشد که بدان ثبات نمایند که از  

ثباتْ کارها گشاید و از بی ثباتی هیچ کاری نیاید.

ای درویش! در سلوک دو چیز به غایت معظم است و بی آن دو چیز سلوک میسر نشود: یکی  

صحبت دانا و یکی اندک خوردن و باید به اذکار و اوراد مداومت کند و کم خوردن و کم گفتن را  

بر خود لازم کند و سالک باید مرید دانا باشد.

نیتِ سالک

ای درویش! باید که نیت سالک در ریاضات و مجاهدات آن نباشد که طلب خدا می کنم از جهت 

 آنکه خدای با همه است و حاجت به طلب کردن نیست و وجود همه از اوست و بقای همه  

بدوست «و بازگشت همه به اوست» بلکه خودْ همه اوست.

و دیگر آن که باید که آن نباشد که طلب طهارت و اخلاق نیک می کنم و آن نباشد که طلب  

علم و معرفت می کنم و آن نباشد که طلب کشف اسرار و ظهور انوار می کنم.

زیرا که اینها هر یک به مرتبه ای از مراتب انسانی مخصوص است و چون سالک به این  

مرتبه رسد، اگر خواهد و اگر نخواهد آن چیز که به آن مرتبه مخصوص است، ظاهر شود  

و اگر بدان مرتبه نرسد امکان ندارد که چیزی که به آن مرتبه مخصوص است ظاهر شود.

مراتب انسانی

انسان، مراتب دارد چنان که درخت مراتب دارد. پیدا است که در هر مرتبه از مراتب درخت 

 چه پیدا آید. پس کار باغبان آن است که زمین را نرم و موافق می دارد. خار و خاشاک پاک 

 می کند و آب به وقت می دهد و محافظت می کند تا آفتی به درخت نرسد تا مراتب درخت،  

تمام پیدا آید و هر یک به وقت خود ظاهر گردد؛ کار سالکان هم چنین است. باید که ریاضت  

و مجاهدت سالکان از جهت آن باشد تا آدمی شوند و مراتب انسانی در ایشان ظاهر گردد.  

سالگ اگر خواهد و اگر نخواهد طهارت و اخلاق نیک و علم و معرفت و کشف اسرار و 

 ظهور انوار هر یک به وقت خود ظاهر شوند و چیزها ظاهر شوند، اگر چه سالک هرگز  

نشنوده بود و ندانسته باشد و کسی که نه این کاره باشد این سخنان را فهم نکند.

همتِ عالی

ای درویش! چیزها پیدا آید که چشم سالک هرگز ندیده باشد و د و گوشش نشنیده باشد و در 

 خاطر سالک هرگز نگذشته باشد تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم.

سالک باید بلند همت باشد، تا زنده است در کار باشد و بر سعی و کوشش مشغول بود که علم 

 و حکمت خدای نهایت ندارد.

ای درویش! جمله مراتب درخت در تخم درخت، موجود است. باغبان حاذق به تربیت و پرورش  آن درخت باید سعی کند تا تمام ظاهر شود. هم چنین طهارت و اخلاق نیک و علم  

و معرفت و کشف اسرار و ظهور انوار جمله در ذات آدمی موجود است. صحبت دانا و تربیت 

 و پرورش می باید تا تمام ظاهر شود.