عقل و مراتب نفس آدمی از منظر «باب مدینة العلم»، امام علی ابن ابی طالب(ع)

 

عقل و مراتب نفس آدمی از منظر «باب مدینة العلم»، امام علی ابن ابی طالب(ع)
كمیل بن زیاد نخعى ، از یاران صمیمى و با وفاى امیرالمؤمنین على علیه السلام بود. دعاى معروف كمیل كه شیعیان در شبهاى جمعه مى خوانند، سخنانى است درباره مبداء و معاد و راز و نیاز با خداوند عالم كه آن حضرت به زبان رانده و به او آموخته است .
روزى كمیل به على علیه السلام عرض كرد: یا امیرالمؤمنین ! نفس را براى من تعریف كنید تا خود را بشناسم .
حضرت فرمود: اى كمیل ! كدام نفس را مى خواهى برایت تعریف كنم ؟
كمیل عرض كرد: آقا! مگر بیش از یك نفس هم هست ؟
فرمود: اى كمیل ! نفس چهار قسم است :
نامى نباتى ، حسى حیوانى ، ناطقه قدسى ، و كلى الهى . هر یك از این چهار قسم هم پنج قوه و دو خاصیت دارد.
1- نفس نامى نباتى ؛ كه آدمى به وسیله آن نمو مى كند و بزرگ مى شود و داراى پنج قوه است :
اول - قوه ماسكه ، كه مى تواند خود را از آلودگى نگاه دارد.
دوم - قوه جاذبه ، كه مواد خوردنى و نوشیدنى را جذب مى كند.
سوم - قوه هاضمه ، كه به وسیله آن غذا را در دستگاه گوارش هضم مى كند.
چهارم - قوه دافعه ، كه اگر نباشد چیزى از انسان دفع نمى شود.
پنجم - قوه مربیه ، كه بدن انسان را پرورش مى دهد و شیره غذا را به تمام بدن مى رساند.
این نفس نامى دو خاصیت هم دارد و آن : زیاده و نقصان است . این قوه از جگر انسان سرچشمه مى گیرد. نفس نامى از همه چیز به نفس حیوان شبیه تر است .
2- نفس حسى حیوانى ؛ این نفس محسوس هم ، داراى پنج قوه است :
اول - قوه سامعه ، كه به وسیله آن صداها را تمیز مى دهد.
دوم - قوه باصره ، كه بدان وسیله شكلها و رنگها را تشخیص مى دهد.
سوم - قوه شامه ، كه به وسیله آن بوى هاى خوب و بد را از هم تمیز مى دهد.
چهارم - قوه ذائقه ، كه بدان وسیله طعم غذا را تشخیص مى دهد.
پنجم - قوه لامسه ، كه به وسیله آن نرمى و زبرى و سردى و گرمى را حس ‍ مى كند.
این نفس دو خاصیت دارد: یكى رضا و دیگرى غضب و از قلب سرچشمه مى گیرد، این نفس شبیه ترین اشیاء به نفس درندگان است .
نفس ناطقه قدسى - این نفس هم داراى پنج قوه است :
اول - قوه تفكر، كه كار بد و خوب را از هم تمیز مى دهد، و به صلاح و فساد كار خود پى مى برد.
دوم - قوه ذكر، كه به وسیله آن مى تواند با خدا راز و نیاز كند و چیزى به زبان آورد.
سوم - قوه علم ، كه بدان وسیله به مقام عالى علمى و كمالات روحى مى رسد.
چهارم - قوه حلم ، كه نتیجه و فائده علم اوست .
پنجم - قوه بى نهایت ، یعنى عظمت و بزرگوارى كه در اثر علم و حلم حاصل مى شود.
این نفس از چیزى پدید نمى آید، و شبیه ترین چیزها به نفس فرشتگان است .
نفس ناطقه دو خاصیت هم دارد و آن : پاكى و حكمت است .
بنابراین نفس ناطقه از همه آلودگیها پیراسته و جز حق و حقیقت ، چیزى نمى بیند و اعمال او همه پاك و گفتار حكمت آمیز است .
4- نفس كلى الهى ، كه شعاعى است از اشعه انوار الوهیت - و آن نیز داراى پنج قوه است:
اول - بقاء در فنا، كه در راه خدا نیست مى شود تا بقاء و هستى پیدا كند.
دوم - نعمت در عسرت ، كه در حال تنگدستى و ناراحتى خوش است و خود را متنعم مى بیند.
سوم - عزت در ذلت ؛ كه مقام والائى است و كار هر كسى نیست .
چهارم - فقر در غنا، كه در عین بى نیازى ، خود را نیازمند به حق مى داند.
پنجم - صبر در بلا، كه در تمام گرفتارى ، صبر پیشه مى سازد و لب به نافرمانى خداوند نمى گشاید، چنانكه عادت انبیاء و جانشینان آنان و برجستگان جهان است .
این نفس داراى دو خاصیت مى باشد: یكى حلم و بردبارى و دیگرى كرم و بزرگوارى .
این همان نفسى است كه از خداوند پدید مى آید و به سوى او بازگشت مى كند.
چنانكه خداوند مى فرماید: و نفخنا فیه من روحنا و بازگشت آن به سوى خداوند چنانست كه مى فرماید: «یا ایتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضیة مرضیة»
خداوند عقل را در وسط این نفوس قرار داده است تا كسى برخلاف عقل سخن نگوید و كارى نامعقول انجام ندهد.



منابع:
-شیخ فخرالدین طریحى، مجمع البحرین، در ماده نفس.
-شیخ بهائى،كشكول. ج. 1 ص 495 .
-شیخ ذبیع الله محلاتى، قضاوت هاى امیرالمؤمنین علیه السلام، ص 367.

خودکشی باتیغ وبلاگ

 

حراج جان وآبرو با چه قیمتی؟

فریب می دهند دلت را:

سلامممممممممممممم،

واااااای عجب وبلاگی داررررررری تووو،مطالبت خیللللللللی عاشقوووونه وجالبه ،خیلی دوس دارم باهات

تبادل لینک کنممممممم اگه توهم دوس داشتی منو با این اسم لینک کن(عاشقتم همیشه،بدون تو هرگز)

قربونت برم،فعلا.. «عشق یعنی باتو بودن وبرای تو جان دادن...».

کور می کنند عقلت را:

سلامممممممم..من اومدم ..خوبی عزیز؟ واااای دلم خیلی برات تنگ شده بود،کاش می شد یه جورایی

باهات حرف بزنم وصدای قشنگتم بشنوم کاش عکس تو داشتم ولحظه های تنهایی با نگاهی عاشقونه

دلی سیراشک میریختم،آخه چندروزه بدجور وابستت شدم،انگارته دلم یه چیزی مث عشق زنده شده که

دوریت برام غیر قابل تحمله.

آآآآآآآآآی خدا دیگه تحمل دوری تو ندارم ...این شمارمه........0915 هروقت دوس داشتی میتونی

اس بدی یا بزنگی خوشحال میشم.باور کن برای من اولین وآخرین تویی ،دنیارو به پات میریزم

وهرچی توبخوای میشه.اصن غلام حلقه به گوشتم...اووووووووووووووووکی؟

صید می کنند جسمت را:

سلام عزیزجوووون آخ که الهی فدای مرامت،خوب شد زنگ زدی،دلم خیلی گرفته بود،چه خبر؟خوبی،دلم

بدجور هوای دیدنت وکرده،میگم میشه یه جورایی از خونه بزنی بیرون فقط درحدیه نیگاه ببینمت،

اگرم خواستی می ریم توپارک...یه کم بشینیم وباهم گپ وگفتی بزنیم دلمونم وا میشه،باور کن اصن

بدون توخراب خرابم.جون من خواهش میکنم بیا میدونم مامانت نمیذاره،حالا به یه بهونه ای خودت

وبرسون... چی؟ میای ؟واای میدونستم که عشقتو دوس داری خواستمو رد نمی کنی... پس من

منتظرم.

قربانی می کنند شرف ونجابت وحیثیتت را:

سلااااااااااام،خوب کردی اومدی،بیابریم یه گوشه دنج بشینیم کسی مزاحممون نشه،نترس بیابشین کنارم

سرتو بذارروشونه هام،یه کم رومانتیک تر،عشقه دیگهراستی میشه یه وقت دعوتت کنم باهم بریم

بیرون شهر؟یا هروقت خونه خلوت شد زنگ میزنم بیای خونمون،توپارک زیاد فاز نمیده میشه یکی

ببیندمون.

توخونه خلوته میشه باهم چندتا عکس هم یادگاری بگیریم ازاون عکس خفنای هندی که هی همدیگه رو بغل

میکنن وعشوه میان واینا..

خجالت نکش بابا مث اینکه ما قراره عاشق هم باشیم وبعدشم بزودی باهم ازدواج کنیم... وای فکرشو بکن..

ماازدواج کنیم وچندتا بچه قد ونیم قد داشته باشیم...گوگولی مگولی.

میدونی چیه؟ عشق بدون عشقبازی وبوس و بغل و.. یه عشق خشکه به نظر من،بهتره ازامروز باهم

صمیمی ترباشیم عشقای خشک وبدون ... عشق نیست،میدونم تو دلت راضی به این کارنیست...اما حیفه

همینجوری وقتمون پای عشق خالی بگذره..

پس از شش ماه

الو رضا؟الو..کجایی ... یه اتفاقی برام افتاده.. میدونی چی شده حالم بده فک کنم باردارم،چیکارکنم؟

میترسم.چی؟...یعنی چی مشکلی نیس؟میگم حامله ام....وای خدا اگه بابامامانم بفهمن چی؟ آبرو

وحیثیتم رفت رضا..

رضا میدونستم با این رابطه هاآخرش گندمون درمیاد تورو خدا یه کاری کن...چی ؟احمق معلومه چی

داری میگی؟برم سقطش کنم؟سقط کردن قتله میدونی یعنی چی؟

باید با خانوادت صحبت کنی وراضیشون کنی بیان خواسگاری وبعدشم تا بیشترازاین آبرومون نرفته ازدواج

کنیم..چی؟به توچه؟....ینی چی؟این بلایی هستش که توسر من آوردیبا وعده های دروغ وعشق

الکی حیثیت وشرف منو بردی ومنو خام خودت کردی،خیلی نامردی رضا..خیلی.. دیگه نمیخوام ریختت

رو ببینم..

خدایا چیکارکنم خودت کمکم کن...

پس از چندروز

شنیدی میگن دختر فلانی خودکشی کرده؟میگن بایه پسره دوس میشه طرفم باوعده های دروغ خامش

میکنه وبعدشم طی چندمرحله رابطه نامشروع حاملش میکنه،بعدشم میزنه زیر همه چی ودخترم چون

گندش رو میشه خودکشی میکنی.خاک توسرش ابروی خودشو خونوادشم برد،طفلک بابامامانش

وداداشش سرندارن از خجالت تو محل بالابگیرن،کثافت خواستگارزیاد داشت خام واون پسره ولگرد

ووبگرد شد واونارو رد کرد...واقعا که چه دور وزمونه ایشده

استغفرالله

بله دوستان اینم حقیقت عشقای وبلاگی وکوچه بازاری که متاسفانه دخترای بلانسبت ساده لوح اینجوری

باحیثیت خودشون وخانوادشون بازی می کنندوعاقبتشم همین میشه که ملاحضه فرمودین.

تازه ایجور عشقا اگه به ازدواجم برسه،آخرش طلاق و جدایی میشه میدونین چرا؟

چون با هر برخورد کوچیکی شوهره با پُتک می کوبه توسر خانومش که اگه تو پاک بودی و دختر خوبی

بودی تو خیابون عاشق کسی نمیشدی.

خواهرای گل من:

حیا ومتانت وسنگینی ووقار گنج وجودتونه که این روزا همه پسرا بخاطر داشتن یه همسر

محجبه سر میشکونن...قدراین گوهر درونی رو بدونید...من برادرانه گفتم.

خداجوون خودت مواظب خواهرای گل ایمانی من باش


برخی ادعیه و اذکار مجرب برای اهل سلوک

برخی ادعیه و اذکار مجرب برای اهل سلوک
بعضی از ادعیه ای که بزرگان و صلحا و کبار طریقت معرفت نفس بدانها اهمیت می دادند را خواهیم خواند . کاش بشود که آنها را حفظ کنیم و استفاده نماییم:
1 . دعایی که مرحوم حداد (ره) در سجده آخر نماز می خواندند :
یا الله یا الله یا الله ٬ انتَ الّذی لا اله الا انت ٬ وَحْدَکَ لا شَریکَ لَک ٬ تَجَبَّرْتَ ان یکونَ لَکَ وَلَد ٬ و تَعالَیْتَ ان یکونَ لَکَ شریک ٬ و تَعَظَّمْتَ ان یکون لَکَ مُشیر ٬ و تَقَهَّرْتَ ان یکونَ لَکَ ضِد ٬ و تَکَبَّرْتَ ان یکون لَکَ وزیر ٬ یا الله یا الله یا الله ٬ بحقّ محمّد و آل محمّد الّا فَرّجْتَ عنّی .
۲ . دعایی که مرحوم قاضی (ره) به آقای شیخ عباس قوچانی (ره) دستور دادند :
اللهم ارزُقنی حُبّک ٬ و حُبَّ ما تُحِبُّه ٬ و حُبَّ مَنْ یُحِبُّک ٬ و العمل ِ الّذی یُبَلّغُنی الی حُبّک ٬ و اجْعَل حُبّکَ احَبّ الاشْیاء الَیّ .
۳ . هر که در شب جمعه سوره اسراء را بخواند ٬ نمیرد تا به خدمت حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف برسد و از اصحاب آن حضرت باشد .
۴ . دعای امیرالمومنین علیه السلام در انقطاع الی الله :
اللهم مُنَّ علیَّ بالتّوکّل ِ علیک ٬ و التَفْویض ِ الیک ٬ و الرضا بِقَدَرِک ٬ و التَّسْلیمَ لامْرِک ٬ حتّی لا اُحبُّ تعجیلَ ما اَخَّرْت و لا تاخیر ما عَجَّلْت ٬ یا رب العالمین .
۵ . دعای قنوت مرحوم سید هاشم حداد (ره) :
اَعْدَدْتُ لِکُلِّ هَوْلٍ لااله الاالله ٬ و لِکُلِّ هَمّ ٍ و غَمّ ٍ ماشاء الله ٬ و لِکُلِّ نِعْمَة ٍ الحمدلله ٬ و لِکُلِّ رَخاء ٍ و شِدَّة ٍ اَلشُّکر لله و لِکُلِّ اُعْجوبَة ٍ سبحان الله ٬ و لِکُلِّ ذَنّبٍ استغفرالله ٬ و لِکُلِّ مُصیبَةٍ انّا للّه و انّا الیه راجعون ٬ و لِکُلِّ ضیق ٍ حَسْبیَ الله ٬ و لِکُلِّ قضاء ٍ و قدر ٍ توکّلتُ علی الله ٬ و لِکُلُّ عَدُو ٍ اِعْتَصَمْتُ بالله ٬ و لِکُلِّ طاعّةٍ و معیصیةٍ لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم .
۶ . دعای سجده :
سَجَدَ لک سوادی و خیالی و آمِنَ بک فُوادی ٬ هذه یدای و ما جَنَیْتُهُ علی نفسی ٬ یا عظیم یُرجی لکلُّ عظیم اغفرلیَ العظیم ٬ فانّه لا یغفرُ الذنبَ العظیم الّا الرّب العظیم .
7 . مرحوم حاج شیخ محمد همدانی (ره) نوه ی مرحوم آخوند ملاحسینقلی همدانی(ره) از زبان خود حضرت آقای آخوند نقل کرده اند که ایشان می فرمودند : در هنگام عزم بر سفر و دفع مرض و یا گرفتاری دیگری هفت بار این عبارات خوانده شود :
یا حافظاْ لا ینسی ٬ یا من نِعَمُهُ لا تُحصی ٬ انت قُلتُ و قولُکَ الحق : اِنّا نحن نزّلنا الذکرَ و انّا له لحافظون .


به نقل از: «کتاب مطلع الانوار جلد دوم»

پاسخ قاطعانه مرحوم آیت‌الله زرآبادی(ره) به یک مکاشفه شیطانی

پاسخ قاطعانه مرحوم آیت‌الله زرآبادی(ره) به یک مکاشفه شیطانی
آیت‌الله سید موسی زرآبادی در سال 1294 هجری قمری در قزوین دیده به جهان گشود. مادر آیت‌الله زرآبادی، بانویی صالحه و دختر یکی از علمای قزوین بود و پدرش حجت‌الاسلام سید علی زرآبادی قزوینی متوفای سال 1318 قمری از عالمان وارسته و فاضل و اهل معانی و حقایق بی‌شمار بود.
تبار و نسب سید، به شهید اهل بیت(ع) زید بن علی بن الحسین علیه‌السلام می‌رسد بنابراین سید موسی زرآبادی از سادات حسینی است، چنان که نقش مُهر وی «موسی الحسینی» بوده است. مرحوم سید در مراحل تقوا و تهذیب نفس و سلوک شرعی، از نخبگان عصر خود بود.
آیت‏الله سیدموسی زرآبادی از محضر حضرات آیات میرزا ابوالحسن جلوه، میرزا حسن کرمانشاهی و شیخ فضل‏الله نوری بهره گرفت و در علوم عقلی و نقلی به استادی رسید.
سید موسی در علوم غریبه یکی از استادان مسلم و متبحر بود و در مراحل تقوی و تهذیب نفس و سلوک شرعی نیز از نخبگان عصر خود به شمار می‌رفت، لیکن استادان و مربیان او در این زمینه‏ها شناخته شده نیستند.
آیت‏الله زرآبادی آیت‏الله سیدموسی زرآبادی یکی از بنیانگذاران مکتب تفکیک(*) به شمار می‌رود و به همراه میرزا مهدی اصفهانی و شیخ مجتبی قزوینی خراسانی٬ سه رکن عمده مکتب تفکیک را در سده چهاردهم هجری تشکیل می‏دهند.
مکاشفه شیطانی: علی اکبر مهدی‌پور در کتاب «اجساد جاویدان» به نقل از آیت‌الله زرآبادی می‌نویسد: در روزهایی که در قزوین امام جماعت بودم مدتی به سیر و سلوک پرداختم، و به قدری پیش رفتم که پرده‌ها از جلو چشمم برداشته شد، دیوارها در برابر من حائل نبود، وقتی که در خانه نشسته بودم، رهگذرها را در کوچه و خیابان می‌دیدم. روزی به من گفته شد: حال که به این مقام رسیده‌ای، اگر بخواهی به مدارج بالاتر و مقامات والاتر برسی، فقط یک راه دارد، و آن ترک اعمال ظاهری است.
آیت‌الله زرآبادی گفت: این اعمال ظاهری با دلایل قطعی و براهین مسلّم شرعی به ما ثابت شده است، من هرگز تا زنده‌ام آنها را ترک نخواهم کرد. گفته شد: در این صورت همه آنچه به شما داده شده، از شما سلب خواهد شد. پاسخ داده شد: «به جهنّم!»
آیت‏الله زرآبادی می‌گوید: از همان لحظه آن حالت از من سلب شد و یک فرد عادی شدم، دیگر از آن کشف و شهود خبری نبود. در آن هنگام متوجه شدم که شیطان از این اعمال ظاهری ما با آن همه نقصی که دارد، شدیداً در رنج و عذاب است. بنابراین تصمیم گرفتم که با تمام قدرت به اعمال مستحبی روی بیاورم و در حدّ توان چیزی از مستحبات را ترک نکنم. از فضل پروردگار در پرتو التزام به شرع مبین حالاتی به من دست داد، که حالات پیشین در برابر آن ناچیز بود.
آیت‏الله زرآبادی سالیان متمادی به تدریس پرداخت و شاگردان بسیاری پرورش داد که از جمله آن‌ها شیخ مجتبی قزوینی، شیخ علی‏اکبر اللهیان تنکابنی، شیخ علی‏اصغر شکرنابی و سید ابوالحسن حافظیان مشهدی و شیخ هاشم قزوینی خراسانی است.
سیدموسی زرآبادی در روز دوم ماه ربیع الثانی سال 1353 هجری قمری در سن 59 سالگی دار فانی را وداع می‌گوید. پیکر این عالم بزرگ در صحن امامزاده (شاهزاده) حسین علیه‌السلام واقع در قزوین به خاک سپرده شد و آرامگاه وی مورد توجه خواص است.


منابع:
-فلاكیان خاك نشین ، نوشته ی هیئت تحریریه ی مؤسسه ی فرهنگی مطالعاتی شمس الشموس،چاپ چهارم، ص 51،
-سیده فاطمه موسوی، دانای اسرار؛ شرح حال و زندگینامه علمی و عملی آیت‌الله سید موسی زرآبادی.


* تذکرة السائل: «بر اساس این مکتب که ایشان از بزرگان آن است، ناب سازی و خالص ماندن شناخت‏های قرآنی و فهمیدن این شناخت‏ها و معارف به دور از تأویل و مخلوط شدن با افکار و نیز بر کنار از تفسیر به رأی از اهداف آن به شمار می‏رود. به بیان دیگر، جریان مکتب تفکیک بر این باور است که ما کلام تعقل می‌خواهیم اما اصول فلسفی مانند قدم عالم، وحدت وجود و ضرورت علت و معلول را قبول نداریم. یعنی جداسازی دین از فلسفه، و نقد و تخطئه عالمانه فلسفه.»

عارفان هر دمی دو عید کنند

عارفان هر دمی دو عید کنند
از نظر عارف هر آن عید است. یکی از عرفا می‎گوید: عارفان هر دمی دو عید کنند/ عنکبوتان مگس قدید کنند. در دم یعنی یک لحظه عارف دو عید دارد. اما عنکبوت در لانه و شبکه‎ای که بافته مگس را صید می‎کند و قدید (کنسرو و بسته‎بندی) می‎کند و نگهداری می‎کند؛ یعنی عنکبوت در لحظه زندگی نمی‎کند و غذای خود را نگه می‎دارد، اما عارف چیزی را نگه نمی‎دارد و هر لحظه عالم برایش نو می‎شود. این است که همیشه ایام برای عرفا نوروز و تازه است و هیچ‎وقت عالم را کهنه نمی‎بینند. اصلا عارف نمی‎تواند کهنه ببیند و همه چیز برای او تازه است.


برگرفته از: «دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی، نشریه پنجره، پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۱ »

نکاتی اخلاقی از عارف واصل، مرحوم آشیخ جعفر مجتهدی(ره

نکاتی اخلاقی از عارف واصل، مرحوم آشیخ جعفر مجتهدی(ره)
شیخ جعفر مجنهدی(ره) بر این نكته پای می‌فشردند كه: « خدمت خالصانه به خلق خدا خصوصاً به شیعیان و محبان آل الله، راه دور و دراز مقصود را نزدیك می‌كند و در اثر توفیق خدمت می‌توان جاده صد ساله را به گامی طی كرده، و دل شكسته‌ای را به خاطر خدا آباد كردن می‌تواند پشتوانه مطمئنی برای آبادی دنیوی و برزخی و اخروی انسان باشد. » : طی شود جاده صد ساله به آهی گاهی.
جناب ایشان از مرید بازی جداً در پرهیز بودند و آن را دام راه اولیا می‌دانستند و اهل سلسله‌ای نبودند چرا كه مجذوبان سالك را با سلسله و خانقاه كاری نیست. روزی به من فرمودند كه: « در مسیر سیر برزخی خود به مكانی رسیدم كه با موانعی مخصوص محصور شده بود و اقطاب را در آن مكان گرد آورده بودند وقتی از علت آن جویا شدم گفتند كه اینان باید در انتظار مریدان خود بنشینند تا به همراه آنان در پیشگاه عدل الهی حاضر گردند و پاسخگوی ارشادات خود باشند. »
از این رو آقای مجتهدی احدی را تحت عناوینی از قبیل: جانشین و نایب مناب خود معرفی نكرده‌اند و اگر چنین اتفاقی صورت می‌گرفت با شیوه سلوكی ایشان كاملاً در تضاد بود، چرا كه روش سلوكی مجذوب سالك با روش متداول در سلسله‌های درویشی كاملاً فرق می‌كند و كار سالكان مجذوب آن هم از نوع خانقاهی آن را نباید با شیوه مجذوبان سالك یكی دانست.
سرانجام اینکه آقای مجتهدی بارها بر این مطلب تأكید می‌كردند كه صرف حضور افرادی در محضر انسان‌های وارسته و راه رفته نمی‌تواند ملاك كمال سلوكی آنها باشد، بلكه نشان دهنده توفیقی است كه هر از گاه خداوند نصیب آنان می‌سازد تا از مشاهده اولیای خدا به خود آیند و پا در راه خود سازی بگذارند و با تزكیه نفس و تحمل ریاضت‌های شرعی عملاً در راه سلوك الی الله گام بردارند و می‌فرمودند: « هر سالكی باید با پای خود این مراحل را طی كند و با پای دیگران نمی‌توان طی طریق كرد. »

حکایت جالب ملاقات آشیخ جعفر مجتهدی(ره) با حاج ملا آقا جان زنجانی(ره)

حکایت جالب ملاقات آشیخ جعفر مجتهدی(ره) با حاج ملا آقا جان زنجانی(ره)
مرحوم حاج ملاآقاجان از عرفای معروف و از متوسلین به ساحت مقدس حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) به شمار می‌رفته است و بطوری شیفته و منتظر آن حضرت بوده و در فراق آن بزرگوار اشك می‌ریخته كه جای اشك بر صورت وی نمایان بوده‌است و در محبت به ساحت مقدس حضرت ولی عصر (علیه‌السلام) تا حد جنون پیش می‌رود بطوری كه به شیخ محمود مجنون ملقب می‌گردد.
سیره و روش او توسل به ذوات مقدس اهل بیت عصمت و طهارت (علیه‌السلام) و خدمت به خلق بوده‌است. ایشان مدتها در قم منزل حاج میرزا تقی زرگری كه او هم از اهل الله بوده و از اوتاد بشمار می‌رفته ساكن بوده‌اند.مرحوم حاج ملا آقاجان روزی به دوستان خود می‌گویند مأمور شده‌ام به عتبات عراق بروم و این آخرین سفرم بوده و بعد از مراجعت زندگی را بدرود خواهم گفت و بدین ترتیب همراه با عده‌ای از ملازین خود راهی عتبات می‌شوند.
بعد از زیارت ائمه (علیهم ‌السلام) و جریانات عجیبی كه در این مدت برای ایشان رخ می‌دهد، به همراهان می‌گویند: باید شب جمعه به جهت امر مهمی به مسجد سهله بروم. دوستان همراه ایشان می‌گویند شب جمعه به مسجد سهله رفتیم و در قسمت بالای مسجد كه جای نسبتاً خلوتی وجود داشت حلقه وار نشستیم در این موقع مرحوم حاج ملا آقاجان بی‌تابانه به این طرف آن طرف نظر می‌كردند و می‌فرمودند: « منتظر جوانی هستم كه باید با او ملاقات كنم.»
مرحوم قریشی كه یكی از همراهان بوده‌اند می‌گفتند: « در همین لحظات ناگهان درب یكی از حجره‌های مسجد باز شد و جوانی بسیار خوش سیما و جذاب در حالی كه آفتابه‌ای در دست داشت از آن خارج شد و به طرف درب خارج حركت كرد.»
مرحوم حاج ملا‌ آفاجان به محض اینكه چشمانشان به آن جوان افتاد گفتند: « گمشده‌ام را پیدا كردم، این همان كسی است كه در سیر ، او را به من نشان داده‌اند.»
از ایشان پرسیدیم مگر این جوان چه خصوصیاتی دارد كه اینگونه شما را جذب كرده و بی‌تاب او هستید؟!
فرمودند: «او شخصی است كه در این جوانی هم گوش باطنش می‌شنود و هم چشم باطنش می‌بیند! ملاحظه كنید؛ و فوراً به صورت بسیار آرام و آهسته بطوری كه ما چند نفر هم كه نزدیكشان نشسته بودیم به سختی صدای ایشان را شنیدیم به زبان تُرکی فرمودند: «گل بورا گراخ بالام جان : بیا اینجا پسر جان ! تا تو را ببینم.»
در این هنگام آن جوان كه آن سوی مسجد به درب خروجی رسیده بود و با ما خیلی فاصله داشت ناگهان در جای خود ایستاد و آفتابه را روی زمین گذاشته و از میان جمعیت به طرف ما حركت كرد، هنگامی كه به ما رسید خدمت حاج ملا آقاجان سلام كرده و سپس گفت با من كاری داشتید؟ امر بفرمایید،
آنگاه جناب حاج ملا آقاجان خطاب به همراهان فرمودند: ما را تنها بگذارید كه من باید با ایشان خلوت داشته باشم. و بدین گونه حدود مدت یك هفته مرحوم حاج ملا آقاجان با آقای مجتهدی بودند....
کسانی که توفیق زیارت این دو مرد خدا را داشته اند بر یک نکته اتفاق نظر دارند که مشی سلوکی این دو بزرگوار در توسل به اهل بیت ( ع ) خلاصه می شد و مسیر سلوک خود را با پای محبت و بال عشق طی می کردند و در انتظار صدور حواله های غیبی می نشستند تا به کسانی که استحقاق دریافت آنها را دارند بسپارند .......

آشیخ جعفر مجنهدی و کیمیای محبت ائمه اطهار(ع)

آشیخ جعفر مجنهدی و کیمیای محبت ائمه اطهار(ع)
آقای مجتهدی(ره) می‌فرمودند: « یك روز كه در حال تشرف به حرم مطهر حضرت اباعبدالله (علیه‌السلام) بودم در بین راه شخصی كه عالم به علم كیمیا بود به من برخورد نمود و آن را به من داد، همینكه كیمیا را از او تحویل گرفتم حالم منقلب گشته و به شدت شروع به گریه نمودم به طوری كه طاقت نیاورده و سراسیمه به طرف رود فرات رفتم كیمیا را در آب انداختم.
بعد از آن رو به سوی گنبد مطهر حضرت سیدالشهداء (علیه‌السلام) نموده و عرض كردم؛ سیدی و مولای، كیمیا درد مرا دوا نمی‌كند، جعفر كیمیای محبت شما اهل بیت (علیهم‌السلام) را می‌خواهد و در حالی كه به شدت گریه می‌كردم به حرم مطهر مشرف شدم.»
بعد از این واقعه حضرت اباعبدالله (علیه‌السلام) محبتهای زیادی به من نمودند و این واقعه نیز یكی از امتحانات بزرگی بود كه در طول سلوك برایم اتفاق افتاد. »

چشم ترس عارف واصل حضرت آیت الله آسیدعلی آقا قاضی(ره)

چشم ترس عارف واصل حضرت آیت الله آسیدعلی آقا قاضی(ره)
آیت الله قاضی فرمودند: «چون بیست سال تمام چشمم را کنترل کرده بودم، چشم ترس برای من آمده بود، چنان که هر وقت می خواست نامحرمی وارد شود از دو دقیقه قبل خود به خود چشم هایم بسته می شد و خداوند به من منت گذاشت که چشم من بی اختیار روی هم می آمد و آن مشقت از من رفته بود.»

حکایاتی از اعجوبه سیر و سلوک حضرت آیت اله سید علی قاضی(أعلی‌ اللهُ تعالَی مقامَه‌ الشّریف)

حکایاتی از اعجوبه سیر و سلوک حضرت آیت اله سید علی قاضی(أعلی‌ اللهُ تعالَی مقامَه‌ الشّریف)
آیت الله بهجت می فرمودند: « شب قبل از وفات آقای قاضی، کسی خواب دیده بود که تابوتی را می برند که رویش نوشته شده بود « توفی ولیّ الله » فردا دیدند آقای قاضی وفات کرده است.»
مرحوم علامه آقا سید عبدالعزیز طباطبائی یزدی نیز نقل می نمود که از استادش مرحوم آیت الله العظمی آسید ابوالقاسم خوئی(ع) شنیدندکه فرمود: « در ایام وفات استاد اخلاق آقا سید علی قاضی تبریزی تناثر نجوم رخ داد و این به جهت رفعت مقام آن مرحوم بود.»
مرحوم طباطبائی یزدی نقل کرد که ما گفتیم: «این اصلاً محال است که ستاره ها به خاطر کسی ریزش کنند و سقوط نمایند ولی استادمان آقای خوئی تأکید نمود، شما انکار کنید من که خودم این واقعه شگفت انگیز را با چشمان خود دیدم و نمی توانم چیزی را که در پیش من یقینی است، انکار
نمایم. »

اقوالی در باره احتضار و وفات آسیدعلی آقا قاضی(ره)

اقوالی در باره احتضار و وفات آسیدعلی آقا قاضی(ره)
لحظات احتضار سخت ترین لحظات برای زمین و زیباترین لحظات برای عارف است.
سید عبدالحسین قاضی نوه ایشان جریان شب رحلت آقای قاضی را این طور بیان می کند: « ایشان مدتی بیمار بودند. یک شب به پدرم (مرحوم سید محمدحسن قاضی) که در آن زمان 20 ساله بودند می گویند که امشب نخواب و بیدار باش. پدرم هم متوجه نمی شود که جریان چیست.
ایشان نقل می کند که ساعتی از نیمه شب آقای قاضی او را صدا می زنند و رو به قبله دراز می کشند و می گویند من در حال مرگ هستم و به او سفارش می کنند که همسر و بچه های دیگرشان را بیدار نکند و تا صبح بالای سرشان بنشیند و قرآن بخواند.
پدرم می گوید علی رغم این که اگر کسی بداند که پدش در حال مرگ است و هیچ نگوید، سخت است، اما من این موضوع را با کمال آرامش پذیرفتم و به کسی هیچ نگفتم و پیش او نشستم.
آقای قاضی به من فرمودند که دارم راحت می شوم و این راحتی از طرف پاهایم شروع شده و به طرف بالا می آید. سپس فرمودند فقط قلبم درد می کند بعد فرمودند که رویم را بپوشان، من هم روی صورتشان را پوشاندم و ایشان از دنیا رفتند.
من بدون هیچ دغدغه و اضطراب تا صبح پیش ایشان نشستم و قرآن خواندم تا آن که هنگام اذان صبح شد و خانواده آمدند و پرسیدند که جریان چیست و من هم گفتم که پدر فوت شده است و فریاد و سر و صدا از اهل خانه بلند شد و در آن لحظه تازه متوجه تصرف او شدم و فهمیدم چه اتفاقی افتاده است و از مرگ پدرم بسیار متأثر شدم. »
آیت الله کشمیری می فرمودند: هنگام احتضار، خودش با اشاره به بدن خود می فرمود: «این دارد می رود. » و هنگام غسل مشاهده شد که صورتش باز و لبانش خندان بود.
باز آیت الله کشمیری فرمودند: « بعد از وفاتش خواستم بفهمم مقام ایشان چقدر است، در رؤیا دیدم از قبر آقای قاضی تا به آسمان نور کشیده شده است، فهمیدم خیلی مقام والایی دارد. »
او که عمری با عشق و سر سپردگی به مولایش امام حسین علیه السلام سر کرده، غریب نیست اگر حضرتش، کریمانه، خود کسی را سراغش بفرستد تا کارهای دفن و کفن او را بجا آورد. آقا یحیی هرگز آقای قاضی را نمی شناخته ولی از طرف امام حسین علیه السلام در حالت خواب یا مکاشفه برای این امر مأموریت پیدا می کند و تمام کارهای کفن و دفن ایشان را انجام می دهد.

اللهم احشرنا معهم

در پی محبوب: 40 سال مداومت و ممارست آسیدعلی آقا قاضی(ره) در سلوک الی الله

در پی محبوب: 40 سال مداومت و ممارست آسیدعلی آقا قاضی(ره) در سلوک الی الله
ایشان از جوانی به دنبال تزکیه و تهذیب نفس و کسب معنویت و معارف بلند اسلام بود و در این راه چهل سال صبر و مجاهده کرد و چهل سال درد طلب و عشق، آرام و قرار و خواب و خوراک را از وی ربوده بود. ضمیر الهی اش او را به عالم قدس می خواند و او که قصد کوی جانان را در سر دارد، می خواهد به هر نحو شده از این خاکدان طبیعت به عالم نور و ملکوت پا گذارد. می داند که جانب عشق عظیم است و نباید به راحتی از دستش بدهد و فرو بگذاردش، برای همین چهل سال است که مشغول مجاهده است.
چهل سال آداب عبودیت می آموزد و هنوز معشوق به حضور خود راهش نداده است!
خود ایشان می گوید: « نزد هر کس احتمال می دادم از او چیزی بفهمم، می نشستم اگر مطلبی را می فهمیدم، که خود خدا نعمت داده بود و اگر نمی فهمیدم دیگر به آن شخص مراجعه نمی کردم. »
اما ایشان نا امید نمی شود، می داند که طلب حقیقی جدا از مطلوب نیست زیرا که شنیده است: « اذا تقرب الیّ شبراً تقربت الیه ذراعاً: و هرگاه به اندازه یک وجب به من نزدیک شود به اندازه زراعی به او نزدیک شوم.»
این قدم ها باید برداشته شود و آن نزدیکی باید حاصل گردد تا زمانی که عاشق به معشوق برسد و پرده ها کامل برداشته شود و وصال صورت گیرد و البته معلوم است که معشوق خود در همه جا پیشقدم و مشتاق تر است.
« او نیز اطمینان دارد که باز نشدن در روحانیت، نه از ناحیه بی التفاتی معشوق است بلکه اگر در، بی موقع باز شود صد در صد خام از کار در آید! »
و بعدها آیت الله قاضی که خود چهل سال پشت در مانده، و صادق بودن خود را در آن عشق و محبت به محبوب و معبود ازل ثابت کرده، درس استقامت و صبوری را به شاگردانش هم می آموزد و چنین می گوید: « اگر به جستجوی آب زمین را کندی، نباید خسته و ناامید شوی، اگر وقتش باشد به آب می رسی، وگرنه ناامید مشو که بالاخره به آب می رسی و حتی آ برایت فوران می کند. »
آیت الله شیخ خسنعلی نجابت (ره) از قول ایشان می گوید: «چهل سال دم از پروردگار عالم زدم. چند مرتبه خواستند مرا بکشند، آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی نگذاشت و خدا هم کمکم کرد! در این مدت نه خوابی دیدم، نه مکاشفه ای، نه رفیقی، نه همدردی، چهل سال است که در را می کوبم و خبری نیست. »
بیت زیر از اشعار ایشان می باشد:
و لا تکن کمثل من ان فتح الباب خرج
والزم و کن کمثل من ان فتح الباب ولج
با صبر و استقامت چهل ساله اگر دری باز شد، تو بیشتر استقامت به خرج بده؛ بگو خدایا! افزونش کن؛ باید در عبودیت استقامت ورزید، یعنی صبور شد؛ اگر خواستند بکشندش، بگوید من از خدا دست بر نمی دارم؛ اگر نان و آبش را قطع کردند، استقامت کند، و حتی اگر دنیا جمع شود و بگویند بیا صرفنظر کن بگوید صرفنظر نمی کنم. و آیت الله قاضی به این زودی ها خسته نمی شود و می گوید: « هر چه بادا باد، در بحر جنون پا می زنم، امشب کشفی نصیبم شد شد، نشد نشد، امشب خوابی دیدم دیدم، ندیدم ندیدم، من کشف نمی خواهم تمام این مدت چهل سال آن هم برای زرق و برق و کشف و کرامتی چند، نه! من معرفت خودش را می خواهم، من خودش را می خواهم. »
ایشان اسم اعظم را استقامت بر وحدانیت خدای جل و علا می دانست و می گفت: « اگر شخص در طلب، استقامت پیدا کرد، اسم اعظم در روح او جا پیدا می کند و آن وقت لایق اسرار ربوبی می گردد. »
و خود چون استقامت دارد، سرانجام صدای فرشتگان را می شنود که: « ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تنزل علیهم الملائکه الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنه التی کنتم توعدون:
آنان که گفتند پروردگار ما الله است و بر این ایمان پایدار ماندند، فرشتگان بر آن ها نازل شوند که دیگر هیچ ترسی و حزن و اندوهی نداشته باشید و شما را به همان بهشتی که وعده دادند بشارت باد. سوره فصلت آیه 30 ».

ارتباط ملکوتی آسیدعلی آقا قاضی(ره) در وادى السلام در نجف اشرف

ارتباط ملکوتی آسیدعلی آقا قاضی(ره) در وادى السلام در نجف اشرف
افراد بسیارى از تلامذه حاج میرزا على آقا قاضى نقل كردند كه ایشان بسیار در وادى السلام نجف براى زیارت اهل قبور مى رفت و زیارتش دو الی چهار ساعت به طول مى انجامید و بر مى گشتند و با خود مى گفتند: استاد چه عوالمى دارد كه این طور به حال سكوت مى ماند و خسته هم نمى شود!
عالمى بود در طهران، به نام مرحوم آیت الله حاج شیخ محمد تقى آملى -رحمه الله علیه- كه ایشان از شاگردان سلسله اول مرحوم قاضى در قسمت اخلاق و عرفان بوده اند. از قول ایشان نقل شده كه: من مدت ها مى دیدم كه مرحوم قاضى، دو سه ساعت در وادى السلام مى نشینند. با خود گفتم: انسان باید زیارت كند و برگردد و به قرائت فاتحه اى روح مردگان را شاد كند؛ كارهاى لازم تر هم هست كه باید به آنها پرداخت. این اشكال در دل من بود اما به احدى ابراز نكردم، حتى به صمیمى ترین رفیق خود از شاگردان استاد.
مدت ها گذشت و من هر روز براى استفاده از محضر استاد به خدمتش مى رفـتم، تا آن كه از نجف اشرف عازم مراجعت به ایران شدم و لیكن در مصلحت بودن این سفر تردید داشتم، این نیت هم در ذهن من بود و كسى از آن مطلع نبود. شبى بود مى خواستم بخوابم، در آن اطاقى كه بودم در طاقچه پایین پاى من كتاب بود، كتاب هاى علمى و دینى؛ در وقت خواب طبعا پاى من به سوى كتاب ها كشیده مى شد. با خود گفتم برخیزم و جاى خواب خود را تغییر دهم، یا نه لازم نیست؟ چون كتاب ها درست مقابل پاى من نیست و بالاتر قرار گرفته، این هتك احترام به كتاب نیست. در این تردید و گفتگوى با خود بالاخره بنابر آن گذاشتم كه هتك نیست و خوابیدم. صبح كه به محضر استاد مرحوم قاضى رفـتم و سلام كردم، فرمود: علیكم السلام، صلاح نیست شما به ایران بروید، و پا دراز كردن به سوى كتاب ها هم هتك احترام است! بى اختیار هول زده گفتم: آقا شما از كجا فهمیده اید؟ از كجا فهمیده اید؟! ایشان فرمودند: از وادى السلام فهمیده ام!
عـارف از پرتــو می راز نهـــانــی دانست گوهـر هر كس از این لعل توانی دانست
شرح مجموعه گل، مرغ سحر داند و بس كه نه هر كو ورقی خواند معانی دانست

سیدی نورانی؛ وصفی از عارف واصل آیت الله آسیدعلی آقا قاضی(ره)

سیدی نورانی؛ وصفی از عارف واصل آیت الله آسیدعلی آقا قاضی(ره)
آیت الله نجابت از آیت الله سید حسن مصطفوی نقل کردند که می فرمود: یک زمانی به نجف مشرف شدم تا آقای قاضی را زیارت کنم و از محضرش استفاده کنم، ولی بر اثر بدگویی برخی طلاب جاهل می ترسیدم به محضر آقای قضای بروم. یک روز در کنار در بزرگ بازار حرم نشسته بودم و کسانی را که از در قبله سلطانی به حرم رفـت و آمد می کردند می دیدم. یک لحظه در فکر فرو رفـتم که اصلاً من برای چه به نجف امده ام، من برای ملاقات با آقای قاضی به این جا آمده ام ولی می ترسم.
در همین اوان که نشسته بودم و در این فکر بودم دیدم یک سید بزرگواری از حرم مطهر بیرون آمد و دور تا دور بدنش را نوری احاطه کرده بود. چنان که از شش جهت اندامش نوری ساطع بود و من شیفـته این آقا شدم، دیدم طرف در سلطانی حرم رفـت و نزد قبر ملا فـتحعلی سلطان آبادی نشست. در این لحظه دیدم آن سید نورانی به کسی چیزی گفـت و او نزد من آمد و گفـت: آن سید می فرماید: ای کسی که اسمت حسن است، سریره ات حسن است، شکلت حسن است، شغلت حسن است چرا می ترسی؟ پیش بیا، پیش ما بیا و نترس، و ما این چنین به محضر آقای قاضی مشرف شدیم.»
از جمله كمالات مرحوم‌ قاضی‌ این بود که با وجود عائلة‌ سنگین‌، چنان‌ در ضیق‌ معیشت‌ زندگی‌ می‌نمود كه‌ داستان‌های‌ او برای‌ ما ضرب‌ المثل‌ است‌. در خانه او غیر از حصیر خرمائی‌ چیزی‌ نبود. و برای‌ روشن‌ كردن‌ چراغ‌ نفتی‌ در شب‌ بجهت‌ نبودن‌ لامپ و یا نفت‌، چه‌ بسا در خاموشی‌ بسر می‌بردند. در نهایت‌ تهیدستی‌ زندگی‌ می‌نمود با عائلۀ سنگین‌، و چنان‌ غرق‌ توكّل‌ و تسلیم‌ و تفویض‌ و توحید بود كه‌ این‌ عائله‌ بقدر ذرّه‌ای‌ او را از مسیر خارج‌ نمی‌كرد.

حکایاتی از طی الارض عارف بالله، آسید علی آقای قاضی (ره)

حکایاتی از طی الارض عارف بالله، آسید علی آقای قاضی (ره)
علامه طباطبایى و نیز آیت الله حـاج شـیـخ عـبـاس قـوچـانـى، وصـى مـرحـوم قـاضـى نـقـل فـرمـوده انـد كـه عـادت مـرحـوم قـاضـى ایـن بـود كـه در دو دهـه اول مـاهـهـاى مـبـارك رمـضـان، چـهـار سـاعـت پـس از شـب، دوسـتـان را در مـنـزل مـى پـذیـرفـتـنـد و مـجـلس درس اخـلاق ایـشـان تـا شـش سـاعـت پـس از شـب طـول مـى كـشـیـد، اما در دهه سوم درس را تعطیل مى فرمود و تا آخر ماه مبارك رمضان كسى ایـشـان را پـیـدا نـمـى كـرد. ایـشـان چـهـار هـمـسـر داشـتـنـد و در ایـن دهـه، در منزل هیچ یك از آنها نبودند و حتى در مسجد كوفه و سهله نیز كه بسیارى از شبها را در آن مـسـجـد بـیـتـوتـه مـى نـمـود مـشـاهـده نـمـى شـدنـد.
ایـن حـادثـه كـه هـر سال رخ مى داد و حوادثى دیگر، احتمال طى الارض داشتن آن مرحوم را تقویت مى كرد. حـكـایـت دیـگـرى كـه عـلامـه طـبـاطـبـایـى در ایـن مـورد نـقل فرموده اند، این احتمال را تقویت مى نماید. مرحوم آیت الله سید محمد حسین تهرانى از قول ایشان چنین نقل مى كنند: برادر ما، مرحوم آقا سید محمد حسن الهى قاضى یك روز به وسیله شاگردى كه داشت و او احضار ارواح مى نمود نه با آینه و نه با میز سه گوش، بلكه دستى به چشم خود مى كـشـیـد و فـوراً احضار مى كرد، از روح مرحوم حاجى میرزا على آقاى قاضى راجع به طى الارض سـؤ ال كـرده بـود. مـرحـوم قـاضـى جواب داده بودند كه طى الارض، شش آیه از اول سوره طه است. مرحوم آیت الله تهرانى مى افزایند: مـن از عـلامه طباطبایى پرسیدم: مراد از این آیات چیست؟ آیا مرحوم قاضى خواسته اند بـه طـور رمـز صـحـبـت كـنـنـد و مـثـلا بـگـویـنـد طى الارض با اتصاف به صفات الهیه حاصل مى شود؟ علامه طباطبایى فرمودند: نه؛ برادر ما مردى باهوش و چیزفهم بود و طورى مطلب را بـیـان مـى كرد مثل آنكه دستور العمل براى طى الارض را خودش از این آیات فهمیده است و ایـن آیـات بسیار عجیب است، به خصوص آیه الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنى؛ خـداونـد هـیچ معبودى جز او نیست؛ تمام نامهاى نیكو تنها براى او است، چون این آیه تمام اسماء را در وجود مقدس حضرت مقدس حضرت حق جمع مى كند و مانند جامعیت این آیه در قرآن كریم نداریم .
و نیز علامه طباطبایى مى فرمودند: مـعـمـولا ایـشـان (مرحوم قاضى) در حال عادى یك ده، بیست روزى در دسترس بودند و مثلا رفـقا مى آمدند و مى رفـتند و مذاكراتى داشتند و صحبتهایى مى شد و آن وقت، یك دفـعة ایشان غیب مى شدند و یك چند روزى از چشم مردم دور بودند، نه در خانه و نه در مدرسه و نه در مسجد و نه در كوفه و نه در سهله، ابداً از ایشان خبرى نبود و عیالاتشان هم نمى دانستند كـجـا مـى رفـتـنـد چـه مـى كـردنـد. هـیـچ كـس خبر نداشت. رفقا در این روزها به هر جا كه احتمال مى دادند، مرحوم قاضى را مى جستند؛ ولى نمى یافـتند. بعد از چند روزى باز پیدا مى شد و درس و جلسه هاى خصوصى را در منزل و مدرسه دایر مى كردند.

برخی اصطلاحات عرفانی در ادبیات سالکان و عارفان (قسمت هفتم) آخر

برخی اصطلاحات عرفانی در ادبیات سالکان و عارفان (قسمت هفتم) آخر
در قسمت های گذشته بخش هایی از استعارات و اصطلاحات کنایی مورد استفاده عرفا و اهل سلوک در نظم و نثر عرفانی سلوک الی الله توسط شاعران و عارفان را برشمردیم. در ادامه بخش نهایی از اصطلاحات در دسترس در این زمینه عبارات را تقدیم علاقه مندان می نمائیم. انشاءالله در فرصت دیگر بتوان بخش های تازه تری را نیز به این مقال افزود:
«موج»=تجلّیات وجود مطلق
«موی»= ظاهر هویت و ربوبیّت حق
«مهلکات»=رذائل اخلاقی
«مِیّ»= بادۀ الهی، غلبات عشق
«مِی پرستی»= استغراق و حیرت در تجلیّات الهی
«میخانه»= میکده: عالم لاهوت، دل عارف کامل؛ خانقاه
«مِی مُغانه»=تجلیّات ربّانی و انفاس قدسی مرشد کامل
«ناز»= قوت دادن معشوق به عاشق در عشق
«ناسوت»= عالم اجسام و جهان سفلی(مقابل لاهوت)
«ناموس»= اسلام، شرع الهی
«نظر»= توجه خاص حضرت حق یا ولی کامل به سالک راه طریقت
«نفس ناطقه»= دل سالک، قوّۀ ممیزۀ انسان
«نُقَبا»= کسانی که بر دل های مردم آگاهی دارند(بین 12 تا 300 نفر)
«نگار»= حق تعالی، شیخ کامل
«نور الانوار»= ذات حق،
«نیاز»=اظهار تذلّل و افتقار معشوق
«واحدّیّت»=مقام جمع الجمع ربوبی که جامع همه اسماء و صفات است
«وادی»=مراحل طریقت که سالک باید زیر نظر پیر طی کند
«واردات قلبیّه»= آنچه بدون ارادۀ سالک بر دل او وارد می شود
«واله»= سرگردان و متحیّر در بحر وحدت
«وِتر»= ذات حق، یکتای مطلق
«وحدت وجود»=محور جهان بینی عرفانی
(که یکی هست و هیچ جز او وحده لا اله الاّ هو)
«وصل و وصال»=اتصال به حق تعالی و ترک ماسوی الله
«وقت»=دم: عیش نقد: توجه به حال خاصی که سالک در هر زمان دارد و عمل مؤافق با آن حال خاص
«وله»=سرگشتگی از عشق حق تعالی
«ولی»=مرشد کامل، عارف واصل، سالک فانی فی الله
«ویرانه»= عالم ماده و مادیّات
«هاتف»= آواز دهندۀ ناپیدا، دعوت کننده در دل سالک
«هاجس»= خاطر؛آنچه كه در دل انسان خطور كند .
«هُدهُد»= راهنمای راهدان، انسان کامل
«هفت شهر عشق»= هفت وادی سیر و سلوک: طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت، فقر، فنا
«هِمَّت»=توجه کامل به سوی خداوند
«هو»=کنایه از غیب مُطلق، از اسماء ذات
«هواجس»= خواطر نفسانی؛آرزوهای نفسانی که در دل بگذرد
«هویّت»= ذات مطلق خداوند
«هیبت»= مشاهده جلال خداوند در قلب (مقابل اُنس که مشاهده جمال الهی در قلب سالک است)
«هَیمان»= حیرت و بیخودی و محو؛ افراط در عشق
«هیولی»=باطنی که صورتی در او ظاهر شود
«یاقوت احمر»= نفس کُلی
«یقظه»= بیداری؛ اولین منزل سلوک الی الله
«یقین»=دیدار قلبی، مُکاشفه، تصدیق مغیبات
«یَنابیع الحکمه»= چشمه های دانش و حکمت که از دل و جان سالکان و از زبانشان جاری می شود
«یُوسف قُدسی»=روح انسان در بند زندان تن

شیوه های سلوک عرفانی در مکتب عارف بالله، آسیدعلی آقا قاضی(رضوان الله تعالی علیه)

شیوه های سلوک عرفانی در مکتب عارف بالله، آسیدعلی آقا قاضی(رضوان الله تعالی علیه)
1-طریق نفس : علامه طباطبایى مى فرمایند: رویه مرحوم استاد، آقاى قاضى نیز طبق رویه استاد بزرگ، آخوند ملا حسینقلى همدانى، هـمـان طـریـق مـعـرفـت نـفـس بـوده اسـت و بـراى نـفـى خـواطـر، در وهـله اول تـوجـه به نفس را دستور مى داده اند؛ بدین طریق كه سالك براى نفى خواطر باید مقدار نیم ساعت یا بیشتر را در هر شبانه روز معین نموده و در آن وقت، توجه به نفس خود بنماید. در اثر این توجه، رفته رفته تقویت پیدا نموده و خواطر از او نفى خواهد شد و رفته رفته معرفت نفس براى او حاصل شده و به وطن مقصود خواهد رسید؛ ان شاء الله .
آقای سید محمد حسن قاضی می گوید: «روش علامه قاضی در معرفت نفس بود. همان عبارت من عرف نفسه فقد عرف ربه. و از آیت الله سید عبدالکریم کشمیری نیز آمده که دستور العمل هایشان در معرفت نفس و رب مؤثر بود، مراقبه و ذکر یونسیه در سجده و تسبیحات اربعه بعد از هر نماز و خواندن سوره قدر در شب جمعه صد بار از سفارشات ایشان بود.
اكـثر افرادى كه موفق به نفى خواطر شده و توانسته اند ذهن خود را پاك و صاف نموده و از خواطر مصفا كنند و بالاخره سلطان معرفت براى آنان طلوع نموده است، در یكى از دو حال بوده است :اول، در حـیـن تلاوت قرآن مجید و التفات به خواننده آن كه چه كسى در حقیقت قارى قرآن اسـت و در آن وقـت بـر آنـان مـنـكـشـف مـى شـده اسـت كـه قـارى قـرآن، خـداسـت، جل جلاله .
2- دوم، طریق توسل و بویژه از راه تـوسل به حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام است. زیرا آن حضرت را براى رفع حجاب و موانع نسبت به سالكین راه خدا عنایتى عظیم است. در رساله سیر و سلوک منسوب به بحرالعلوم آمده است که: « ... با حربه «ذکر» نفی خاطر کند. یعنی برای آنکه خاطری در ذهنش خطور کند، متذکر به ذکر خدا و توجه به خدا یا اسمی از اسماء الله کند و بدین وسیله با وجود این ذکر دیگر مجالی برای خاطر نخواهد بود؛ و بنابراین نفی خواطر خود به تبع «ذکر» خواهد بود و سالک همیشه ذاکرات و به تبع «ذکر»، ذهنش را از خواطر خالی است.
مرحوم قاضى در همین مورد فرمودند: سریان فیوضات و خیرات از مـسـیـر حـضـرت سـیـدالشـهـداسـت و پـیـشـكـار این فضیلت هم حضرت قمر بنى هاشم، اباالفضل العباس علیه السلام است .و نیز فرمود: وصول به مقام توحید و سیر صحیح الى الله و عرفان ذات احدیت - عز اسـمـه - بـدون ولایـت امـامان شیعه و خلفاى به حق از على بن ابى طالب علیه السلام و فرزندانش از بتول عذراء (ع) محال است. و به همین دلیل همه چیز خود را مدیون قرآن و عترت مى دانست و گاهی مى فرمود: اگر من به جایى رسیده باشم، از دو چیز است: 1.قرآن كریم 2.زیارت سیدالشهدا علیه السلام .
مرحوم قاضى معتقد بودند كه محال است عارف به حقیقت ولایت نرسیده باشد: مرحوم قاضى مى فرموده است: محال است كسى به درجه توحید و عرفان برسد و مقامات و كـمـالات تـوحـیـدى را پـیدا نماید و قضیه ولایت بر او منكشف نگردد.
3-طریق ذكر؛ یـكـى از امـورى كه در مسلك عرفانى مرحوم آیت الله قاضى و استادان ایشان بسیار مورد تـاكـیـد قـرار دارد، مساله ذكر و توجه تام به خداوند تعالى كه عنوان راهى براى نفى وسـوسـه هـا و توجهات غیر الهى است، به این معنى كه هرگاه یكى از خاطرات و اوهام و خـیـالات شـیطانى به او روى مى آورد، سالك راه باید با توجه به یكى از اسماء الهى آن خاطره را از خود بزداید.
4- طریق احراق؛ مـرحـوم قـاضـى مـعتقد بودند كه عارف واقعى آن است كه در هر حركتى تنها محبوب را در نـظر بگیرد و دندان طمع از غیر او را از وجود خود بكشد و هیچ نفعى را در نظر نگیرد. اما رسـیـدن بـه ایـن مـرحـله بـسـیـار مـشـكـل اسـت؛ چـرا كـه انـسـان هـر گـاه بـخـواهـد دل خود را از توجه به نفع و سودى تهى سازد، متوجه مى شود كه مقصود و سود دیگرى انـگـیزه این ترك سود بوده است و اگر بخواهد آن انگیزه را نیز ترك نماید، باز متوجه تمایل نفسانى خویش به انگیزه دیگرى مى شود و بدین ترتیب هیچ گاه به مرحله احرار و آزادگـان نـمـى رسـد تـا خداوند تبارك و تعالى را بدون چشمداشت و تقاضایى عبادت نماید. عارف بى بدیل، مرحوم قاضى طباطبایى براى درمان این بیمارى نفسانى روشى بـه نـام احـراق را پـیش گرفته، و به دیگران نیز سفارش ‍ مى فرمودند. علامه طباطبایى پس از بیان این مساله مى فرمایند: روزى با استاد خود، مرحوم حاج میرزا على آقاى قاضى این راز را در میان نهادم و استفسار و التـمـاس چـاره اى نـمـودم، فـرمـود:
بـه وسـیـله اتـخاذ احراق مى توان این مساله را حـل نـمـوده و ایـن مـعضل را گشود و آن بدین طریق است كه باید سالك به حقیقت ادراك كند كـه خـداونـد مـتـعـال وجود او را وجودى طماع قرار داده و هر چه بخواهد قطع طمع كند (چون سـرنـوشـت او با طَمع است) لذا منتج نتیجه اى نخواهد شد و قطع طمع از او، ناچار مستلزم طـمع دیگرى است و به داعیه طمعى بالاتر و عالى تر از آن مرحله دانى قطع طمع نموده است، بنابراین چون عاجز شد از قطع طمع و خود را زبون یافت، طبعاً امر خود را به خدا سـپـرده و از نیت قطع طمع دست برمى دارد، این عجز و بیچارگى ریشه طمع را از نهاد او سـوزانـیـده و او را پـاك و پـاكـیـزه مى گرداند... و علت اینكه این طریقه را احراق نامند، بـراى آن اسـت كـه یـكـبـاره خـرمـن هـستى ها و نیتها و غصه ها و مشكلات را مى سوزاند و از ریشه و بن قطع مى كند و اثرى از آن در وجود سالك باقى نمى گذارد. اگر كسى براى وصول به مقصود از این طریقه استفاده كند و در این راه مشى نماید راهى را كه باید چندین سال طىّ كند در مدّت قلیلى خواهد پیمود.
در قـرآن كـریـم در مـواردى از طـریـقـه احراقیه استفاده شده است ... یكى از مواردى كه در قرآن مجید از آن استفاده شده است، عبارت است از كلمه استرجاع (انا لله و انا الیه راجعون ؛ بـقره : 156) همانا ما ملك خدا هستیم و همه به سوى او باز مى گردیم .)... اگر انسان مـتذكر شود كه خود او و هر چه از تعلقات و ما یملك اوست ملك مطلق خداست، یك روز به او داده و یـك روز مـى گـیـرد و كـسـى را در آن حق دخالتى نیست، وقتى كه انسان به خوبى ادراك كرد كه از اول مالك نبوده است و عنوان ملكیت براى او مجازى بوده و بدون جهت خود را مـالك تـخـیـل مـى نـموده است، البته در صورت فقدان متاثر نخواهد شد و توجه به این نكته ناگهان راه را بر او هموار خواهد نمود.

پیش بینی آیت الله سید علی آقا قاضی(ره) از قیام امام خمینی(ره)

پیش بینی آیت الله سید علی آقا قاضی(ره) از قیام امام خمینی(ره)
آیت الله حاج شیخ عباس قوچانی وصی رسمی مرحوم آیت الحق سید علی آقا قاضی در اخلاق و سیر و سلوك می‌فرمود: در نجف اشرف با مرحوم قاضی(ره) جلساتی داشتیم و غالبا افراد با هماهنگی به خدمت آقای قاضی می‌رسیدند، در یك جلسه ناگهان سید جوانی وارد شد، مرحوم قاضی بحث را قطع كرد، و به آن سید جوان احترام شایان نمود، و آنگاه به آن سید فرمود: «آقا سید روح الله! در مقابل سلطان جور و دولت ظالم باید ایستاد، باید مقاومت كرد، باید با جهل مبارزه كرد‌.» این در حالی بود كه هنوز زمزمه‌ای از انقلاب امام نبود، ما آن روز خیلی تعجب كردیم، ولی بعد از انقلاب فهمیدیم كه مرحوم قاضی از چه جهت آن حرف‌ها را زد و به امام آن همه احترام شایان كرد.

دانستنی‌هایی جالب در بارة شیطان

دانستنی‌هایی جالب در بارة شیطان
شیطان پس از رانده شدن از درگاه الهی و هبوط به زمین، ‌از خدا خواست حاجات دنیایی او نظیر آب، غذا و خانه را مهیا کند. خداوند نیز درخواست او را اجابت کرد. بعد از رانده شدن شیطان از درگاه الهی و فرستادنش از بهشت به سوی زمین، شیطان عرض کرد: پروردگارا! مرا به سوی زمین فرستادی و از درگاه خود راندی و از نعمت‌های بهشت محرومم کردی. من در دنیا احتیاجاتی دارم که بتوانم با آنها در زمین زندگی کنم. آنها را برایم مهیا کن که در مضیقه نباشم. خطاب شد حاجات تو چیست؟ آنها را بگو تا برآورده سازم. شیطان عرض کرد: خدایا! من محتاج خانه و منزلم و به من در دنیا خانه‌ای عنایت فرما. خطاب شد: خانه تو را حمام قرار دادم (یکی از احکام داخل شدن به حمام گفتن «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم» است تا شیاطین به انسان نگاه نکنند) عرض کرد: من محتاج نشستن هستم، جایی و مکانی را برای نشستن می خواهم. خطاب شد: جای نشستن تو بازارها، کوچه‌ها، خیابان‌ها و مغازه‌هاست. آنجا می‌نشینی تا مردم را به گناه کم فروشی، رشوه، ربا، غش در معامله، نگاه کردن به ناموس مردم، دروغ، خیانت و ... بکشانی. عرض کرد: خدایا! من غذا می‌خواهم، غذای من از کجا تأمین شود؟ خطاب شد: غذای تو را در سفره‌ای قرار دادم که بر سر آن «بسم الله الرحمن الرحیم» گفته نشود. عرض کرد: خدایا! من احتیاج به آب و چیزهای آشامیدنی دارم، آن‌ها را از کجا بدست آورم؟ خطاب شد: نوشیدنی‌های تو شراب و هر چیز مست‌کننده است. عرض کرد: من اذان و مؤذن می خواهم. برای من اذان و اذان‌گو قرار بده. خطاب شد: اذان تو وسائل موسیقی و مؤذن تو کسانی هستند که با این آلات می‌نوازند و آنها را به کار می‌گیرند. عرض کرد: من احتیاج به قرآن دارم، برای من قرآنی قرار بده که در آن نگاه کنم و سرگرم باشم. خطاب شد: قرآن تو شعر است (منظور شعرهای عبث و بیهوده است) عرض کرد: من احتیاج به کتاب دارم، برای من کتابی قرار بده که در آن نگاه کنم و آن را مطالعه کنم. خطاب شد: کتاب تو «وَشم» است (یعنی خالکوبی که بعضی روی بدن و بازوی خود می‌زنند) عرض کرد: من احتیاج به حدیث دارم، برای من حدیثی قرار بده. خطاب شد: حدیث تو دروغ است. کسانی که دروغ می‌گویند حدیث تو را می‌گویند. عرض کرد: من برای ادامه زندگی دام و شکار می‌خواهم. برای من دام و وسیله شکار قرار بده. خطاب شد: زنان سست‌ایمان و بی‌تقوا را وسیله صید کردن و به دام انداختن مردم برای تو قرار دادم.
منبع: «نصایح شیطان» به نقل از جلد 5، صفحه 62 کتاب «المحجة البیضاء»

خصوصیات اخلاقی اولیاءالله؛ آشیخ رجبعلی( نکوگویان) خیاط

خصوصیات اخلاقی اولیاءالله؛ آشیخ رجبعلی( نکوگویان) خیاط
جناب شیخ بسیار مهربان، خوشرو، خوش اخلاق، متین و مؤدب بود. همیشه دو زانو می نشست، به پشتی تكیه نمی‌كرد، همیشه كمی ‌دور از پشتی می‌نشست. ممكن نبود با كسی دست بدهد و دستش را زودتر از او بكشد. خیلی آرامش داشت. هنگام صحبت اغلب خنده رو بود. به ندرت عصبانی می‌شد. عصبانیت او وقتی بود كه شیطان و نفس سراغ او می‌آمدند. در این هنگام سراسر وجودش را خشم فرا می‌گرفت و از خانه بیرون میرفت و آن گاه كه خود را بر نفس چیره می‌یافت، آرام باز می گشت.
نكته مهمی كه در حسن خلق، مورد توجه شیخ بود و دیگران را نیز بدان توصیه می‌فرمود، این بود كه انسان باید برای خدا خوش اخلاق باشد و با مردم خوش رفتاری كند. در این باره می‌فرمود: « تواضع و حسن خلق، برای خدا، نه برای جلب مردم به سوی خود و ریاكارانه.»
شیخ بسیار كم حرف بود، حركات و سكنات او به خوبی نشان می‌داد كه در حال فكر و ذكر و توجه به خداست. اول و آخر صحبتش خدا بود. نگاه به او، انسان را با خدا آشنا می‌كرد. هر كس به او نگاه می‌كرد به یاد خدا میافتاد. گاهی كه از او می‌پرسیدند: كجا بودی؟ می‌فرمود: « عند ملیك مقتدر »!
در جلسات دعا، بسیار گریه می‌كرد. هرگاه اشعار حافظ یا طاقدیس خوانده می‌شد می‌گریست. در عین گریه، قادر بود تبسم كند و بخندد و یا مطلبی را نقل كند كه همه را از كسالت بیرون بیاورد. نسبت به وجود مقدس امیرالمؤمنین(ع) بسیار عشق می‌ورزید، مانند پروانه گرد شمع وجودش پر و بال می‌زد، هنگامی كه می‌نشست در هر چند نفس، یك بار ذكر: « یا علی ادركنی » را تكرار می‌كرد.

اخلاق اولیاء خدا؛ بی اعتنایی شیخ رجبعلی خیاط(ره) به موقعیت‌های مادی و اجتماعی

اخلاق اولیاء خدا؛ بی اعتنایی شیخ رجبعلی خیاط(ره) به موقعیت‌های مادی و اجتماعی
در اواخر عمر شیخ، به تدریج جمیعی از نخبگان با او آشنا شدند، و نه تنها برخی از بزرگان حوزه و دانشگاه با او رابطه داشتند، بلكه تعدادی از شخصیتهای سیاسی و نظامی كشور نیز با مقاصد گوناگون خدمتش می‌رسیدند.
شیخ، با همه تواضع و فروتنی كه در برابر مردم مستضعف و مستمند و به ویژه سادات داشت، نسبت به رؤسا و شخصیتهای دنیوی بی‌اعتنا بود. هنگامی كه آنها به خانه‌اش می‌آمدند می فرمود: « آمده اند سراغ پیرِزنه (دنیا) را از من بگیرند، گرفتارند، دعا می‌خواهند، مریض دارند، وضع شان به هم خورده ... »
فرزند شیخ می‌گوید: «یكی از امرای ارتش كه به شیخ ارادت می‌ورزید به من گفت: می‌دانی چرا من پدرت را دوست دارم؟ وقتی برای اولین بار خدمتش رسیدم، نزدیك در اتاق نشسته بود، سلام كردم، گفت: « برو بنشین »، رفتم و نشستم، نابینایی از راه رسید، جناب شیخ تمام قد از جا برخاست، با احترام او را در آغوش کشید و بوسید و كنار خود نشاند. من نگاه كردم كه در خانه او چه می‌گذرد، تا این كه مرد نابینا از جا برخاست تا برود، شیخ كفش او را جلوی پایش جفت كرد، ده تومان هم به او داد و رفت! ولی هنگامی كه من خواستم خداحافظی كنم از جا برنخاست و همان طور كه نشسته بود گفت: « خداحافظ! »

نگاهی به مَشرَب عرفانی آیت الله محمد بهاری(رضوان الله تعالی علیه)

 

نگاهی به مَشرَب عرفانی آیت الله محمد بهاری(رضوان الله تعالی علیه)
آیت الله محمد بهاری (متولد سال 1265 هـ.ق. و متوفی در نهم ماه مبارك رمضان 1325 هـ.ق. در شهر بهار از توابع همدان) در درس عارف كامل و استاد بی‌نظیر عرفان، آخوند ملا حسینقلی شوندی درجزینی همدانی (متوفا: 1311 هـ . ق.) شركت نمود و تا زمان وفات آن مرد بزرگ از محضر پرفیضش بهره‌مند می‌شود. به غیر ایشان، سید احمد كربلایی، سید ابوالقاسم اصفهانی، شیخ محمد بهاری همدانی، دولت آبادی، شیخ باقر آقا موسی، میرزا جواد آقا ملكی تبریزی، سید محمد سعید حبوبی، شیخ آقا رضا تبریزی، شیخ علی (فرزند آخوند)، شیخ علی قمی، شیخ مولی شراره، از شاگردان مشهور آن عارف وارسته هستند. شیخ محمد بهاری از برجسته‌ترین شاگردان آخوند ملا حسینقلی همدانی بودند.
اسرار الهی در دل تابناك بهاری موج می‌زد. آن بزرگوار از حیث اخلاق، متواضع، مؤدب و در حفظ آداب معاشرت و سعه صدر، سعیی بلیغ می‌نمود. بهاری در اخلاق، ‌حسن رفتار، حلم، بردباری و خوش‌خلقی از بین شاگردان مرحوم آخوند، زبانزد و نمونه و بارز بود. او در نجف، شیوه تربیتی استادش را ادامه داد. بسیاری از عالمان و تاجران ایرانی، عرب و هندی شیوه سلوك و خودسازی را از او طلب می‌كردند وی نیز با كمال گشاده‌رویی و مهر و محبت، شفاهی یا كتبی آنان را هدایت و ارشاد می‌نمود و بدین ترتیب مكتب آخوند را استمرار و تداوم می‌بخشید.
میرزا جواد آقا ملكی تبریزی كه از بزرگان اهل معرفت زمان خویش بود، درباره استاد خویش، آخوند همدانی می‌نویسد: « در یك برخورد اعجاب انگیز، مرحوم آخوند یك فرد منحرف را دگرگون می‌ساخت. گویند: آقایی آمد نزد مرحوم آخوند و ایشان او را توبه دادند. در عرض 48 ساعت بعد، وقتی كه آن مرد آمد به گونه‌ای متحوّل شده بود كه باورمان نمی‌شد كه این همان آدم چند ساعت پیش باشد.»
آیت الله شیخ محمد بهاری همانند استاد گرانقدرش بود. او در همان برخورد اول، طرف مقابل را مجذوب و شیفته خود می‌ساخت. او روزی در نجف اشرف، با جمعی از طلاب در محوطه حیات مدرسه ایستاده بود. رهگذری جسارتی به طلاب می‌نماید. طلبه‌ها درصدد پاسخ به توهین او بر می‌آیند، امّا بهاری می‌گوید: او را به من واگذارید. بهاری به رهگذر می‌گوید: آیا نخواهی مُرد؟ آیا وقت آن نرسیده است كه از خواب غفلت بیدار شوی؟ آن مرد نگاهی به پشت خود می‌كند و خطاب به بهاری می‌گوید: چرا، چرا؟ اتفاقاً موقعش فرا رسیده است! او در حضور بهاری توبه می‌كند و تحول و انقلابی درونی در او پیدا می‌شود و از زهّاد وعبّاد و از اوتاد زمان خود می‌شود.
آثار علمی آیت الله شیخ محمد بهاری منحصر به مكاتباتی است كه برای شاگردان خود نگاشته است. تعدادی از این مكاتبات ارزشمند در كتاب تذكره المتقین به گرد آمده است.
بهاری در این مشرب عرفانی از استاد خود، آخوند همدانی پیروی كرده است. در این زمینه، علامه آیت الله سید محمد حسین حسینی طهرانی(ره) می‌نویسد: «در حقیقت بازگشت ادب به سوی اتخاذ طریق معتدل بین خوف و رجاء است و لازمه عدم رعایت ادب كثرت انبساط است كه چون از حد درگذرد مطلوب نخواهد بود. مرحوم حاج میرزا علی آقا قاضی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مقام انبساط و ارادتش غلبه داشت بر خوف ایشان. و هم چنین مرحوم حاج شیخ محمد بهاری (ره) این طور بود. در مقابل حاج میرزا جواد آقا ملكی تبریزی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مقام خوفش بر رجاء و انبساط غلبه داشت و این معنی از گوشه و كنار سخنانشان مشهود و پیداست. هركسی كه امیدواری و انسباط او بیشتر باشد، او را «خراباتی» و هر كه خوف او افزون باشد، او را «مناجاتی» نامند؛ ولی كمال در رعایت اعتدال است. از حائز بودن كمال انبساط در عین حال كمال خوف و این معنی فقط در گفتار و كردار و قول و فعل ائمه اطهار ـ علیهم السلام ـ موجود است.» بنا بر آثار به جا مانده از بهاری وی خبر دسته دوم می‌باشد؛ یعنی او بعد رجاء را بر بیم او غلبه می‌داد.
حاج شیخ محمّد بهاری در نجف دچار بیماری مزمن می‌شود. پزشكان راه علاج او را تغییر آب و هوا می‌دانند. وی به سفارش پزشكان، به ایران بر می‌گردد و مدتی در مشهد ماندگار می‌شود. باردیگر تصمیم به سفر به نجف می‌گیرد امّا بدترشدن وضعیت جسمانی‌اش سبب بازگشت او به بهار می‌شود و در همانجا به ملکوت پرواز می کند.
مرقد منور آن مرحوم هم اكنون در میان بیش از 160 تن از شهیدان سرافراز و گلگون كفن انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، در باغ بهشت شهدای بهار، زیارتگاه مردم است.

حکایتی دیگر در باب احسان به خلق عارف واصل آشیخ رجبعلی خیاط (ره)

حکایتی دیگر در باب احسان به خلق عارف واصل آشیخ رجبعلی خیاط (ره)
یكی از دوستان شیخ نقل می‌كند: مدتی بیكار بودم و سخت گرفتار، به منزل ایشان رفتم تا شاید راهی پیدا شود و از گرفتاری خلاص شوم، همین كه به اتاق شیخ وارد شدم و نگاه او به من افتاد، فرمود: « حجابی داری كه چنین حجابی كمتر دیده‌ام! چرا توكلت از خدا سلب شده؟ شیطان سرپوشی بر تو قرار داده كه نتوانی بالا را درك كنی! »
در اثر فرمایشات شیخ انكساری در من پدید آمد و خیلی منقلب شدم، فرمود: « حجابت برطرف شد ولی سعی كن دیگر نیاید. »
بعد فرمود: « شخصی بیكار است و مریض و دو عیال را باید اداره كند، اگر می‌توانی برو قدری پارچه برای بچه‌ها و خانواده او تهیه كن و بیاور. »
با این كه من بیكار بودم و از نظر مالی ناتوان، رفتم و از مغازه یكی از دوستان قدیم - كه بزازی داشت - مقداری پارچه نسیه خریدم و به محضر ایشان آوردم. همین كه بقچه پارچه‌ها را خدمت ایشان بر زمین نهادم، استاد نگاهی به من كرد و فرمود: « حیف كه دیده برزخی تو باز نیست، تا ببینی كعبه دور سر تو طواف می‌كند، نه تو دور خانه. »!
یكی از دستورات مؤكد ایشان احسان به خلق بود. برای احسان به خلق ارزش زیادی قایل بود، و احسان را یكی از طرق بسیار نزدیك و مؤثر در سیر الی الله میدانست. به طوری كه اگر كسی از راه سیر و سلوك عاجز بود به او توصیه می‌كرد: « از احسان كوتاهی نكن و تا می‌توانی احسان كن. »
تا توانی به جهان خدمت محتاجان كن
به دمی یا درمی یا قلمی یا قدمی
یکی از نکات مهم در این باب، انفاق و بخشش در عین تنگدستی است،
شیخ خودش هم در احسان به خلق پیش قدم بود. برای یك نفر گرفتاری پیش آمده ‌بود، به جناب شیخ مراجعه نمودند، ایشان فرمود: « این شخص فقط از خمس به فامیلش كمك می‌كند و احسان دیگری نمی‌كند»؛ یعنی: خمس دادن تنها كافی نیست.
شیخ علاوه بر تلاش‌هایی كه با واسطه و بی‌واسطه برای احسان به خلق و حل مشكلات گوناگون مردم داشت، به مناسب‌های مختلف به ویژه اعیاد مذهبی، در منزل كوچك خود از حاضران پذیرایی میكرد، و برای اطعام اهل ایمان و گسترده بودن سفره احسان در منزل، اهمیت خاصی قایل بود. همواره سفارش می‌كرد كه بكوشید تا در خانه، سفره اطعام داشته باشید و معتقد بود كه اگر پول آن را بدهند تا نیازمندان برای خود غذا تهیه كنند، آن خاصیت را ندارد.

توصیه عارف بالله، آشیخ رجبعلی خیاط(ره) به آیت الله مهدوی کنی در نوجوان

توصیه عارف بالله، آشیخ رجبعلی خیاط(ره) به آیت الله مهدوی کنی در نوجوانی
آیت الله مهدوی كنی فرمودند: در آغاز تحصیل و اوایل طلبگی وقتی خواستم لباسی برای خود بخرم- بعد از این كه لباس عاریه مرحوم برهان را می‌خواستم پس بدهم- پیش شخصی به نام شیخ رجبعلی خیاط رفتم، در آن هنگام چهارده- پانزده سال داشتم، پارچه را برای ایشان بردم، محل كار او در منزلش و در اتاقی نزدیك در بود.
قدری نشستم، ایشان آمد و گفت:« خوب، حالا می‌خواهی چه بشی؟ »
گفتم: طلبه.
گفت: « می‌خواهی طلبه بشی یا آدم؟ »
من قدری تعجب كردم، كه چرا یك كلاهی با یك معمم این گونه حرف می‌زند.
سپس گفت: « ناراحت نشو! طلبگی خوب است، ولی هدفت آدم شدن باشد. به شما نصیحتی می‌كنم فراموش نكن، از همین حالا كه جوان هستی و آلوده نشده‌ای، هدف الهی را فراموش نكن، هر كاری می‌كنی برای خدا انجام بده، حتی اگر چلوكباب هم خوردی به این قصد بخور كه نیرو بگیری و در راه خدا عبادت كنی و این نصیحت را در تمام عمر فراموش نكن.»

حکایاتی در رثای جمال السالکین، آیة الله آقا میرزا جواد آقای تبریزی(ره)

حکایاتی در رثای جمال السالکین، آیة الله آقا میرزا جواد آقای تبریزی(ره)
آیت الله سید حسین فاطمی قمی(ره) نقل می کنند: «معصوم علیه السلام فرمود که موعظه چون از قلب بیرون آید داخل قلب می شود و اگر مجرد زبان شد از گوش تجاوز نمی کند. مواعظ ایشان ـ طاب ثراه ـ چنان بود که گویی آتش در دل جُلساء مشتعل می نمود، چنان بود که گویا انسان را از این نشئه خارج و به عالم دیگری داخل می کند، ولی چون از مجلس ایشان خارج می شدیم با هر یک از مجلسیان آن مرحوم تماس می گرفتم باز همان حال غفلت در او بازگشت کرده بود؛ از بعد ایشان پیوسته آرزوی یک چنین مجلسی را دارم و به دست نمی آورم.»
در این خصوص می نویسند که وقتی آیة الله آقا میرزا جواد آقای تبریزی(ره) در مجلسی می نشست می فرمود: «ای مردم! یکی از نام های خدا « غفار» است! همین را که می گفت، چند نفر غش می کردند و آنان را از مجلس بیرون می بردند! »
آیة الله شیخ علی پناه اشتهاردی هم فرمودند: «میرزا جواد آقا تبریزی در مدرسه فیضیه درس اخلاق داشت و آن چنان تأثیر آتشین بر دل ها می گذاشت که در درسش از اثر صحبت ایشان، غش می کردند و بی هوش می شدند. روزی به میرزا جواد آقا عرض کردند که تأثیر صحبت شما چنان است که یکی از تجار در این جلسه حضور داشته بی هوش بر زمین افتاده است! فرموده بودند: این که چیزی نیست »

تسلیم به قضای الهی در قاموس عرفانی آیت الله حاج میرزا جواد آقا ملکی(ره)

 
تسلیم به قضای الهی در قاموس عرفانی آیت الله حاج میرزا جواد آقا ملکی(ره)
حاج آقا شالچی فرمودند: « روزی همراه استادم مرحوم حاج میرزا جواد آقا ملکی (ره) قدم می زدیم که ایشان در جایی نشستند و مشغول خواندن چیزی شدند. ما احساس کردیم ایشان مشغول فاتحه خوانی هستند و در عین حال قبری را هم آنجا نیافتیم! از ایشان سؤال کردیم: آیا قبر بزرگی در اینجاست که مشخص نیست و ما نمی دانیم؟ ایشان با لبخندی گذشتند. ما فهمیدیم که ایشان مایل به جواب گفتن نیستند. پس از این ماجرا، هفته بعد فرزند ایشان فوت کرد و در همانجا دفن گردید و معلوم شد که مرحوم ملکی خبر این حادثه را از قبل می دانستند!»
« میرزا جواد آقا ملکی تبریزی پسری داشته که شمع فروزان شبستان خانواده بوده است . در روز عید غدیر که ایشان در منزل جلوس کرده و قشرهای مختلف به زیارتشان می آمده اند، خادمه منزل به کنار حوض خانه می آید و ناگاه چشمش بر پیکر بی جان پسر که بر روی آب بوده می افتد. بی اختیار فریاد می زند، اهل خانه که از اندرون به صدای خادمه بیرون می آیند و با منظره دلخراشی این چنین مواجه می شوند، بی اختیار همه فریاد می کشند. مرحوم ملکی متوجه می شود که صدای شیون، خانه را پر کرد، از اطاق خود بیرون می آید. می بیند که جنازه پسرش در کنار حوض گذاشته شده است. رو به زنها کرده و خطاب می کند: ساکت!
همگی سکوت می کنند و همین سکوت ادامه می یابد تا آنکه مرحوم ملکی از همه میهمانان پذیرایی می کند و طبق معمول سنواتی ، عده ای از آنان ناهار را در منزل ایشان صرف می کنند و پس از پایان غذا که عازم رفتن می شوند، مرحوم ملکی به چند نفر از خواص مهمانان می فرماید که شما اندکی تأمل کنید که با شما مرا کاری است و چون بقیه مهمانان بیرون می روند، واقعه را برای آنان بازگو می کند و از آنان برای مراسم تجهیز فرزند از دست رفته کمک می گیرد. این داستان گذشته از آنکه حاکی از اعلا درجه مقام رضا و تسلیم آن بزرگوار است، نشانگر قدرت روحی و نیروی تصرف در نفوس دیگران نیز هست .
در مورد ارتحال خود ایشان نیز از قول آیت الله فهری و همچنین شنیدم از زاهد عابد مرحوم حسین فاطمی قمی (ره)که از دوستان مرحوم ملکی بود نقل شده که : «از مسجد جمکران بازگشتم. در منزل به من گفتند که آقای حاج میرزا جواد جویای حال تو شده است. [ آقای فاطمی] فرمود: من با سابقه کسالتی که از ایشان داشتم با عجله به خدمتش رفتم ( و به گمانم فرمود عصر جمعه بود) دیدم ایشان استحمام کرده خضاب بسته و پاک و پاکیزه در بستر بیماری افتاده و آماده ادای نماز ظهر و عصر است. در میان بستر شروع به گفتن اذان و اقامه کرد و دعای تکبیرات افتتاحیه را خواند و همین که به تکبیرة الاحرام رسید و گفت: الله اکبر! روح مقدسش از بدن اقدسش به عالم قدس پرواز کرد. این واقعه به سال 1343 هجری قمری بود. پیکر پاکش پس از تجهیز در شیخان قم به خاک سپرده شد . »


والسلام علیه یوم ولد و یوم مات و یوم یبعث حیاً.

عارفان و عاشقان: عارف بالله و زاهد بزرگ آشیخ مرتضی طالقانی(ره)

عارفان و عاشقان: عارف بالله و زاهد بزرگ آشیخ مرتضی طالقانی(ره)
شیخ عارف و زاهد مرتضی طالقانی در سال 1274 هجری قمری در قریه دیزان طالقان به دنیا آمد و در جوانی به کار چوپانی اشتغالی یافت . روزی در پی تابیدن یک بارقه الهی به دلش، بی درنگ از کوه بازگشت و احشام و اغنام را به صاحبانش بازگردانید و راهی مکتب شیخ محرم، روحانی محترم ده شد. قرآن و کتابت و برخی کتب ادبیات را نزد وی آموختد و سپس
برای طی مدارج عالیه به سال 1295 قمری، راهی حوزه علمیه تهران و از آنها به سال 1317 قمری پس از گذراندن دوره ای پانزده ساله و بهره گرفتن از اساتید معظم حوزه علمیه اصفهان راهی حوزه مقدسه نجف اشرف گردید.
مرحوم آیت الله مرعشی نجفی(ره) نقل می کردند: «شیخ زاهد بود و عابد ، و از پیرایه های دروغین دنیای فرومایه، روی گردان. بسیار روزه می گرفت و بسیار به عبادت می پرداخت و از زندگانی به کمترین قانع بود و کوتاه سخن آن که او مردی آسمانی و ملکوتی و روحانی بود به گونه ای که هر کس شبانگاهان و سحرگاهان او را می دید، از حال عبادتش منقلب می گشت، اگر چه از أشقی الاشقیاء می بود.» یکی از بزرگان می فرماید: «از لحظه ای که به حجره اش وارد می شدیم، مجذوب کلام جداب و مواعظ گیرای شیخ می گشتیم. گاه چنان از خوف خداوند سخن می گفت که ما را گریان می ساخت و خود نیز می گریست.»
مرحوم شیخ بسیار پر کارو وقت شناس و برای ساعات عمرخویش ارزشی بسیار قائل بود به گونه ای که یا در حال درس و بحث و یا عبادت بود. به گونه ای که یکی از بزرگان می فرماید: «روزهای چهارشنبه در حجره را بر خویش می بست و خلوت می کرد و کسی نمی دانست به چه مشغول می شود، تنها می فهمیدیم که به مراقبه و عبادت مشغول است.» ایشان در غیر ساعات مقرر برای درس و ملاقات، کسی را به حضور نمی پذیرفت ، حتی یکی از بزرگان نقل می فرمودند که روزی در ساعت عبادت، که ایشان حجره را برای خویش خلوت می کرد، یکی از مراجع عصر به دیدارش امد. شیخ از پذیرش امتناع ورزید و فرمود: «وقتی دیگر بیایند.»
یکی از ماجراهای شگفت معنوی درباره مرحوم شیخ مرتضی ماجرای ملاقات ملکوتی و شیرین ایشان با مرحوم حاج هادی ابهری است. مرحوم علامه آیت الله سید محمد حسینی طهرانی(ره) نقل می فرمایند: « دوستی داشتیم صاحب ضمیر و روشن دل و متقی و دلسوخته و به حق که از عاشفان حسین علیه السلام بود به نام حاج هادی صنمی ابهری. او هشتاد و سه سال عمر کرد و پنج سال است رحلت کرده. مدت رفاقت من با او نزدیک به هیجده سال طول کشید و من با او صیغه اخوت خوانده بودم. او نقل میکرد: در سفری که به عتبات عالیات مشرف شدم و چند روزی در نجف اشرف بودم، کسی را نیافتم که با او بنشینم و درد دل کنم تا برای دل سوخته ام تسکینی حاصل آید. روزی به حرم مطهر مشرف شده، زیارت کردم و مدتی در آن جا نشستم. خبری نشد و از این رو، به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام عرض کردم: «مولا جان! ما میهمان شماییم، چند روز است در نجف می گردم، کسی را نیافتم. حاشا به کرم شما! از حرم بیرون آمده، بی اختیار راه بازار حوریش را پیش گرفتم و به مدرسه مرحوم سید محمد کاظم یزدی در آمدم. در صحن مدرسه، روی سکویی مقابل حجره ای نشستم. ظهر شد، دیدم از رو به روی ام، از طبقه فوقانی، شیخی خارج شد. بسیار زیبا و با طراوت و زنده دل و از همانجا به بام مدرسه رفت و اذان گفت و بازگشت و همین که خواست به حجره رود، چشمم به صورتش افتاد. دیدم در اثر اذان، چیزی مانند دو حلقه نور بر گونه هایش می درخشد. به حجره رفت و در را بست. من شروع کردم به گریه و عرض کردم: «یا امیرالمؤمنین! پس از چند روز یک مرد را یافتم، ولی او نیز به من اعتنایی نکرد. بیدرنگ شیخ در حجره را باز کرد و رو به من نمود و اشاره کرد بیا بالا. از جا برخاستم و به طبقه فوقانی رفته، به حجره اش وارد شدم. هر دو یکدیگر را در آغوش گرفتیم و مدتی گریستیم. سپس، هر دو به حال سکوت نشستیم و مدتی یکدیگر را تماشا کردیم. آن گاه از هم جدا شدیم.» این شیخ روشن ضمیر، مرحوم شیخ مرتضی طالقانی – اعلی الله مقام الشریف – بوده است.
در خصوص رحلت ایشان، مرحوم علامه محمد تقی جعفری(ره) از جمله شاگردان شیخ چنین نقل می کنند: «.... دو روز به مسافرت ابدی اش مانده بود که مانند هر روز به حضورشان رسیدم . فرمود : " برای چه آمده ای ؟ " عرض کردم : " آمده ام که درس را بفرمایید ! " شیخ فرمود : " برخیز و رو ، آقا جان ، برو درس تمام شد ! " عرض کردم : " دو روز به محرم مانده و هنوز درس ها دایر است ! " فرمود : " به شما می گویم درس تمام شد ، من مسافرم ! خر طالقان رفته پالانش مانده ، روح رفته جسدش مانده ! " و بعد بلافاصله گفت : " لا اله الا الله . " در این حال اشک از چشمانش سرازیر شد . دانستم که از مسافرت ابدی خبر می دهد . عرض کردم : " حالا یک چیزی بفرمایید ! " فرمود تا رسد دستت به خود شو کارگرچون فتی از کار ، خواهی زد به سر

شب قبل از وفاتش مانند همه شبهای گذشته از پله های پشت بام بالا رفت و در حدود نیم ساعت با صدای آهسته مانند همیشه به مناجات سحرگاهی پرداخت و سپس از پله ها پایین آمد و نماز صبح را خواند. پس از دقایقی چند چراغ را خاموش کرد. تا این جا حالت همیشگی شیخ بود، اما صبح که مقداری از طلوع آفتاب گذشت، شیخ به سیاق معمول برای قدم زدن در حیاط مدرسه نیامد و از این رو، نگران شدندو از پشت شیشه پنجره حجره به شیخ نگریستند و دیدند که شیخ در حال عبادت جان به جان آفرین سپرده است.»
و بدین سان، عارف زاهد و سالک عابد، حکیم عصر آیت الله آقا شیخ مرتضی طالقانی نجفی در روز اول محرم الحرام سال 1363 هجری قمری در 89 سالگی دیده از جهان فرو بست و در جوار قرب معبود آرام گرفت. به احتمال قوی مرجع عصر آیت الله العظمی آقا سید ابوالحسن اصفهانی بر جنازه اش نماز گزارد و در ایوان سوم از حجرات جنوب غربی صحن شریف علوی به خاک سپرده شد .
از جمله شاگردان شاگردان شیخ مرتضی می توان از مرحوم آیت الله العظمی سید ابوالقاسم خویی ، مرحوم آیت الله العظمی سید شهاب الدین حسینی مرعشی نجفی ؛ آیت الله العظمی حاج شیخ محمد تقی بهجت غروی فومنی و مرحوم آیت الله علامه محمد تقی جعفری تبریزی الزکیه، نام برد.

والسلام علیه یوم ولد و یوم مات و یوم یبعث حیا.

چگونگی انتقال سلوک عارفانه توسط میرزا جوادآقا ملکی تبریزی(ره)

چگونگی انتقال سلوک عارفانه توسط میرزا جوادآقا ملکی تبریزی(ره)
از قول مرحوم شالچی تبریزی نقل شده : یک وقت بنده رفته بودم خدمت آقا، ایشان آمد رو به روی من نشست به طوری که زانوهای من به زانوهای ایشان چسبید و نگاه های ممتدی به من کرد. من فهمیدم مطلب چیست، من هم شروع کردم به ایشان نگاه کردن چون بعضی از بزرگان با نگاه کردن معارفی را منتقل و القاء می کنند؛ بعد [ میرزا جواد آقا] فرمودند: پاشو برو!
استاد شالچی می فرمود : « یکی از روزها صبح پس از نماز برای شرکت در جلسه اخلاق میرزا جواد آقا به فیضیه رفتم. استاد به من فرمودند: میرزا عبدالله چه می بینی؟! این صحبت استاد گویا خود تصرفی بود که آن بزرگ در جان من کرد و حجاب ملکوت از برابر چهره ام برداشته شد. دیدم اشخاصی را که در فیضیه هستند و در ظاهر می بینم، اما باطن آنان را نیز مشاهده می کنم به صورت های گوناگون اند! مرحوم شالچی فرمودند: « روزی در درس حاج میرزا جواد آقا شرکت کردم. پس از درس، آقا دستوری را به من فرمودند تا انجام دهم. من با این که تصمیم به انجام آن در نیمه های شب داشتم به علت کار زیاد موفق به بیتوته و انجام دستور استاد در سحرگاه نشدم. فردا چون به درس استاد رفتم هنگام بازگشت چون برخاستم بیایم استاد فرمود: شما تشریف داشته باشید!آنگاه که شاگردان رفتند، فرمود: چرا تکالیف تعیین شده را دیشب انجام ندادی؟! من به یکباره در حیرت شدم که من با کسی این حال نگفتم و کسی جز خدا از این واقعه خبردار نبود. پس، از ایشان عذر تقصیر خواستم. این بی توفیقی در شب بعد نیز رخ داد و باز استاد به من خاطر نشان کرد که دستورش را انجام نداده ام. پس از آن با تلاش و همت دو چندان موفق به انجام دستور استاد شدم و از آن بهره مند گشتم.»
بار دیگر فرمودند: «فلانی چه می بینی؟ و من چون توجه کردم دریافتم ارواح مؤمنین روی صحن مدرسه فیضیه دور هم نشسته اند و با هم مذاکره می کنند! پس از آن استاد به من فرمودند: میرزا عبدالله فکر نکنی اینها مقاماتی است و به جایی رسیده ای؟! اینها در برابر آنچه در سیر و سلوک و تقرب الی الله به سالک می دهند هیچ است.»

داستان ما و کدخدایی که نمی‌خواست فرفره بسازیم

بسم ا... السلام

داستان ما و کدخدایی که نمی‌خواست فرفره بسازیم

ما فرفره نداشتیم. بچه‌های کدخدا داشتند اما همبازی ما نبودند که دست ما بدهند. مسعود و مجید نقشه‌اش را کشیدند و مصطفی بند و بساطش را جور کرد. ما که فرفره‌دار شدیم، لبخند نشست روی لبهای بابابزرگ. گفت: «دیدید می‌شود، می‌توانید!»

از ترس بچه‌های کدخدا، داخل خانه فرفره بازی می‌کردیم. مبادا ببینند و به تریج قبایشان بربخورد. اما خبرها زود در دهکده ما می‌پیچید.

خبر که به گوش کدخدا رسید، داغ کرد. گفت: «بیخود کرده‌اند. بچه رعیت را چه به فرفره بازی.» و گیوه‌اش را ورکشیده بود و آمده بود پیش عمو محمد به آبروریزی.

(بعداً شنیدیم که همان روز، کدخدا دم گوش میرآب گفته: «این اول کارشان است. فردا همین فرفره می‌شود روروک و پس فردا چرخ چاه.» بیشتر موتورپمپ‌های آب ده، مال کدخدا بود.)

عمو محمد که صدایمان کرد، فهمیدیم کار از کار گذشته. فرفره را برداشت و گذاشت داخل گنجه. درش را قفل کرد و کلیدش را داد دست بچه‌های کدخدا. که خیالشان راحت باشد از نبودن فرفره.

رفتیم پیش بابابزرگ با لب و لوچه آویزان. فهمید گرفتگی حالمان را. عموها را صدا زد. به عمو محمد گفت: «خودت کلید را دست کدخدا دادی و خودت پس می‌گیری.» عمو محمد مرد این حرفها نبود. همه‌مان می‌دانستیم. بابابزرگ گفت: «بروید و قفل گنجه را بشکنید.» عمو محمود گفت: «کی برایتان فرفره خرید؟ کدخدا؟!» گفتیم: «نه عمو جان! خودتان که می‌دانید، خودمان ساختیم!» گفت: «دیگر بلد نیستید بسازید؟» گفتیم: «چرا!» گفت: «بهترش را بسازید.» و رفت در خانه کدخدا به داد و بیداد. صدای بگومگویشان ده را برداشت. این وسط ما، قفل گنجه را شکستیم و بهترش را ساختیم.

بچه‌های کدخدا فهمیدند. کدخدا گر گرفت. داد زد: «یا فرفره یا حق آب!» و به میرآب گفت که آب را روی زمینهای همه‌مان ببندد. کار سخت شد. عموها از هزار راه ندیده و نشنیده، آب می‌آوردند سر زمین. که کشتمان از بی‌آبی نسوزد. مسعود را گرفتند و کتک زدند. زورمان آمد. مجید به تلافی‌اش، روروک ساخت. کدخدا گفت که گندم و تخم‌مرغ هم ازمان نخرند. مجید و مصطفی را هم گرفتند و زدند. صدای عمو محمود، هنوز بلند بود اما گوشه و کنایه‌ها شروع شد. عمو حسن جمعمان کرد و گفت: «این جور نمی‌شود. هم فرفره شما باید بچرخد و هم زندگی ما.» از بابابزرگ رخصت گرفت و قرار شد برود و با خود کدخدا حرف بزند. وقتی که برگشت، خوشحال بود. گفت: «قرار شده روروک را خراب کنیم اما فرفره دستمان باشد. آنها هم تخم‌مرغمان را بخرند و هم کمی آب بدهند.» بابابزرگ گفت: «کدخدا سر حرفش نمی‌ماند.» عمو حسن گفت: «قول داده که بماند. ما فرزندان شماییم. حواسمان هست!»

بچه‌های کدخدا آمدند و روروک را، جلوی چشمهای خیس ما، خراب کردند. عموحسن آمد و فرفره را گذاشت پیش دستمان و رفت که با کدخدا قرار و مدار بگذارد. دل و دماغی نداشتیم برای چرخاندن فرفره. مهدی گفت: «وقت زانو بغل کردن نیست. باید چرخ چاه بسازیم. کدخدا از امروز ما می‌ترسید نه دیروز فرفره و روروک ساختن‌مان.» بابابزرگ لبخند زد.

عمو حسن هر روز با کدخدا کلنجار می‌رفت. یک روز خوشحال بود و یک روز از نامردی کدخدا می‌گفت. ما می‌شنیدیم و بهش «خدا قوت» می‌گفتیم. بچه‌ها داشتند بالای پشت بام یواشکی چرخ چاه می‌ساختند.

پنج گردنه صعب العبور برای رسیدن به قُله اخلاق

پنج گردنه صعب العبور برای رسیدن به قُله اخلاق
اباصلت هروى شاگرد عارف امام هشتم حضرت رضا (علیه السلام ) گوید: از حضرت رضا (علیه السلام ) شنیدم كه چنین فرمود:
خداوند متعال به یكى از پیامبرانش وحى كرد: وقتى كه صبح كردى (با پنج چیز روبرو مى شوى ، در برابر آن ها این پنج كار را انجام بده .
1 - نخستین چیزى را كه با آن ملاقات مى كنى ، آن را بخور.
2 - دومین چیز را كه با آن روبرو مى شوى ، بپوشان .
3 - سومین چیز را بپذیر.
4 - چهارمین چیز را مایوس و ناامید مكن .
5 - از پنجمین چیز، بگریز و فرار كن .
آن پیامبر (صلى الله علیه وآله ) تصمیم قاطع گرفت تا فرمانهاى خداوند را بجا آورد، با عزمى راسخ و آهنین ، صبح از خانه بیرون آمد، نخستین چیزى را كه در برابرش دید، كوه عظیم سیاه بود، او همانجا ایستاد و با خود گفت : باید فرمان خدا را بجا آورم ، ولى فرما خدا این بود كه اولین چیز را بخورد، چگونه این كوه بزرگ را بخورم ؟
حیران و سرگردان بود تا اینكه با خود گفت : خداوند هرگز انسان را به چیزى كه از طاقت و توان او بیرون است ، امر نمى كند، با تصمیم قاطع به سوى آن كوه رفت تا آن را بخورد، هر چه به آن نزدیك تر مى شد، آن كوه ، كوچكتر مى شد، تا وقتى كه او به آن كوه رسید، آن را به اندازه یك لقمه یافت ، آن لقمه را برداشت و خورد، كه لقمه اى بسیار مطبوع و خوش مزه بود.
آن پیامبر از آنجا عبور كرد، دومین چیزى كه سر راه خود دید طشت طلا بود، با خود گفت : به فرمان خداوند باید دومین چیزى را كه با آن روبرو مى شوم بپوشانم ، گودالى حفر كرد و آن طشت طلا را در میان آن گودال گذاشت و روى آن خاك ریخت و آن را پوشاند.
سپس از آنجا عبور كرد، ناگاه توجه نمود كه طشت طلا آشكار شده است :
و از آنجا نیز عبور كرد، ناگهان دید پرنده اى پرواز مى كند، باز شكارى آن پرنده را تعقیب نموده تا به صید خود درآورد، آن پرنده به سوى آن پیامبر آمد، آن پیامبر با خود گفت : خداوند به من فرمان داده كه وقتى با سومین چیز ملاقات كردم ، آن را بپذیرم ، از این رو آستین خود را گشود و آن پرنده كه به سوى او پناه آورده بود، داخل آستین او شد.
پس از این جریان ، ملاحظه كرد كه باز شكارى بالاى سرش پر پر مى زند و مى گوید: صید مرا بده ، كه مدتى است در تعقیب آن بودم ، ولى او را گرفتى و مرا محروم نمودى .
آن پیامبر (صلى الله علیه وآله ) به یاد فرمان خدا افتاد كه فرمود: وقتى با چهارمین چیز برخورد كردى ، او را مایوس مكن ، از این رو آن پیامبر، مقدار گوشتى از جایى یافت و آن را بجاى آن پرنده ، به باز شكارى داد، و باز شكارى خشنود رفت .
آن پیامبر، این حادثه را نیز پشت سر گذاشت و از این گردنه نیز رد شد تا رسید به لاشعه متعفن و بدبوى مردارى كه در زمین افتاده بود و حشرات آن رامى خوردند، بیادش آمد كه خداوند فرمود: اگر با پنجمین چیز برخورد نمودى ، از آن بگریز و فرار كن ، از اینرو به شتاب از آنجا دور شد و گریخت .
سرانجام به سوى خانه برگشت و خوابید و در عالم خواب به او گفته شد: تو به آنچه از طرف خدا مامور بودى انجام دادى ، آیا مى دانى این امور پنجگانه چه بود؟ او عرض كرد نه .
خداوند به او وحى كرد:
1 - آن كوه ، خشم بنده است كه وقتى خشمگین مى شود، انسانیت خود را فراموش مى كند، هرگاه او قدر و مقام انسان خود را شناخت و خشم خود را كنترل كرد، سرانجام ، آن خشم (با آن سرسختى مثل كوه ، براى او و در برابر تصمیم آهنین او) همچون لقمه خوشگوارى خواهد شد.
2 - اما منظور از آن طشت طلا، عمل صالح (كار نیك ) است كه وقتى بنده (راه اخلاص را پیمود و بخاطر دورى از ریا) آن را پوشاند، خداوند آن را آشكار مى كند، تا نیكوكار را، به آن كار نیك زینت بخشد، بعلاوه ذخیره هاى دیگرى كه نتیجه اعمال نیك او است و برایش وجود دارد.
3 - اما منظور از آن پرنده ، مردى است كه به سوى تو مى آید تا تو را نصیحت كند، به سوى آن برو و اندرزش را بپذیر (نگذار پرواز كند و یا نابود شود، فرصت را غنیمت بشمار و آن پندها را بپذیر.).
4 - اما منظور از آن باز شكارى ، مردى است كه براى نیاز به سوى تو مى آید، او را ناامید مكن و نیازش را برآور.
5 - اما منظور از آن لاشه گوشت متعفن مردار غیبت (و بدگویى در غیاب مومنان ) است ، كه از آن بگریز و فرار كن .


به نقل از: «عیون اخبار الرضا(ع) ص 227.»

«هر گاه از این پنج گردنه صعب بگذرى ، بر قله كمال اخلاقى مى رسى.»

وسوسه «شیطان» و اراده انسان

وسوسه «شیطان» و اراده انسان
یکی از راه های نزدیک شدن به پروردگار، انفاق کردن به بندگان اوست اما وسوسه شیطان، هنگام انفاق کردن نیز به سراغ انسان می آید تا او را که از این کار پسندیده باز دارد. شیطان دشمن آشکار انسان و وجودش جهت آزمودن افراد است؛ با این حال، هرگز نمی تواند هنگام مقاومت افراد کاری انجام دهد. در حقیقت، گرچه فریب و نیرنگش بسیار است، مقاومتش در برابر خودداری افراد کم است و قدرت مقابله با اراده راسخ انسان را ندارد که قرآن می فرماید: «ان کید الشیطان کان ضعیفاً؛ که حیله شیطان سست و ضعیف است، سوره نساء آیه 76» هنگام انفاق نیز، شیطان بسیار وسوسه می کند و از هنگامی که تصمیم می گیرید چیزی را انفاق کنید تا زمانی که به دست فقیر می رسد، شیطان نیرنگ های بسیاری برای تغییر رأی شما به کار می برد.
یکی از اهل دل ماجرایی در رابطه با همین مطلب نقل می کرد و می فرمود: «در زمان نوجوانی، با خود فکر می کردم که اگر ثروتی داشتم، از آن به نیازمندان انفاق می کردم. یکی از روزها وقتی به کلاس قرآن می رفتم و به همین مطلب فکر می کردم، ناگهان چشمم به درختی افتاد که زیر آن تعدادی سکه پول بود. چون آن جا محل رفت و آمد نبود و از آن جا به طور معمول کسی نمی گذشت، پول ها را در جیبم گذاشتم و به راهم ادامه دادم. چند متر جلوتر به اندازه تعداد همان سکه ها، چند نیازمند اطرافم را گرفتند و از من تقاضای پول کردند، اما وسوسه شیطان مانعم شد و پول ها را نزد خود نگاه داشتم. وقتی نیازمندان دور شدند، دست در جیبم بردم تا پول ها را دوباره بشمارم، اما پولی در جیبم نبود، تمام جیب ها و وسایل همراهم را گشتم، اما از پول خبری نبود، دانستم که این، امتحانی کوچک از جانب خداوند بوده است و من از آن ناموفق بیرون آمدم»

برخی اصطلاحات عرفانی در ادبیات سالکان و عارفان (قسمت ششم)

برخی اصطلاحات عرفانی در ادبیات سالکان و عارفان (قسمت ششم)
در قسمت های گذشته بخش هایی از استعارات و اصطلاحات کنایی مورد استفاده عرفا و اهل سلوک در نظم و نثر عرفانی سلوک الی الله توسط شاعران و عارفان را برشمردیم. در ادامه شمار دیگری از این عبارات را تقدیم علاقه مندان می نمائیم:
کتاب جامع/کتاب لوح محفوظ»= انسان کامل
«کثرت»= تجلّی حضرت حق در مظاهر عالم امکان
«کرامت و کرامات»= انجام خوارق عادات به دست اولیاءالله و مرشدان طریقت
«کرشمه»= التفات حق به سالک
«کمند زلف»=کشش و جذبه تعیّنات متکثر وجود
«کُنز مخفی»= هویت حضرت حق که پوشیده در غیب است
«کِنِشت»=عالم حیرانی، عالم یقین
«کَنعان»=کنایه از جهان معنونی و عالَم ملکوت
«کوه قاف»= مقام یکرنگی، حقیقت انسانیت
«کوی خرابات»= کوی میکده: مقام فناء و از خود بیخودی
«کیمیا»= پیرکامل
«گَبر»=عارف یکرنگ در وحدت
«گدا»=فقیر تجلّیات الهی و فیوضات حق
«گُلخَن»=دنیا و بلایای آن، تن و زندان نَفس
«گنج»=مقام عُبودیت و ذات حضرت حق
«گوشۀ ابرو»=دقایق و رقائق صفات جمال
«گیسو»= حبل المتین، طریق طلب به عالم هویت
«لا اُبالی گری»= رندی و بی تفاوتی
«لایحه»= آنچه از نور تجلّی ظاهر شود
«لُبّ»= عقل مُنََّور به نور قُدس الهی
«لب شیرین»=لب لعل:کلام بی واسطه،لب محبوب، کلام معشوق
«لطیفه»=حقیقت انسان که لطیفه ربّانی است
«لَعل»= دل درویشان
«لَوامِع»=ظهور نور بر دل های پاک، برق های جهنده«حال»
«لوایح»=کنایه از اختلاف احوال سالکان و مقامات آن ها، برق های جهنده«حال»
«مُبَشّرات»=رؤیاهای صادقه
«مجلس»= اوقات بزرگ با حق تعالی
«محبوب»=خداوند تبارک و تعالی
«محراب ابرو»= توجه عاشق به معشوق
«مُحِّق»= کمال محو سالک در ذات حق
«مَحو»=فناء سالک در ذات حق
«مرآت الحق»=انسان کامل
«مراقبة»=محافظت قلب از پرداختن به غیر حق
«مُرشِد»=کسی که مقامات طریقت را طی کرده و به مرتبه تربیت مُریدان رسیده؛
«مُرید»= کسی که تحت اراده مُرشد و مُراد به سلوک طریقتی مشغول است
(قلب بی حاصل ما را بزن اکسیر مراد یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر)-حافظ، غزل234
«مُژه: مُژگان»= حجاب سالک از دیدن حق
«مستِ خراب»=مُستَغرَق کامل در جذبه و سُکر الهی
«مَستوری»= پوشیدگی حضرت حق از ادراک خلائق
«مستی»=حالت حیرت و سرمستی حاصل از مشاهده جمال دوست
«مسجد الاقصی»=دل و باطن اولیاء حق و مُرشدان کامل طریقت
«مَعرفت»=راهیابی به عالم معنا و شناختن حضرت حق
«معشوق»=حق تعالی
«مُغبَچه»=سالک مجذوب
«مغرب»= ساحت جسم و ماده(در مقابل مشرق: ساحت و روح و جان)
«مقام»=آنچه عارف با ریاضت و خدمت آن را کسب می کند
«مَلامتیه»= سالکانی که در ظاهر طوری رفتار می کنند که شایسته سرزنش(و ملامت) شوند
«مُلک»= عالم محسوسات و شهادت
«مَلَکوت»=عالم ارواح، عالم غیب، عالم معنا
«منزل جان (جانان)»=مرتبه فناء در معشوق، مقام الهی
«مواجید»= احوال صوفیان در حال سماع
«موت ابیض»=گرسنگی
«موت احمر»= مخالفت با هوای نفس

برخی اصطلاحات عرفانی در ادبیات سالکان و عارفان (قسمت پنجم)

برخی اصطلاحات عرفانی در ادبیات سالکان و عارفان (قسمت پنجم)
«صومعه»=مقام توجه دل، مجلس عرفا و اؤلیاء، مقام تجرید و تَفَرُّد و قطع علائق از ماسوی الله
«صَهبا»=شراب الست، توجه و تجلّی ازلی
«ضیاء»=رؤیت اشیاء به عین حق
«طامات»=مطالبی که دو اوایل سلوک بر زبان سالک آید
«طایر گلشن قدس»= روح انسانی
«طبیب دل»=حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه و اله و سلم)
«ُطرّه»=پیچش سیرو سلوکی، حالات سالک در مرحله سیر و سلوک
«طریق»=طریقت، راه و مسلک خاص اهل عرفان
«طلعت»=تجلیّات جمال حق
«طوالع»=تجلی اسمء الهی بر باطن عبد
«ظلال»= اسماء الهی
«ظلمت آباد»= جهان عنصری(طبیعت) و نفسانی
«عارض»= تجلّیات جمالی، چیزی که بر قلب انسان عارض شود
«عارف»=شناسنده حق از طریق کشف و شُهود و نه از راه عقل و استدلال
«عالم امر»=ملکوت و عالم غیب، مقابل عالم خَلق
«عالم جبروت»=ذات قدیم
«عالم صغیر»= انسان
«عالم غیب»=مرتبه اَحَدّیّت
«عالم قدس»=عالم اسماء و صفات
«عالک مُلک»=عالم ناسوت؛ دنیا، عالم محسوس و عالم شهادت
«عرفان»=شناسایی حق تعالی
«عشق»=محبت مفرط؛ آتشی درونی که غیرمحبوب را سرتاسر می سوزاند
«عقل اول»= مرتبه وحدت؛ نور محمدی، جبرئیل امین
«علم الیقین»=علم مبتنی بر برهان عقلی و اقامه دلیل
«علم طریقت»= علم باطن
«علم لَدُنی»= علم بی واسطه بنده از خداوند شامل وحی، الهام، و شهود
«عَنقا»= انسان کامل
«عوالم اربعه»=عالم لاهوت، ملکوت، جبروت، ناسوت(مُلک)
«عهد»= از مقامات صدیقان
«عین الیقین»=یقینی که از راه کشف و مشاهده به دست آید
«غالیه=نسیم عنایت الهی در مشام مشتاقان
«غرب»=عالم اجساد و ابدان
«غَلَبات»=شدت شُکر
«غمزه»=فیض و جذبه باطنی در وجود سالک
«غوث»=قطب، مرشد، ولی خدا
«فتح»=گشایش روحی و عرفانی
«فتوح»=واردات و مکاشفات و معارف
«فراست»=کشف یقین و آگاهی بر صورت غیب
«فَرَج»=بیرون آمدن سالک از قیود بشری
«فقر»=نیاز بنده به خدای تعالی
«فنا=فانی شدن بنده در خدا
«فیض»=القای امری در قلب سالک، الهام
«قبض و بَسط»=گرفتگی و گشادگی روح
«قُرب»=زوال حجاب بین بنده و خالق
«قشر»= عالَم ظاهر که باطن را از فساد نگهدارد
«قُطب»=انسان کامل دستگیر سالک، غوث
«قُطب اَلاَقطاب»=حقیقت محمدیه صلی الله علیه و آله
«قلندر و قلندری»=تَجَرُّد و رهایی از دو عالم
«قُمار»=سرباختن در راه حضرت حق
«قیامت صغری»=موت ارادی
«کامل و کاملان»=اولیاء الله که جامع مراتب شریعت، طریقت و حقیقت اند.

برخی اصطلاحات عرفانی در ادبیات سالکان و عارفان (قسمت چهارم)


برخی اصطلاحات عرفانی در ادبیات سالکان و عارفان (قسمت چهارم)
در سه قسمت گذشته بخش هایی از استعارات و اصطلاحات کنایی مورد استفاده عرفا و اهل سلوک در نظم و نثر عرفانی سلوک الی الله توسط شاعران و عارفان را برشمردیم. در ادامه شمار دیگری از این عبارات را تقدیم علاقه مندان می نمائیم:
«زاهد»=رویگردان از متاع دنیا و خوشی های آن
«زُلف»=غیب مکنون هویت حق
« زُلف پریشان»= زُلف مشکین؛ مراتب تفرقه و کثرت
«زُنار بستن»= کمر به خدمت و طاعت معبود بستن
«زِنخدان »=لطف قهرآمیز محبوب
«زنده جاوید »=انسان باقی به حضرت حق
«زوائد»=زیاد شدن انوار
«ساغر »=دل عارف،محل مشاهده انوار غیبی
«ساقی »=خداوند فیّاض، حضرت علی(ع)، مُرشد کامل
«سجاده »=هر چه سدّ باطن شود و روی نفس بدان باشد
«سحاب »=کنایه از فیض مقدس الهی
«سرّ »=لطیف ترین ودیعه الهی در وجود انسان، جذبه الهی
«سرایر »=محو جمع، فنای کثرت در وحدت
«سروش »=مَلِکی که برای هر انسان وجود دارد
«سفر »=حرکت از خود به سوی حق، توجه دل به سوی خداوند
«سُکر »=سرخوشی از لذت تجلّیات و مکاشفات؛ بیخودی حاصل از غلبه محبت حق تعالی در وجود سالک
«سلطان »=مُرشد کامل و پیر طریقت
«سلوک »=طی مدارج طریقت برای رسیدن به مقام وصل و فنا؛ سیر الی الله
«سماع »=حال خوش سالک بر اثر شنیدن آواز یا نغمه ای خوش
«سواد اعظم »=حال فقر و افتقار
«سوانح »=علم ذوقی که از عالم روح بر قلب انسان نازل شود
«سوخته »=واصل به کمال عبودیت؛ متحقق به حضرت حق
«سیب زِنَخ »=علم لذت از مشاهده حق
«سیمرغ »=عَنقا، انسان کامل، سالک واصل، عارف به ذات الهی
«شاهد »=خوبروی(شاهد صنع الله)، شهود به واسطه وجد و حال یا علم لَدُنی
«شب »=عالم غیب و جبروت
«شجره»=انسان کامل که جلوه گاه ذات و صفات ربانی است
«شَراب »=کمال عشق، افراط محبت(شَب به معنای تداوم ذوق یا چشیدن عرفانی است)
«شراب اَلَست »=عشق اَزَلی محبوب
«شراب تلخ »=غَلَبات عشقی که وجود اعتباری صوفی را به کلی از وی بگیرد
«شرابخانه »=عالم ملکوت، باطن عارف کامل
«شُرب »=تداوم ذوق(چشیدن) عرفانی
(ساقی ار باده ازین دست به جام اندازد عارفان را همه در شُرب مدام اندازد)
«شُرطه »=نَفَس رحمانی
«شریعت و طریقت و حقیقت »=سخن و عمل و دید پیامبر صلی الله علیه و آله
«شَطَح و شطحیات »=کلامی که ظاهر آن با شرع مطابق نباشد، سخنان مشایخ سیر و سلوک هنگام غلبه سُکر
«شفع »=عالم خلق
«شمع »=نور خدا، نور عرفان
«شمع الهی »=قرآن مجید
«شُهود »=رؤیت حقایق رحمانیه
«شیخ »=انسان کامل در شریعت و طریقت و واصل به حقیقت
«صاعقه »=شعله و لهیب محبت
«صبا »=نفحات رحمانیه که از مشرق آید
«صحبت »=هم نشینی، از آداب طریقت
«صَحو »=هشیاری بعد از حال سُکر و فناء فی الله(محو)؛ پس از محو و محق
«صُراحی »=مقام اُنس
«صَعق »=بیهوش شدن در مواجهه با تجلی حق در مرتبه فناء فی الله
«صُمت »=سکوت، از آداب مُرید
صنم« »=یار، دلدار، محبوب
«صوفی »=از خود فانی و به حق باقی، انسان از خود رسته و به خدا پیوسته

چگونگی مناجات با حضرت رب العالمین (جلّ شأنه)

چگونگی مناجات با حضرت رب العالمین (جلّ شأنه)
در روایت های حضرت داود (ع) آمده است که خداوند به داود وحی کرده است: «ای داود! تا کی بهشت را یاد می کنی، ولی اشتیاق به سوی مرا نمی طلبی؟» داود (ع) عرض کرد: «پروردگارا! چه کسانی مشتاق تو هستند؟» فرمود: «کسانی که آنان را از کدورت ها پاک
گردانده ام،اهل دوراندیشی ساخته ام و از دل های آنان به سوی خویش روزنه ای گشوده ام تا به من بنگرند؛ آن گاه دل های آنان را حمل کرده بر آسمان ها قرار می دهم پس برترین فرشتگانم را فرا می خوانم. هنگامی که جمع شدند، به من سجده می کنند. به آنان می گویم: من شما را گرد نیاوردم تا به من سجده کنید، بلکه شما را فرا خواندم تا دل های مشتاقان خویش را به شما نشان دهم و بر شما ببالم. بی تردید دل های آنان در آسمان ها برای فرشتگان می درخشد، همان گونه که خورشید برای اهل زمین.»
داود (ع) گفت: «پروردگارا! مشتاقانت را به من نشان ده.» فرمود: «ای داود! به کوه لبنان بیا، در آن کوه چهارده نفر هستند؛ پیر، جوان و میانسال. وقتی نزد آنان آمدی، سلام مرا به آنان برسان و بگو پروردگارتان می فرماید: چرا حاجتی از من نمی طلبید؟ شما دوستان، برگزیدگان و اولیاء من هستید؛ من از شادی شما شاد می شوم و به سوی محبت شما می شتابم.»
داود (ع) نزد آنان رفت و آنها را در کنار چشمه ای در حال تفکر درباره عظمت خدای تعالی یافت. آنان با دیدن داود (ع) خواستند متفرق شوند اما حضرت داود به آنان گفت: «من فرستاده خدا هستم، آمده ام تا پیام پروردگار را به شما برسانم. او به شما سلام می رساند و می فرماید: چرا حاجتی از من نمی طلبید؟ من چونان مادری مهربان در هر ساعت به شما می نگرم.»
آنان با شنیدن پیام داود (ع) اشک بر گونه های شان جاری شد. آنان که چهارده نفر بودند پس از شنیدن پیام، هر یک چنین پاسخ دادند: بزرگ آنان گفت: «خدایا! تو پاک و منزهی؛ ما بندگان تو و پسران بندگان توایم، پس اگر در گذشته، گاه دل های ما از تو بریده بوه ما را بیامرز.»
دیگری گفت: «خدایا! تو پاک و منزهی؛ آن چه را بین ما و توست، نیکو ظاهر کن.»
نفر سوم گفت: «آیا ما جرأت دعا کردن به درگاه تو را داشته باشیم؟ حال آن که تو می دانی چه چیزی نیاز داریم. ملازمت راه حق را برای ما دائمی گردان و با این کار منت را بر ما تمام فرما.»
چهارمین نفر از آنان گفت: «ما در طلب رضایت تو کوتاهی کرده ایم، پس به وجودت ما را کمک کن.»
نفر پنجم گفت: «ما را از نطفه آفریدی و بر ما به اندیشیدن در عظمتت منت نهادی، آیا کسی که محو عظمتت و متفکر در جلال توست جرأت سخن گفتن دارد؟ نیاز ما تنها نزدیک شدن به نور حضرت توست.»
دیگری گفت: «زبان های ما به سبب عظمت شأن تو و فراوانی نعمت هایت ازخواندن تو ناتوان است.»
هفتمین نفر از جمع آنان گفت: «تو دل های ما را برای ذکرت هدایت کردی و برای اشتغال به خودت از دنیا فارغ ساختی، پس کوتاهی ما را در سپاس گزاری ات ببخش.»
نفر هشتم گفت: «تو می دانی که خواسته ما، دیدار توست.»
نفر بعد گفت: «چگونه بنده جرأت طلب از معبودش را داشته باشد؟ هرگاه ما را به دعا فرمان دادی به وجودت نوری به ما ببخش که در میان ظلمت های دنیایی، راه طبقات آسمان را به ما نشان دهد.»
دیگری گفت: «تو را می خوانیم تا به ما رو کرده، اقبالت را پیوسته کنی.»
نفر یازدهم گفت: «ما می خواهیم نعمت هایی را که بر ما ارزانی داشته ای بر ما تمام گردانی.»
دوازدهمین نفر گفت: «ما هیچ نیازی به کسی جز تو نداریم. پس بر ما منت گذار و اجازه بده یک نظر به جمال تو داشته باشیم.»
بعدی گفت: «خدایا! تقاضا داریم چشمان را از نگاه به دنیا و اهل دنیا کور گردانی و در اشتغال به آخرت محفوظ فرمایی.»
و آخرین نفر از جمع آنان گفت: «ما می می دانیم که تو دوستدارانت را دوست داری، پس بر ما منت گذار و قلب ما را تنها به خودت مشغول کن.»
پس از این که سخنان افراد جمع به پایان رسید، خداوند به داود (ع) وحی فرستاد: «به آنان بگو سخنان شان را شنیدم و اجابت کردم، پس هر کدام خلوت گزینند، زیرا هم اکنون می خواهم حجاب را از بین خود و آنان بردارم تا به نور و جلال من نظر کنند.»
داود (ع) پرسید: «خدایا! چه کاری سبب شد تا به این مقام برسند؟» پروردگار فرمود: «به سبب حسن ظن به خدا، خودداری از آمیزش با دنیا و داشتن خلوت های عارفانه با من. کسی به این منزلگاه نمی رسد مگر آن که ترک دنیا کند، به یاد دنیا دل مشغول نکند، قلبش را برای من از هر کاری فارغ سازد و مرا بر مخلوقات برگزیند. در این هنگام رأفتم را بر او نازل کرده، حجاب هایی را که بین من و اوست، کنار می زنم، پس او می تواند به من نظر کند، مانند کسی که با چشم خود، به اشیاء نظر می کند. آن گاه او را از نور جمال خود بهره مند می سازم. هنگام بیماری، خود هم چون مادری مهربان از او پرستاری می کنم و هنگام گرسنگی و تشنگی، خود سیرابش می کنم.
به این ترتیب، او را از محبت دنیا و اهل دنیا دور می سازم تا او را از اشتغال به من باز ندارند، پس بنده من در رسیدن به من و وارد شدن در محضر من عجله می کند، اما من از قبض روح او اکراه دارم، زیرا او در بین خلایق، مورد توجه من است. من به او، نزد فرشتگان و اهل آسمان ها افتخار می کنم.
ای داود (ع)! به عزت و جلالم سوگند که چنین بنده ای را در بهشت برین ساکن خواهم کرد چنان که خشنود گردد.»
و در پایان روایت حضرت استاد، تأکید بر عدم درخواست از خداوند برای امور مادی می کردند و می فرمودند: «با اینکه خدا از آنها خواست که از او درخواست کنند اما هیچ کدام شان غیر او را نخواستند. اگر واقعاً طلب حقیقی وجود داشته باشد حتی استاد به سراغ سالک می رود و از او دستگیری می کند.»


به نقل از: «محمد لک علی آبادی، دلشدگان: شرح حال و کرامات اؤلیاء الهی، صص. 210-206»

حکایاتی از محضر سالکان ربانی(قَدَّس الله نفسهم الزکیّه)

حکایاتی از محضر سالکان ربانی(قَدَّس الله نفسهم الزکیّه)
به محضر بزرگان رسیدن باعث تقویت روحیه، اعتقاد و دین انسان می شود. در روایت آمده است که نظر کردن به چهره عالم، ثواب دارد. " من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص 205 ". دیدار یک عالم ربانی چون باران رحمتی است که بر زمین تشنه می بارد، حتی سودی که دل و جان افراد از وجود عالم می برند، بیش از سیراب شدن کویر است.
یکی از همین اولیاء الهی در جلسه ای می فرمودند: در جوانی همراه دوستان به بیرون از شهر رفتیم؛ من از دوستان جدا شدم و در گوشه ای از آن محیط زیبا با خدا خلوت کردم. با خدا درد و دل می کردم و سخن می گفتم، با صدای بلند عرض کردم: «به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند.» ناگهان ندایی آمد: «که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟»
در روایات آمده است که بکوشیم قصدمان از دعا کردن تنها درخواست چیزی از پروردگار نباشد، بلکه به قصد نزدیک شدن به خدا دعا کنیم. وقتی به این نیت دعا کنیم، خداوند ما را پاک کرده، به خود نزدیک خواهد کرد. مقصود از عبارت «تو در برون چه کردی ...» نیز دعوت است به تلاش برای خالص کردن اعمال و ورود به داخل خانه.
همچنین می فرمودند: مدت ها بود که از محضر بزرگان بسیاری بهره مند شده بودم و توصیه های آنان را انجام داده بودم، اما به مرحله قربی که در نظرم بود نرسیده بودم، روزی به یادم آمد که هنوز خدمت علامه طباطبایی (رحمه الله) نرسیده ام؛ از این رو، به محضر ایشان رسیده عرض کردم: «آقا جان! من خدمت پنجاه تن از اولیای خدا رسیده ام، دستورها و توصیه های آنان را به کار بسته ام، ریاضت ها و سختی ها کشیده ام اما به جایی نرسیده ام.»
سخنم که تمام شد به چهره علامه طباطبایی (رحمه الله) نگاه کردم و دیدم اشک از چشمان مبارک ایشان جاری شده، ایشان به سختی گریست؛ سپس فرمود: درمان تمام دردها نزد پروردگار است. او خود فرموده از رگ گردن به ما نزدیک تر است. در این دنیا برای دیدن افراد بزرگی چون وزیر و رئیس، نیازمند وقتی قبلی هستیم،
اما دیدار، سخن گفتن با پروردگار، بدون وقت قبلی ممکن است. او خود ما را فرا خوانده و در قرآن می فرماید: «ادعونی استجب لکم.»
همچنین تعریف می کرد: در سفری که به هند رفتم، قبل از بازگشت به ایران، شنیدم مرتاضی است که قدرت عجیبی در پیشگویی کردن دارد. با تلاش بسیار، توانستم به دیدنش بروم. وقتی مرتاض هندی مرا دید، گفت: «شما قصد بازگشت به ایران را دارید، اما تا پنج روز دیگر نمی توانید باز گردید. روز پنج شنبه، بلیط هواپیما تهیه خواهید کرد و آن روز می توانید به ایران برگردید.» از نزد مرتاض هندی که بازگشتم، بسیار تلاش کردم که بلیطی تهیه کنم، اما نتوانستم، می خواستم ثابت کنم که ممکن است پیش بینی او اشتباه شود، ولی نتوانستم و از هیچ راهی بلیط تهیه نشد. درست روز پنج شنبه، توانستم بلیطی تهیه کنم.
از این مرتاض هندی سؤال شده بود که چگونه تمام پیش بینی هایش به حقیقت می پیوندد؟ او پاسخ داده بود:
«هر آن چه را خداوند گناه شناخته، انجام نمی دهم و آنچه را اعمال نیک شمرده، انجام می دهم.» این مرتاض مسلمان نبود و اعمال نیک را به سبب خوب بودن شان انجام می داد، اما خداوند نتیجه اعمالش را در همین دنیا به او می داد و این قدرت را که خداوند به او داده بود، نتیجه اعمال نیکش به حساب می آمد. حال روشن است که اگر فرد معتقد و مسلمانی چنین نیکوکار باشد، خداوند علاوه بر این دنیا، در آن دنیا نیز به او پاداش خواهد داد

حضرت اباعبدالله الحسین (ع) پدر همه بندگان صالح خدا هستند.

حضرت اباعبدالله الحسین (ع) پدر همه بندگان صالح خدا هستند.
کنیه ی امام حسین علیه السلام «اباعبدالله» است و معنای آن «پدر بندگان خدا» است. به طور معمول ، اسمی که پسوند «ابا» قرار می گیرد، نام فرزند است و آن اسم همراه پیشوند «ابا» به پدر آن فرد گفته می شود ؛ مثلاً حضرت علی علیه السلام را
«ابالحسن » گویند، زیرا ایشان پدر امام حسن علیه السلام است ، اما درباره امام حسین علیه السلام چنین نیست ، زیرا نام فرزند بزرگ ایشان «عبدالله» نیست که به ایشان «اباعبدالله» گفته شود . درباره علت خواندن امام حسین علیه السلام به این نام ، یکی از دوستان می گفت : روزی در حرم امام رضا علیه السلام مکاشفه ای روی داد و من به افتخار زیارت امام رضا علیه السلام را یافتم . وقتی ایشان را دیدم دلیل خواندن امام حسین علیه السلام به لقب ابا عبدالله را پرسیدم ؛ آن حضرت فرمودند :«ابا عبدالله یعنی پدر بندگان خدا و ایشان پدر هر آن کسی است که بنده خدا باشد.»
«پدر بندگان خدا» بودن مقام بسیار بزرگی است ، زیرا بنده خدا بودن به خودی خود مقام بزرگی است. در تشهد نماز ، ابتدا به بندگی پیامبر علیه السلام شهادت می دهیم ؛ سپس ازپیامبری ایشان یاد می کنیم . این خود نشانگر آن است که مقام عبودیت مقام بلندی است ؛ حال روشن است که «پدر بندگان خدا» بودن تا چه حد ارزشمند است . هر کس در مسیر بندگی پروردگار قرار گیرد و بکوشد تا بنده ی خوب و پرهیزگاری باشد، امام حسین علیه السلام سرپرست و ولی او خواهد بود.
که مناسب است اینجا این روایت را نیز گوشزد کنیم که پیامبر اکرم صلی الله علیه در مورد خودش و مولی الموحدین علی علیه السلام فرمودند: «انا و علی ابوا هذه الامه؛ من و علی پدر این امتیم. »

مُستَتِر بودن اسماء پاک و مُطهر امام حسن (ع) و امام حسین (ع) در یکدیگر

مُستَتِر بودن اسماء پاک و مُطهر امام حسن (ع) و امام حسین (ع) در یکدیگر
در بیان کرامت و بزرگواری امام حسن مجتبی (ع) این کریم بزرگوار اهل بیت عصمت و طهارت، هرچه بگوییم ناچیز است. یکی از رفقاء اهل معنا نقل می کرد: «به مناسبت میلاد مسعود امام حسن مجتبی (ع) قصد منبر رفتن داشتم، روز قبل از آن به سراغ مفاتیح الجنان رفتم و با خود گفتم :«زیارت نامه ی امام حسن علیه السلام را پیدا کنم و با استفاه از معانی آن و فضائل و بزرگواری های ام علیه السلام که در زیارت نامه شان آمده سخنرانی خواهم کرد و به آن حضرت توسلی پیدا می کنیم.
به هر حال مفاتیح را گشودم و به دنبال زیارت نامه امام حسن علیه السلام گشتم ، اما هر چه گشتم زیارتی با این عنوان نیافتم حتی مفاتیح را صفحه به صفحه جست و جو کردم اما هیچ زیارت نامه مخصوص شخص امام علیه السلام را نیافتم . آنجا که زیارت نامه قبور ائمه بقیع علیه السلام بود به طور دسته جمعی ، زیارت نامه ای آورده شده بود و هیچ زیارت نامه خصوصی در کار نبود.
مظلومیت امام حسن علیه السلام را به شکل عجیبی به خاطر آوردم ، با خود گفتم :«حتی در کتاب ادعیه ما شیعیان نیز، زیارت نامه ای مخصوص امام حسن علیه السلام وجود ندارد.» دلم شکست و بسیار گریه کردم . در همان حال خوابم برد . در خواب دیدم که امام حسن مجتبی علیه السلام به نزد من آمدند و حالم را پرسیده ، فرمودند :«چرا ناراحت و نگرانی؟» گفتم :«آقاجان ! به سبب مظلومیت شماست، شما حتی یک زیارت نامه مخصوص ندارید.» امام فرمودند:«مگر شما نمی دانید که وجود و تجلّی من در حسین خلاصه شده است و هر جا نامی از امام حسین علیه السلام برده شود حتماً یادی از من هست؟»
گرچه امامان علیه السلام پس از امام حسین علیه السلام همگی فرزندان اویند، اما در زیارت نامه امامان علیه السلام و حتی امامزادگان آمده است:«السلام علیک یا ابن الحسن و الحسین علیه السلام» نام امام «حسین» علیه السلام نیز مُصَغّر نام «حسن» است و هر دو یک معنا دارند.



به نقل از: «محمد لک علی آبادی، دلشدگان: شرح حال و کرامات اؤلیاء الهی، صص. 30-29»

حجاب های دیدار با امام زمان (ع)

حجاب های دیدار با امام زمان (ع)
برخی فکر می کنند تا توسل و نامی از حضرت ولی عصر (عج) می برند می بایست به صورت حتمی و قطعی به خواسته خود برسند به ویژه بعضی افراد که درخواست شان ملاقات و دیدار با آن مولای غائب از انظار است. بزرگی که عمری را در اظهار ارادت به محضر مبارک امام زمان (عج) طی کرده بود، در یکی از جلسات هفتگی شان در این خصوص به داستان مردی صابون فروش اشاره فرمودند که به این قرار است:
مرد صالح و خیری در «بصره» عطاری می کرد، روزی در مغازه نشسته بود که دو نفر برای خرید سدر و کافور به در دکان او می آیند . از گفتار و سیمای آنان چنین دریافت که اهل بصره نیستند و از شخصیت های بزرگوار می باشند. از حال و دیار آنان پرسید ، آنها کتمان نمودند. هرچه اصرار می کند، آنان از پاسخ دادن طفره می روند. سرانجام آن دو نفر را قسم به حضرت رسول صلی الله علیه می دهد که خود را معرفی کنند . آنان می گویند:«ما از ملازمان و چاکران درگاه مبارک حضرت ولی عصر حجت ابن الحسن العسکری علیه السلام هستیم، شخصی از نوکران آن درگاه با عظمت از دنیا رفته است ، صاحب آن ناحیه مقدسه ما را مأمور کرد که از تو سدر و کافور خریداری کنیم.»
عطار می گوید: فهمیدم که آنها از یاران آن حضرت هستند، بی اختیار به دست و پای ایشان افتادم و تضرع و زاری کردم که حتماً باید مرا به آن حضرت برسانید.
یارن حضرت ، مشرف شدن به حضور آن سرور را منوط به اجاره ی آقا دانستند.
عطار می گوید: مرا به نزدیک آن جناب ببرید، اگر اجازه داد زهی سعادت و گرنه که هیچ؟! آنان از اقدام به این کار خودداری می کنند، ولی چون می بینند او با کمال پافشاری دست بردار نیست، درخواست او را اجابت می کنند.
خود عطار می گوید: بسیار خوشحال شدم . با شتاب تمام سدر و کافور را به آنها داده ، در مغازه را بستم و به دنبال آنها روانه شدم تا به ساحل دریای عمان رسیدیم.
آن دو نفر بدون احتیاج به کشتی روی آب روانه شدند. من ترسیدم که غرق شوم ، ایستادم. آنان متوجه من شدند و گفتند:« مترس! خدا را به
حضرت حجت علیه السلام قسم بده، و رهسپار شو!» من چنین کردم و بر روی آب، مانند زمین خشک به دنبال آنها راه افتادم.
در وسط های دریا بودیم، دیدم ابرها پشت سر هم در آمده و هوا صورت بارانی گرفت و شروع به باریدن کرد، اتفاقاً من در همان روز صابون پخته بودم و بر پشت بام مغازه گذاشته بودم تا به وسیله تابش آفتاب خشک شوند، همین که باران را دیدم به خیال صابون ها افتادم و پریشان خاطر شدم ، به محض این خیال مادی ، ناگهان پاهایم در آب فرو رفت ، به دست و پا و تضرع افتادم، آن دو نفر به من توجه کرده و عجز و ذلت مرا مشاهده نمودند، بی درنگ به عقب برگشته ، دست مرا گرفتند و از آب بیرون کشیدند.
گفتند: این پیشامد، اثر آن خاطره صابون بود؛ بار دیگر خدا را به حضرت حجت علیه السلام قسم بده، تا تو را در آب حفظ کند! من نیز استغاثه نموده و چنین کردم مثل بار اول، روی آب با آنان رهسپار شدم . وقتی که به ساحل دریا رسیدیم ، خیمه و چادری را دیدم که همانند «شجره طور سینا» از آن ساطع و آن فضا را روشن کرده بود.
همراهان گفتند:«تمام مقصود تو در میان این پرده است.» با هم به راه خود ادامه دادیم تا نزدیک چادر رسیدیم . یکی از همراهان ، پیش تر رفت تا برای من اجازه ورود بگیرد. چادر را خوب می دیدم و سخن آن بزرگوار را می شنیدم ولی وجود نازنینش را نمی دیدم. آن شخص درباره مشرف شدن من به حضور مبارکش اجازه خواست.
آن جناب فرمود:«ردوه فانه رجل صابونی؛ به او اجازه ندهید و او را رد کنید ، ریرا او مردی صابون دوست و مادی است.» یعنی او هنوز دل را از تعلقات دنیای دنی خالی نکرده ، و لیاقت حضور در این درگاه را ندارد عطار می گوید: چون چنین شنیدم ، ناامید برگشتم و دندان طمع از دیار آن والا گهر کشیدم و دانستم که وقتی ممکن است به زیارت آن جناب برسم که دلم از آلودگی زدوده و صاف گردد.

مدعیان عشق امام زمان علیه السلام و دلدادگان حقیقی


مدعیان عشق امام زمان علیه السلام و دلدادگان حقیقی

توسل و یادآوری به ساحت مقدس امام زمان علیه السلام یکی از وظایف شیعه در دوران غیبت آن امام همام است که شنیدن برخی حکایات، شیفتگی و دلبستگی خاصی در وجود انسان پدیدار می کند. در این رابطه یکی از اساتید در یکی از جلسات هفتگی شان به داستان زیر اشاره فرمودند:
شیخ علی اکبر نهاوندی قدس سره نقل می کند: زمانی از نجف اشرف برای انجام کاری به حله (یکی از شهرهای عراق)سفر کردم . هنگام عبور از میان بازار آن شهر چشمم به قبه مسجد مانندی افتاد که بر سر در آن زیارت کوتاهی از حضرت صاحب الزمان و خلیفه الرحمان علیه السلام بود و بالای آن نوشته شده بود:«هذا مقام صاحب الزمان، این جا مقام و جایگاه امام زمان (عج) است.» مردم آن سامان از دور و نزدیک به زیارت آن مکان جنت نشان می آمدند و با دعا وتضرع و زاری به ساحت قدس باری تعالی توسل و تقرب می جستند . من از اهالی حله علت نام گذاری آن مکان را به مقام صاحب الزمان جویا شدم. همگی به اتفاق آرا گفتند: این مکان ، خانه مردی عالم ، زاهد ، عابد و باتقوا به نام شیخ علی بوده که همیشه در انتظار ظهور حضرت مهدی علیه السلام به سر می برده است.
او پیوسته نسبت به امام زمان علیه السلام عتاب و خطاب می کرد و می گفت دراین غیبت از انظار در این زمان ، برای چیست؟ در حال یکه مخلصین شما در شهرها و اقطار عالم هم چون برگ درختان و قطره های باران فراوان هستند. در همین شهر خودمان، شیفتگان و دوستان شما بیش از هزار نفرند. پس چرا ظهور نمی فرمایید تا دنیا را پر از قسط و عدل نمایید؟» تا آنکه روزی شیخ علی با همان حال سر به بیابان نهاد و همان سخنان را آغاز کرد که ناگهان دید: شخصی در هیات عربی بدوی نزد او حاضر است و به او فرمود: جناب شیخ ، به که این همه عتاب و خطاب می نمایی؟ عرض کرد: خطابم به حجت وقت امام زمان علیه السلام است که با وجود این همه مخلص و ارادتمندی که در این عصر دارد چرا ظهور نمی کند در حالی که فقط بیش از هزار نفر از محبان و یاران حضرت در حله هستند.
آقا فرمودند: ای شیخ ، صاحب الزمان من هستم . با من این همه عتاب و خطاب نکن! مطلب این گونه نیست که تو فکر کرده ای ! اگر 313 نفر اصحاب من موجود بودند ، ظاهر می شدم. در شهر حله که می گویی بیش از هزار نفر مخلص واقعی دارم ، جز تو و فلان شخص قصاب ، کسی دوست با اخلاص من نیست. حال اگر می خواهی صورت واقع برایت مکشوف و روشن شود ، برو مخلصین مرا که می شناسی ، در شب جمعه به منزلت دعوت کن و در صحن حیاط ، مجلسی آماده ساز. فلان قصاب را هم دعوت کن و دو بزغاله روی بام خانه ات ببند. آن گاه منتظر ورود من باش تا حاضر شوم و واقع امر را به تو بفهمانم و آگاهت کنم که اشتباه نموده ای . چون فرمایشات حضرت به پایان رسید، امام از نظر شیخ غایب شدند.
شیخ علی حلاوی، مسرور از این ماجرا با خوشحالی فراوان به حله برگشت. نزد قصاب رفت و قضیه زا با او در میان گذاشت. آن دو با کمک یکدیگر 40 نفر را از بین هزار نفری که ایشان از ابرار و منتظران حقیقی حضرت حجت علیه السلام می پنداشتند انتخاب کردند و دعوت نمودند که در شب جمعه به منزل شیخ بیایند تا به لقای امام عصر علیه السلام مشرف شوند. شب جمعه موعود فرا رسید . مرد قصاب با آن 40 نفر برگزیده به خانه شیخ علی حلاوی آمدند و در صحن حیاط نشستند. همه با وضو، رو به قبله، در حال ذکر و صلوات و دعا در انتظار قدوم قائم منتظر علیه السلام لحظه شماری می کردند. شیخ علی نیز طبق فرمان حضرت، قبلاً دو بزغاله را روی پشت بام بسته بود و خود در صحن حیاط، در حضور میمانان، تشریف فرمایی مولا را انتظار می کشید. چون پاسی از شب گذشت، به ناگاه همگی دیدند نور با عظمت و درخشانی که به مراتب از خورشید و ماه درخشنده تر بود، در آسمان ظاهر شد و تمام آفاق را روشن ساخت. سپس آن نور به طرف خانه شیخ علی آمد تا آن که بر پشت بام منزل قرار گرفت و فرود آمد. دقایقی بیش نگذشت که صدایی از پشت بام، آن مرد قصاب را فرا خواند. مرد قصاب امتثال امر کرده، برخاست و روی بام رفت و به خدمت حضرت شرفیاب شد. پس از چند لحظه امام به او فرمودند: یکی از این دو بزغاله را نزدیک ناودان ذبح کن، به طوری که تمام خونش از ناودان سرازیر گردد و در صحن خانه جاری شود، آن 40 نفر گمان کردند که حضرت مهدی علیه السلام مرد قصاب را گردن زده و این خون اوست که از ناودان فرو می ریزد. پس از اندکی صدایی از پشت بام به گوش رسید و شیخ علی حلاوی را احضار فرمود. شیخ برخاست و خود را به روی بام رساند، دید مرد قصاب سالم و سلامت روی بام در محضر امام ایستاده ، اما یکی از دو بزغاله را سر بریده و خون بزغاله بوده که در صحن حیاط جاری شده است. در این هنگام، قصاب به امر حضرت بزغاله دوم را نیز نزدیک ناودان سر برید و بار دوم خون از ناودان به میان حیاط سرازیر شد. وقتی آن 40نفر دوباره خون تازه را در صحن منزل جاری دیدند، گمان شان تبدیل به یقین شد و همگی قطع پیدا کردند که حجت ابن الحسن اواحنا فداء مرد قصاب و شیخ علی حلاوی را به قتل رسانده و زود است که نوبت یک یک آن ها فرا رسد و ملاقات با امام زمان علیه السلام به قیمت جان شان تمام شود. از این روی بی درنگ از جا برخاستند و از منزل شیخ علی حلاوی گریختند . سپس حضرت رو به شیخ علی کرده ، فرمودند: اینک به میان حیاط برو و به آنان بگو که به روی پشت بام بیایند تا با من دیدار کنند. شیخ علی از بام به زیر آمد و هنگامی که به صحن حیاط رسید، حتی یکنفر از آن 40 برگزیده را ندید و دانست که همه فرار کردند . به سرعت به پشت بام برگشت و گریختن آن 40 نفر را به عرض مبارک آن حضرت رسانید. حضرت فرمودند:«ای شیخ، دیگر آن همه با من عتاب و خطاب نکن! این شهر حله بود که می گفتی بیش از هزار نفر از یاران ومخلصان ما فقط در این شهر هستند . پس چه شد که بین آن دوستان انتخاب شده ، کسی جز تو و این مرد قصاب باقی نمانده است؟! اینک سایر جاها را نیز به همین گونه قیاس کن!» این جمله را فرمود و از نظر آن دو ناپدید گشت.
پس از این ماجرا شیخ علی حلاوی آن بقعه را مرمت کرد و به مقام صاحب الزمان علیه السلام موسوم نمود. از آن زمان تاکنون آن مقام شریف، محل طواف مردم و زیارت گاه عام و خاص است.


خواجه نصیرالدین طوسی (قدس سره) و مراتب ادب وی به پیشگاه ائمه طاهرین(ع)

خواجه نصیرالدین طوسی (قدس سره) و مراتب ادب وی به پیشگاه ائمه طاهرین(ع)
حضرت آیت الله علوی بروجردی حکایتی را در رابطه با شخصیت معنوی جناب خواجه نصیرالدین طوسی چنین بیان می کردند: « خواجه نصیرالدین طوسی (قدس سره) علامه بزرگ روزگار خودش بوده است. او گذشته از مهارت در علوم اسلامی، در علم ریاضی و برخی علوم دیگر نیز تبحر داشته است. این عالم بزرگوار به قصد نشر معارف دینی، خود را به دربار «هلاکوخان مغول» نزدیک کرده و به اندک زمانی در درباره این پادشاه نفوذ زیادی می کند. با تلاش او و دیگر مبلغان شیعی، با وجود تلاش زیاد مخالفان، افکار شیعه مذهبان رواج بسیار می یابد. او مقیم بغداد در مرکز حکومت می شود و با تمام وجود از دین و آیین اسلام دفاع می کند و پس از عمری خدمت و مجاهدت در راه خدا در واپسین لحظه های عمر خویش، به شاگردانش سفارش می کند که او را در کاظمین و در جوار مرقد مطهر امام کاظم (ع) و حضرت جواد (ع) دفن کنند و سفارش می کند جمله ای که مبنی بر بزرگ داشتن او باشد بر سنگ قبر نوشته نشود.
شاگردان او اصرار می کنند تا آیه یا حداقل بیتی از اشعارشان را روی سنگ قبر بنویسند تا آیندگان صاحب قبر را بشناسند. اما خواجه نصیر می فرماید: «تنها اسم مرا روی سنگ قبر بنویسد زیرا وقتی قبر من در جوار این دو امام است شایسته نیست جمله ای مبنی بر بزرگداشت من روی قبر نوشته شود. اگر هم خواستید چیزی بنویسید، این آینه از قرآن کریم باشد: «و کلبهم باسط ذراعیه بالوصید، سوره کهف، آیه 17؛ مربوط به حکایت اصحاب کهف و سگ آنها است که در دم غار نشسته است». با آن همه عظمت و آن همه خدمات علمی و فرهنگی به عالم تشیع می گوید: «من همچون سگ اصحاب کهف در آستانه مزار ائمه در شهر کاظمین زانو زده ام»


به نقل از: «محمد لک علی آبادی، دلشدگان: شرح حال و کرامات اؤلیاء الهی، ص. 97»

حکایتی زیبا و تاثیرگذار از دوران امیرالمومنین امام علی علیه السلام


حکایتی زیبا و تاثیرگذار از دوران امیرالمومنین امام علی علیه السلام
سه برادر نزد امام علی علیه السلام آمدند و گفتند میخواهیم این مرد را که پدرمان را کشته قصاص کنی. امام علی (ع) به آن مرد فرمودند: چرا او را کشتی؟ آن مرد عرض کرد: من چوپان شتر و بز و ... هستم. یکی از شترهایم شروع به خوردن درختی از زمین پدر اینها کرد، پدرشان شتر را با سنگ زد و شتر مرد، و من همان سنگ را برداشتم و با آن به پدرشان ضربه زدم و او مرد. امام علی علیه السلام فرمودند: بر تو حد را اجرا میکنم. آن مرد گفت: سه روز به من مهلت دهید. پدرم مرده و برای من و برادر کوچکم گنجی بجا گذاشته پس اگر مرا بکشید آن گنج تباه میشه، و به این ترتیب برادرم هم بعد از من تباه میشود. امیرالمومنین (ع) فرمودند: چه کسی ضمانت تو را میکند؟ مرد به مردم نگاه کرد و گفت این مرد. امیرالمومنین (ع) فرمودند: ای اباذر آیا این مرد را ضمانت میکنی؟ ابوذر عرض کرد: بله. امیرالمومنین فرمود: تو او را نمیشناسی و اگر فرار کند حد را بر تو اجرا میکنم! ابوذر عرض کرد: من ضمانتش میکنم یا امیرالمومنین. آن مرد رفت . و سپری شد روز اول و دوم و سوم ... و همه مردم نگران اباذر بودند که بر او حد اجرا نشود... اندکی قبل از اذان مغرب آن مرد آمد. و در حالیکه خیلی خسته بود، بین دستان امیرالمومنین قرار گرفت و عرض کرد: گنج را به برادرم دادم و اکنون زیر دستانت هستم تا بر من حد را جاری کنی.
امام علی (ع) پرسیدند: «چه چیزی باعث شد برگردی درحالیکه میتوانستی فرار کنی؟»
آن مرد گفت: «ترسیدم که بگویند "وفای به عهد" از بین مردم رفت...»
امیرالمونین از اباذر سوال کردند: «چرا او را ضمانت کردی؟»
ابوذر گفت: «ترسیدم بگویند "خیر رسانی و خوبی" از بین مردم رفت...»
اولاد مقتول متأثر شدند و گفتند: «ما از او گذشتیم.........»
امیرالمومنین علیه السلام پرسیدند: «چرا؟»
گفتند: «می ترسیم بگویند "بخشش و گذشت" از بین مردم رفت...»

«سیده ملک خاتون»، اولین حُکمران زن شیعه در ایران

«سیده ملک خاتون»، اولین حُکمران زن شیعه در ایران
سیده ملک خاتون یا شیرین‌دخت دختر رستم بن شروین، اسپهبد طبری از سپهبدان خاندان باوند در مازندران ملقب به "ام رستم" یا «ام‌الملوک» یا از فرمانروایان آل بویه و همسر فخرالدوله دیلمی بود که پس از مرگ همسر به پادشاهی رسید. او اولین زن حکومتگر شیعی مذهب در تاریخ ایران بود که بر مازندران و گیلان ، ری ، همدان و اصفهان حکم می راند.
ام رستم پادشاه زن ایرانی هشتاد سال زندگی کرد و همواره مردم دار و نیکخو بود. عنصر المعالی درباره سیده خاتون می‌نویسد: «زنی ملک‌زاده و عفیفه و زاهد بود.» گردش امور درباری و دیوانی به دست یک زن در ایران دوره اسلامی تا زمان سیده خاتون سابقه نداشت و او یک زن شیعی مذهب بود که با تدبیر سیاسی، قلمرو وسیعی از ایران را تحت سلطه گرفته بود و بر آن حکومت می کرد. مهم‌ترین نقش سیده خاتون در حکومت شاخه جبال آل بویه، حفظ قلمروش از تهدید و حملات نظامی قدرتمندترین امیر منطقه در آن زمان، سلطان محمود غزنوی، بود. سلطان محمود غزنوی، که همزمان با حکومت مجدالدوله و مادرش، فتوحات بسیاری در خراسان و هند و غزنه داشت، در ادامه توسعه طلبی‌های خود به جانب ری کشیده شد و از سیده خاتون خواست تا نسبت به او اعلام اطاعت کند و در صورت استنکاف، او را تهدید به لشکرکشی به ری نمود. پاسخ سیده خاتون حکایت از تدبیر سیاسی او داشت و همین جواب مانع پیشروی سلطان محمود در آن زمان به ری گردید.زمانی به او خبر دادند سواری از سوی محمود غزنوی آمده است. سلطان محمود در نامه ی خود نوشته بود : « باید خطبه و سکه به نام من کنی و خراج فرستی والا جنگ را آماده باشی.»
ام رستم به پیک محمود گفت: «اگر خواست سرور شما را نپذیرم چه خواهد شد؟»
پیک گفت: «آنوقت محمود غزنوی سرزمین شما را براستی از آن خود خواهد کرد.»
ام رستم به پیک گفت: «که پاسخ مرا همین گونه که می گویم به سرورتان بگویید: در عهد شوهرم همیشه می ترسیدم که محمود با سپاهش بیاید و کشور ما را نابود کند، ولی امروز ترسم فرو ریخته است برای اینکه می بینم شخصی مانند محمود غزنوی که می گویند یک سلطانی باهوش و جوانمرد است برروی زنی شمشیر می کشد به سرورتان بگویید اگر میهنم مورد یورش قرار گیرد با شمشیر از او پذیرایی خواهم نمود؛ اگر محمود را شکست دهم، تاریخ خواهد نوشت که محمود غزنوی را زن جنگاور کشت و اگر کشته شوم باز تاریخ یک سخن خواهد گفت محمود غزنوی زنی را کشت.» پاسخ هوشمندانه بانو ام رستم ، سبب شد که تا او زنده بود محمود به ری لشکر نکشید. با این وجود، بیهقی، مورّخ دوره غزنویان، به گونه ای دیگر به قصد محمود غزنوی برای فتح ری در زمان سیده خاتون اشاره کرده‌است و به نقل از خواجه احمد می نویسد: «امیر ماضی در خلوت با من حدیث ری بسیار گفتی که آنجا قصد باید کرد و من گفتمی: رأی، رأی خداوند است که آن ولایت را خطری نیست و والی آن زنی است. بخندیدی و گفتی: آن زن اگر مرد بودی ما را لشکر بسیار بایستی داشت به نیشابور».
فرزندش مجدالدوله یک بار در سال ۳۹۷ قمری در همان سال‌های کودکی به تحریک اطرافیان بر ضد مادر برانگیخته شد. سیده خاتون با اقتدار تمام و با کسب حمایت از مقتدران محلّی، که با آنان رابطه خویشاوندی نیز داشت، توانست شورش‌های فرماندهان سپاه و توطئه کارگزاران دیوانی و درباری را فرونشاند. به قول عتبی، او «کافله ملک» بود. نقش فعّال او در مسائل سیاسی و نظامی دوره مجدالدوله تا آنجا پیش رفت که وقتی پسرش، مجدالدوله، به کوشش وزیرش سعی در کوتاه کردن دست سیده خاتون از امور حکومتی داشت و برای این منظور حمایت بعضی از سرداران سپاه را نیز کسب کرده بود، سیده خاتون به یاری بدرحسنویه، حاکم کرد دینور، ری را تسخیر کرد و مجدالدوله را برکنار نمود و برادرش شمس‌الدوله را به جای او نشاند. چندی بعد با او دوباره بر سر مهر آمد و او را به امارت ری بازگرداند و شمس‌الدوله را به همدان فرستاد. به گفته عتبی، مادر مجدالدوله معتضد به کثرت اقارب و شوکت عشایر [بود] و از سر تحکّم و تغلّب در حل و عقد و امر و نهی ملک با لشکر دیلم سخن می‌راند و میان او و مادر بدین سبب وحشت افتاد». هرچند سیده خاتون بلافاصله پس از مدتی کوتاه ـ چون شمس الدوله را نسبت به مجدالدوله سرکش‌تر یافت ـ مجدداً حکومت را به مجدالدوله باز گرداند، اما مسلّما این نوع تغییرات سیاسی، آن هم با سرعتی اینچنین، نیاز به اقتدار سیاسی و حمایت نظامی و درایت و کیاست فوق العاده داشت که سیده خاتون آن را دارا بود.
ابوعلی، حسین ابن عبدالله سینا، دانشمند و فیلسوف نامور ایرانی هم عصر این بانو بوده و نیز مدتی از عمرش را نزد سیده خاتون و پسرانش شمس‌الدوله و مجدالدوله دیلمی گذراند. وی که نزد سامانیان به امر مطالعه و تحقیق مشغول بود، با قدرت یافتن محمود غزنوی و مخالفت او با شیعیان، مجبور شد از خراسان خارج شود. پس در فرار از مقابل سپاهیان غزنوی و ضعف بسیاری از مخالفان محمود غزنوی به ری رفت و به خدمت سیده خاتون و مجدالدوله رسید و مورد لطف و محبت آنان قرار گرفت و ایشان چون حالات نفسانی او را شنیده بودند، در تعظیم او کوشیدند. کتابخانه مجدالدوله چنان غنی بود که ابن سینا، فیلسوف معروف شیعی مذهب، مدت‌ها در دربار او اقامت کرد و از کتاب‌هایش، که بیشتر در علم نجوم و حکمت بود، استفاده کرد.
اما صد افسوس زمانی که پس از مرگ سیده ملک خاتون درشهر ری، فرزندش رستم ملقب به مجدالدوله دیلمی به حکمروایی رسید و وقتی از دفع توطئه امرای دیلمی عاجز ماند، از سلطان محمود یاری خواست. سپاه محمود این بار به بهانهٔ اعانت به وی به ری آمد، مجدالدوله را دستگیر نمود و به هندوستان تبعید کرد و به حکومت آل بویه در ری خاتمه داد. محمود ری را تسخیر کرده، کتابخانه معروف ری را به آتش کشیده و صدها نفر از اندیشمندان و متفکران آنجا را به جرم زندیق و ملحد بودن به دار آویخت.
آرامگاه سیده ملک خاتون واقع در جاده خاوران تهران که به زیارتگاه امامزاده سیده ملک خاتون معروف است هرساله مورد بازدید هزاران نفر قرار می‌گیرد.


منابع:
- ناصرنجمی، ملک خاتون شیرزن دیالمه، تهران: نشر علم، ۱۳۷۶.
-زرین‌کوب، عبدالحسین. روزگاران. چاپ دوازدهم. تهران: انتشارات سخن، ۱۳۹۰.
- ابوالفضل محمّد بن حسین، بیهقی، تاریخ بیهقی، ۱۳۶۲، تصحیح و حواشی و تعلیقات دکتر غنی و دکتر فیّاض، تهران، خواجو. ص. 263.
-میرجعفری، حسین، تاریخ تحوّلات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره تیموریان و ترکمانان، ۱۳۷۹، تهران، سمت.
-میرخواند، میر محمّد بن سید برهان الدین خواوند شاه، تاریخ روضة الصفا، ۱۳۳۹، ج ۶، تهران، مرکزی / خیّام / پیروز.
- هندوشاه بن سنجر بن عبداللّه صاحبی نخجوانی، تجارب السلف، ۱۳۴۴، تصحیح عبّاس اقبال، تهران، کتابخانه طهوری.
-ابوالشرف ناصح بن ظفرجرفادقانی ، ترجمه تاریخ یمینی، تألیف ابونصر محمدبن عبدالجبار عتبی، ۱۳۴۵، به اهتمام جعفر شعار، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب.
-خواجه نظام الملک، سیرالملوک (سیاست‌نامه)، ۱۳۴۰، به اهتمام هیوبرت دارک، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب.

آیت الله شیخ محمدجواد انصاری همدانی(ره) دست پرورده خدا


آیت الله شیخ محمدجواد انصاری همدانی(ره) دست پرورده خدا
یکی از ویژگیهای این عارف کامل این بوده که در راه سیر و سلوک استاد نداشته و به فرموده سید العرفاء آسید علی آقا قاضی(ره)، ایشون توحید را مستقیما از خدا گرفته است
ایشون به خاطر نداشتن استاد و متحمل شدن ریاضتها و عبادات و کشیدن بار عشق،
جسمی لاغر و نحیف پیدا می کند و شاید به همین خاطر وفاتش در سن 59 سالگی اتفاق می افتد از خود ایشون نقل شده: « اگر من طبابت نمی دانستم تا به حال 70 بار مرده بودم ».
آقای انصاری می فرمود: « به شخصی به نام سید محمد برخوردم و به او اصرار کردم که سؤالاتم را پاسخ دهد و او از من قول گرفت که من برایش دعا کنم. از او پرسیدم چقدر طول می کشد من به مقام « فناء فی الله»برسم؟ گفت 14 سال، گفتم زودتر نمی شود؟ گفت چرا، البته با تضرع و زاری. از باقیمانده عمرم پرسیدم، گفت: 25 سال. ». بلاخره عشق محبوب او را آواره کوه و بیابان کرده و شوق وصالش باعث شد که راه 14 ساله به 4 تا 5 سال ختم شود.
بی‌اعتنایی به دنیا از خصایص اساسی این سالکان واصل است. سیره عملی و رفتاری ایشان نیز فرار از دنیا بود، بارها در جلساتش نسبت به دنیا و خطرات آن هشدار می‌داد، آیه شریفه 14 سوره آل‌عمران طلیعه سخنانش بود: « زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاء وَالْبَنِینَ وَالْقَنَاطِیرِ الْمُقَنطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالأَنْعَامِ وَالْحَرْثِ ذَلِكَ مَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَاللّهُ عِندَهُ حُسْنُ الْمَآبِ ، سوره آل عمران، آیه 14»
جناب مرحوم غلامحسین سبزواری نقل می‌كردند كه: « روزی آقای انصاری در عنفوان جوانی به تجارتخانه من آمد و من آقا را روی فرش‌هایی كه روی هم گذاشته شده بود نشاندم، با آقا مشغول صحبت بودیم كه دیدم ایشان ناگهان تكان سختی خوردند و مانند برق از سر جایش پریدند و به اطراف نگاه كردند، بعد دستش را روی فرشها گذاشتند و فرمودند: «خودش است، این دنیاست كه انسان را اینگونه می‌گیرد.»
راستی تا به حال دیده بودید که کسی آنقدر عاشق باشد که هم قلبش بسوزد و هم جسمش؟
تا به حال شنیده بودید که جسمی در التهاب عشق « سوخته » و آنگاه سیاه شود؟ پس آیت الله انصاری را ببینید که واقعا هم روحش و هم جسم نحیفش « سوخته » بود و به این خاطر شرح احوالاتش را « سوخته » نامیدند.
در باره علت اینکه به آیت الله انصاری همدانی لقب « سوخته » دادند، استاد کریم محمود حقیقی می فرماید: « روزی با ایشان و عده ای از دوستان جهت استحمام به حمام عمومی رفته بودیم وقتی به سینه او نگاه کردیم، طرف چپ سینه و درست روی قلبشان سیاه بود، گویی از شدت حرارت سوخته بود.
با نگرانی گفتم : «آقا سینه تان؟»
پاسخ فرمودند: «این سوز درون است ».
زین آتش نهفته که در سینه من است ***** خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت.




منابع:
-کتاب در کوی بی‌نشانها
-موسسه شمس الشموس کتاب سوخته، ص.
30

«عالم امر» و «عالم خلق» و اِشراف آیت الله انصاری همدانی(ره)



«عالم امر» و «عالم خلق» و اِشراف آیت الله انصاری همدانی(ره)
خداوند دو نوع عالم خلق کرده است: «عالم امر و عالم خلق» در عالم امر دستورات صادر و تنظیم می شود و در عالم خلق، اجرا می شود. در عالم امر، هیچ فاصله ای بین ما و اجابت دعای مان وجود ندارد. به محض این که خدا را بخوانیم، پاسخ مان را می دهد چرا که خود فرموده است: «ادعونی استجب لکم؛ مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم، سوره غافر، آیه 60.»
پروردگار بلند مرتبه اجابت دعای ما را به تأخیر نمی اندازد و همان زمان به فرشتگان دستور اجابت نمودن دعای ما را می دهد، اما برای برآوردن آن در عالم خلق به اسباب و عللی نیاز هست و واسطه هایی در این بین، می توانند به ما کمک کنند. بهترین این واسطه ها بین ما و خداوند اهل بیت (ع) هستند و با توسل به آنان، حتماً در محضر خداوند پذیرفته خواهیم شد، اما به هر حال تا فراهم شدن این اسباب و علل در عالم خلق، ممکن است زمان زیادی از دعای ما گذشته باشد. برای مثال، وقتی کسی دعا می کند که عالم و دانشمند شود تا رسیدن به این مرحله مدت زمان زیادی زمان لازم است، زیرا او باید سال ها درس بخواند و تلاش کند تا شایستگی رسیدن به این مرحله را بیابد و آنچه بالقوه در وجود خود دارد با عنایت و لطف و استعداد الهی تبدیل به بالفعل شود.
یکی از بزرگانی که مقیم مشهد مقدس هستند نقل می کرد: روزی در خدمت استادمان مرحوم شیخ محمد جواد انصاری (رحمه الله) بودیم، ایشان ناگهان بدون مقدمه فرمودند: «نواب صفوی را کشتند.» ما تعجب کردیم و وقتی جلسه تمام شد پرس و جو کردیم و فهمیدیم که نواب زنده است و چند ماه بعد به شهادت رسید. بعدها فهمیدیم که ایشان خبر کشته شدن مرحوم نواب را از عالم بالا دریافت کرده بودند و چون بین عالم امر تا فراهم شدن اسباب و علل و به انجام رسیدن آن در عالم خلق فاصله است، مدتی بعد خبرایشان تحقق یافت.
پس نباید پس ازدعا و درخواست از پروردگار بلافاصله انتظار اجابت داشته باشیم و از عدم اجابت، زود ناراحت شویم بلکه برای دریافت پاسخ و خواسته خود باید صبر کرد و انتظار کشید، جایی که یوسف پیامبر (ع) پس از دیدن خواب خود که یازده ستاره همراه خورشید و ماه بر او سجده کردند، چهل سال طول کشید و در آن مدت چه بسیار رنج هایی که تحمل کرد، ما بندگان ساده خداوند باید بیشتر صبر کنیم و دلسرد نشویم و از نظر معرفتی بدانیم که مسائل عالم امر با عالم خلق در هستی جایگاه ویژه و مخصوص خود را دارند.


به نقل از:
«محمد لک علی آبادی، دلشدگان: شرح حال و کرامات اؤلیاء الهی، صص.131-130»

استاد طریقت و دستگیری از سالک


استاد طریقت و دستگیری از سالک
ارتباط های سلوکی و معنوی بین افراد به صورت دو طرفه می باشد تا آنجا که گاهی به جای آنکه شاگرد به سراغ استاد برود و آن را طلب کند، این استاد است که خود مأمور دستگیری از شخصی می شود، این نشانه این است که سالک در طلب خود با صداقت برخورد کرده و وظیفه خود را به صورت کامل و صحیح به انجام رسانده است.
در سالگرد رحلت ملکوتی آیت الله شیخ محمد جواد انصاری همدانی (رحمه الله) فرزند بزرگوارشان درباره ایشان نقل می کردند: «ایشان خود به سراغ نیازمندان و طالبان واقعی می رفتند، سفرهایی داشتند که ما علت آن را نمی دانستیم، مانند سفری که همراه چند نفر از دوستان به کشور پاکستان داشتند. آنان چنین مسافت دوری را طی کردند تا در آن جا از عاشق دل سوخته ای که نیاز به کمک داشته، دستگیری کنند.

ارتباط با ارواح مؤمنین؛ حکایت وفات مهندس تناوش

ارتباط با ارواح مؤمنین؛ حکایت وفات مهندس تناوش
ارتباط روح مرده با افراد زنده، از مسائلی است که بسیار در مورد آن بحث شده است. روح افراد مؤمن، می تواند با خانواده اش ارتباط برقرار کند؛ هرچه فرد و خانواده اش با ایمان تر و مؤمن تر باشند، بهتر می توانند این ارتباط را درک کنند.
مرحوم مهندس جلال تناوش، داماد و شاگرد آیت الله انصاری همدانی (رحمه الله) شخصیتی بزرگ و اهل سلوک بوده است. همسر ایشان، خانم فاطمه انصاری نقل می کرد که: «پس از مرگ مهندس تناوش، به دلیل مشکلات مادی، برای هزینه مراسم حدود سه میلیون تومان بدهکار شدم. پس از آن به سبب عدم توانایی دادن قرض، بسیار ناراحت و نگران بودم. یکی از روزها که بسیار به قرضم فکر می کردم، ناگهان همسر مرحومم را دیدم؛ او حال مرا پرسید و گفت: «نگران نباش.» پس از این که آرامم کرد، به سمتی از اتاق اشاره کرد و گفت: «ان شاءالله قرضت ادا خواهد شد» به لطف الهی و عنایت و توجه آن ولی خدا به صورت معجزه آسایی آن قرض ما ادا شد.
البته باید توجه داشت که طلب پول از اموات، کار درستی نیست و در حقیقت این مسئله در اختیار آنان نیست؛ ارواح تنها می توانند از خدا درخواست کمک کنند و خدا به سبب ایمان و آبرومند بودنشان خواسته آنان را اجابت می کند.
همچنین همسر مرحوم تناوش نقل می کند: «مرحوم تناوش در اواخر عمرش، هر چند روز یک باربه من می گفت: استاد و همه دوستانم به رحمت خدا رفته اند، اگر اجازه دهید، من هم به آنان ملحق شوم. اما من چون فرزندی هم نداشتم، در صورت نبود ایشان بسیار
تنها می شدم؛ ازاین رو همیشه نگران بودم. یکی از روزها که در مورد همین موضوع صحبت می کردند، به من گفتند: ببین، من چیزی نمی دیدم، اما او تصرفی معنوی کرد و من هم توانستم آن چه را او می دید، ببینم. جلسه ای برقرار بود و مرحوم آقای انصاری و دوستان ایشان حاضر بودند. مهندس تناوش با افسوس به آنان می نگریست و حسرت پیوستن به آنان را می خورد. من وقتی این صحنه و حسرت مهندس تناوش را دیدم، راضی شدم و به او گفتم: اگر شما قصد رفتن دارید، من هم راضی ام. چند روز بعد، مهندس تناوش به رحمت خدا رفت.»


به نقل از:
«محمد لک علی آبادی، دلشدگان: شرح حال و کرامات اؤلیاء الهی، ص.132»

نماز «اولیاء الله» و تجلی «لقاء حضرت حق»


نماز «اولیاء الله» و تجلی «لقاء حضرت حق»
در مورد عبادت و نماز اهل بیت (رحمه الله) و دیگر بزرگان و صالحان، حکایت های زیبایی گفته شده است. زیباترین این حکایات، درباره امیرمؤمنان (ع) است. ایشان درجنگ، تیری به پای شان برخورد کرده بود و حکیمان چون درد بیرون کشیدن تیر و احتمال بیهوشی را زیاد می دیدند، از امام حسن (ع) راه چاره خواستند، ایشان فرمود: «پدرم هنگام نماز، تنها متوجه یاد خداست؛ از این رو، بهترین زمان برای بیرون کشیدن تیر از پای ایشان، هنگام سجده نمازشان است.»، و همین اقدام انجام شد و در حالی که امام (ع) در حالت سجده نماز بودند، تیر را از پای مبارکشان خارج کردند.
امام حسن مجتبی (ع) نیز وقتی وضو می گرفتند و به نماز می ایستادند، رنگ چهره شان زرد می شد.
درمورد امام سجاد (ع) نیز در روایات آمده است که هرگاه به نماز می ایستاد همچون شخصی بود که با دنیا وداع می کند و هرگاه به جمله «مالک یوم الدین» می رسید آن قدر آن را تکرار می کرد که نزدیک بود از دنیا برود.
در مورد برخی از بزرگان نیز حالت های عجیبی نقل شده است. در همین رابطه جناب آقای کمیلی در درس های منازل السائرین نقل می کردند: «مرحوم آیت الله اصفهانی (رحمه الله) وقتی در حرم حضرت امیرمؤمنان (ع) مشغول خواندن دعای ابوحمزه ثمالی می شدند، در همان ابتدای دعا به حالت بیهوشی می افتادند، به حدی که ایشان را بیهوش از حرم مطهر خارج می کردند.»
در مورد یکی از بزرگان که هم اکنون مقیم اصفهان است یکی از دوستان نقل می کرد: ایشان نیز یکبار که به عنوان امام جماعت در مسجد، نماز اقامه می کردند پس از پایان نماز می بینند جز دو، سه نفر کسی در مسجد نیست؛ تعجب می کنند و وقتی دلیل را از افراد باقی مانده می پرسند، می گویند: «حدود یک ساعت است که شما مشغول نماز خواندن هستید و مردم وقتی دیدند نماز شما طولانی شده، نمازشان را فرادی خواندند و مسجد را ترک کردند.»
وقتی از این ولی خدا می پرسند که در آن حال چه اتفاقی رخ داده بود؟ تنها فرموده بودند: «می شود در این دنیا نیز به لقاء خدا رسید.»



منابع:
- آشیخ عباس قمی(ره)، منتهی الامال، ج 1.
-آشیخ عباس قمی(ره) انوار البهیه (زندگی معصومین-ع)، مترجم: كریم فیضی ص 158.

رفع موانع و حجاب های راه با «غلبه بر نفس»

رفع موانع و حجاب های راه با «غلبه بر نفس»
امام سجاد (ع) می فرمایند: «خدایا! از هوای نفس به تو پناه می برم» .
یکی از رذائل اخلاقی که همه ی امامان و بزرگان دینی آن را نکوهش کرده اند و جهت دوری از آن دستورات اخلاقی بسیاری داده اند، «غرور و تکبر» است. افراد فاضل و خود ساخته ای که با هوای نفس مبارزه کرده اند می توانند خود را در بسیاری از موقعیت های غیرعادی کنترل کرده و دچار غرور نشوند، چنین افرادی زمانی که از آنان تعریف و تمجید می شود مغرور نمی شوند و زمانی که بدخواهان لب به دشنام و بدگویی از آنان می گشایند دلسرد و غمگین نمی شوند.
حضرت آیت الله علوی بروجردی نقل می کردند: «در یکی از مجالس که در دوران جوانی محضر عالم ربانی آیت الله شیخ محمدتقی آملی (رحمه الله) بودیم ایشان می فرمودند: «من توانسته ام یکی از فضیلت های اخلاقی را پس از هشتاد سال، با مراقبه در خود پرورش دهم و آن این است که وقتی انتقاد می شنوم یا حتی دشنامی به من داده می شود، خود را کنترل کنم و اعتراض نکنم، اما با وجود تلاش زیاد، هنوز نتوانسته ام خود را در برابر تعریف و تمجید دیگران کنترل کنم و در برابر این تعریف ها، شادی کاذبی در من شکل نگیرد، هنوز هم وقتی از من، سخنرانی ها و علمم تعریف می کنند، خوشحال می شوم.»
ما که همچون بزرگان در تلاشیم از هوای نفس گریزان باشیم، وقتی این حکایت و امثال این جملات را از بزرگانی همچون آیت الله آملی که عمری از شاگردان مرحوم آیت الله آسیدعلی آقا قاضی (رحمه الله) و در حال مجاهدت با نفس بوده اند، می شنویم به یاد این جمله امام معصوم (ع) می افتیم که «نباید نسبت به نفس خود، خوش بین باشید و با بدبینی به نفس خود نظر کنید.».



منابع:
-اشاره به روایت بحار الانوار ج 6، ص 32
- اصول کافی ج 2، ص 561

رهبر انقلاب،آیت الله خامنه ای (حفظه الله) از نگاه بزرگان و علما


علامه حسن زاده آملی:


آیت الله بهجت:


آیت الله وحید خراسانی


بنیان گذار انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی(ره)


به نقل از حجةالاسلام مهدوي:


به نقل از حجت الاسلام دانشمند:


دکتر میلانی دکتر مخصوص رهبر معظم انقلاب


آیت الله سید احمد خاتمی:


آیت الله بهاءالدینی(ره):


حضرت آیت الله مشکینی(ره):


آیت الله صمدي آملي:


 آیت‌الله العظمی سیستانی:


‌آيت الله العظمي اراكي(رحمةالله عليه)


آيت الله مهدوي كني


 آيت الله فاضل لنكراني(رحمة الله)


حضرت آیه الله العظمی گلپایگانی


آیت الله مصباح یزدی


حجت الاسلام بهلول (ره)


آیت الله العظمی نوري همداني


حضرت آیت الله فاطمی نیا


آیت الله خوشوقت(ره)


مرحوم دولابی(ره)


شهید دستغیب(ره)


علامه طباطبایی(ره):  

 آقا سيد علي، در زمان رهبري تو، امام زمان ظهور خواهد كرد!...

 

حاج احمد آقای خمینی(ره)


 آیت الله شهید صدوقی(ره)


آیت الله مکارم شیرازی


آیت الله میرزا جواد تبریزی(ره)


آیت الله ناصری


ادامه نوشته

حکایاتی چند از عظمت و توکل حضرت آیت الله العظمی بروجردی (رحمه الله)


حکایاتی چند از عظمت و توکل حضرت آیت الله العظمی بروجردی (رحمه الله)
در مراسم سالگرد ارتحال ملکوتی مرجع عالی قدرحضرت آیت الله العظمی بروجردی (رحمه الله) جناب شیخ حسین انصاریان، خاطرات و نکاتی را در عظمت شخصیت بی بدیل این عالم ربانی ذکر کردند و بیان داشتند: «خدمت یکی از شاگردان آیت الله بروجردی (رحمه الله) که خود از مراجع معظم تقلید هستند رسیدم و ازایشان پرسیدم: «شما که شانزده سال شاگرد آیت الله بودید و با ایشان رفت و آمد داشتید، اگر بخواهید ایشان را در یک جمله معرفی کنید چه می گویید؟» ایشان فرمود: «او مرد خدا بود.» یعنی مرد پست و مقام، هوای نفس و زرق و برق دنیایی نبود و تنها در مسیر حق گام بر می داشت.
خادم آیت الله نقل می کردند: ایشان ظهرها جهت اقامه نماز جماعت به مسجد اعظم در حرم مطهر حضرت معصومه (س) می رفتند و پس از بازگشت از حرم، به اتاق خودشان می رفتند و در را از داخل قفل کرده مشغول عبادت می شدند. پس از تمام شدن عبادت و نمازشان، در را می گشودند و وقتی من به نزدشان می رفتم یا برای شان غذا می بردم، می دیدم که ایشان در هنگام عبادت چندان گریسته اند که محاسن، سینه و حتی قبای شان کاملاً خیس شده است. این مرجع عالی قدر، در هنگام عبودیت خداوند و نیز از خوف خداوند این چنین می گریستند.»
مرحوم آقای فلسفی، نقل می کنند: «در دوران مرجعیت آیت الله بروجردی (رحمه الله) مدتی بود که وجهی به حوزه علمیه نمی رسید. فصل زمستان بود و چند هزار نفر نگران و منتظر بودند. دراین موقع حضرت امام خمینی (رحمه الله) نامه ای نوشتند و از من خواستند که نزد چند نفر از تاجران و بازاریان تهران بروم و هزینه مورد نیاز را از آنان قرض گرفته، در اختیار آیت الله بروجردی (رحمه الله) قرار دهم تا ایشان بتوانند شهریه طلاب را بپردازند. من قبل از هراقدامی نزد آیت الله بروجردی آمدم و نامه امام خمینی(ره) را برای ایشان خواندم. آقای بروجردی از امام و توجه شان تقدیر کردند و به من گفتند: «من هشتاد سال است که جز در خانه خدا در هیچ خانه ای را نزده ام؛ شما هم واسطه نشوید که ما در خانه غیر خدا برویم. خدا خودش این وضعیت را سامان می بخشد.» گفتم: «چشم، اگر شما نمی خواهید هیچ اقدامی نمی کنم. عصر آن روز قبل از بازگشت به تهران جهت دیدار مجدد و خداحافظی، نزد آیت الله بروجردی رفتم. ایشان فرمودند: «آقای فلسفی! به محض رفتن شما، یکی از تاجران خلیج فارس آمد، وجوهاتش را حساب کرد و سهم خود را پرداخت، خداوند شهریه طلبه ها را تا سه ماه دیگر رساند.» توکل و توجه ایشان به حضرت حق آن قدر زیاد بود که همه را شگفت زده می کرد.»
روحانی مسنی که خود شاهد مرحوم آیت الله بروجردی بود، می گفت: «پس از اتمام مراسم و روضه ها، از محضر ایشان درخواست دعا می نمودند، وقتی آقا دستشان را بالا می بردند و دعا می کردند و آمین می گفتند، در آن هنگام، مثل این بود که در و دیوار و همه اشیاء نیز با ایشان آمین می گویند.»
شیخ حسین انصاری نقل می کردند: «زمانی که کودک بودم شنیدم که شاه زاده عربستان، صعود بن عبدالعزیز وزیر امورخارجه عربستان که بسیار ثروتمند و معروف به «پادشاه نفت» بود به ایران سفر می کند. او در دیدار با شاه، از او می خواهد که بزرگ ترین مقام معنوی شیعیان را به او معرفی کند. شاه و درباریان، آقای بروجردی را معرفی می کنند. سپس مأموری از دربار نزد آیت الله بروجردی می آید و به او خبر می دهد که نماینده عربستان قصد دیدار او را دارد. آقای بروجردی می فرمایند: «ما با پادشاهان کاری نداریم، از جانب من از ایشان تشکر کنید.»
پس از بازگشت مأمور دربار، بعضی از علماء به آیت الله، اعتراض می کنند که دیدار شما با این شخص برای بهبود روابط بین دو کشور اسلامی بسیار مفید بود و برای زائران مکه و مدینه نیز خالی از فایده نبود.
آیت الله بروجردی می فرمایند: «این مسئول عربستانی وهابی است و وهابی ها اعتقادی به زیارت قبور ائمه و امامزادگان (ع) ندارند بلکه اصلاً بر سر مزار اموات نمی روند، از این رو اگر ملاقات با او را می پذیرفتم او قطعاً مستقیم به دیدار من می آمد و به زیارت حضرت معصومه (س) نمی رفت. چنین بی حرمتی را نه خود می توانستم تحمل کنم و نه در روز قیامت پاسخی داشتم که به ساحت مقدس حضرت معصومه (س) بدهم.»



اخلاص در عمل و نقّاد بودن خداوند از منظر آیت الله العظمی بروجردی(ره)


اخلاص در عمل و نقّاد بودن خداوند از منظر آیت الله العظمی بروجردی(ره)
از جمله مسائلی که در جامعه مطرح است و شاید بتوان گفت: در بین جوانان بیشتر شایع می باشد، موضوع امید و رجاء به رحمت خداوند در وقت توجه به اعمال و رفتار شخص است. آنچه از روایات اسلامی برداشت می شود این است که در این گونه موارد باید نفس خود را سرزنش کرده و حتی به اعمال نیک و شایسته خود هم چندان تکیه نکنیم تا چه رسد به رفتاری که به صورت خطاء و خدای ناخواسته با عنوان گناه مرتکب شده ایم.
نقل کردنده اند که در جلسه ای که استادان و بزرگان حوزه علمیه در خدمت آیت الله العظمی بروجردی (رحمه الله) بوده اند، ایشان حدیث نفس کرده، می گفتند: «زمانی که رضاخان کشف حجاب می کرد، من تصمیم گرفتم ضد این عمل غیراسلامی قیام کنم و کشته شوم اما عده ای از دوستان مانع شدند و گفتند: حضور شما برای اسلام مهم تر است و با این سخنان اجازه ندادند قیام کنم، اما حال از انجام ندادن آن کار، بسیار متأسفم.»
در این زمان، یکی از آقایان سکوت مجلس را می شکند و می گوید: من اگر جای شما بودم ناراحت نمی شدم زیرا شما این خدمات را به اسلام کرده اید و حدود ده دقیقه برخی از خدمات ایشان را نام می برد. آقای بروجردی در پاسخ می فرمایند: «آری، اگر حساب با شما باشد، من خدماتی دارم، اما محاسب و نقاد کس دیگری است.» سپس می فرمایند: «اخلص العمل فان الناقد بصیر، عمل خود را خالص کنید که آنکس که محاسب و نقاد است، بسیار آگاه و بصیر است، بحارالانوار، ج 3، ص 431». در این حال اشک از چشمان آیت الله جاری می شود و جلسه را منقلب می کند. چند دقیقه بعد آقای گلپایگانی (رحمه الله) می فرمایند: «آقا! حدیث: مداد العلماء افضل من دماء الشهداء صحیح است؟
آقای بروجردی می فرمایند: «بله» آن گاه آقای گلپایگانی می گوید: «این کتاب جامع الاحادیث شما مصداق همین روایت است.» آقای بروجردی پس از شنیدن این سخن، اندکی تسکین می یابد و آرام می شود.

حکایتی از کرامات و احاطه آیت الله بروجردی (رحمه الله)



حکایتی از کرامات و احاطه آیت الله بروجردی (رحمه الله)
در روایتی آمده است که: «هرگاه از صالحان یاد شود، پروردگار رحمتش را نازل می کند، مستدرک الوسائل، ج 5، ص 274». بدون تردید برترین نمونه های صالحان، ائمه (ع) هستند و پس از آنها عالمان و اولیاء از مقربان درگاه الهی هستند. این افراد، بسیاری از رویدادهای پنهانی حال و آینده باخبرند؛ از جمله این افراد، آیت الله العظمی بروجردی (رحمه الله) بودند. مرجعیت ایشان به حدی قوی بود که وقتی در حوزه علمیه قم تدریس می کردند، سه تن از مراجع بزرگ در کلاس درس ایشان حاضر می شدند و از شخصیت والای علمی شان بهره می بردند. هم چنین در دوره حیات آیت الله بروجردی، هیچ کس جز ایشان در جهان شیعه مرجعیت نداشت و ایشان مرجعیت مطلق جهان شیعه را دارا بودند.
درباره باخبر بودن آیت الله بروجردی از حوادث پنهانی، حکایت های بسیاری گفته شده است، من یکی از مستندترین آنها را در این جا نقل می کنم: سال ها پیش، دو نفر از اهالی یکی از روستاهای اطراف بروجرد، در فصل زمستان که کشاورزی تعطیل بوده، برای کار به تهران می روند. پس از پایان کار، تصمیم به بازگشت می گیرند. در این مدت، یکی از آن ها همه مبلغ و دیگری بیشتر مبلغ درآمد خود را خرج کرده و از این رو، یکی از آنان هیچ پولی برای بازگشت نداشته و دیگری اندک پول همراهش بوده است، اما دوستش را از داشتن این مبلغ پول با خبر نمی کند و پول را در کیسه کوچکی که از داخل روی قسمت شانه لباسش دوخته بود، می گذارد.
آن دو از تهران حرکت می کنند و وقتی به قم می رسند پولی برای ادامه راه نداشته اند به همین سبب، فردی که به حقیقت پولی همراه نداشته به دیگری می گوید: «خوب است در قم به دیدار آیت الله بروجردی برویم؛ ایشان همشهری ماست و در سخاوت زبان زد همگان است؛ حتماً به ما کمک خواهد کرد.» دیگری نیز می پذیرد و با هم به دیدار آیت الله بروجردی می روند.
پس از حضور خدمت ایشان، ماجرا را این چنین تعریف می کنند: آیت الله بروجردی (رحمه الله) پس از شنیدن سخنان آنان، مقداری پول به فردی که به راستی پولی نداشته می دهد و به دیگری، مبلغی کمتر از آن می دهد که در صورت جمع با مبلغی که نزد خود او بود، درست به اندازه مبلغ اهدایی به دوستش می شده، آن گاه آیت الله دست بر شانه فردی که پول خود را در آن جا پنهان کرده بود می زند و می فرماید: «حالا پول های تان به یک اندازه شد.» اطرافیان از این سخن آیت الله بروجردی چیزی در نمی یابند و تنها خود فرد متوجه منظور ایشان می شود. این حکایت را همین شخص تعریف می کند و در منطقه خودشان این جریان مشهور و معروف می باشد.


مناسبت سالگشت پرواز عارف بالله؛ شورآفرین بزم محبّت و ولاء حاج میرزا اسمعیل دولابی-ره

مناسبت سالگشت پرواز عارف بالله؛ شورآفرین بزم محبّت و ولاء حاج میرزا اسمعیل دولابی-ره
امشب مصادف با سالروز پرواز ملکوتی مرحوم حاج محمّداسمعیل دولابی(ره) است.
این عارف بالله در یک خانواده مذهبی در جنوب تهران متولّد شد و در تاریخ 9 بهمن 1381 برابر با 25 ذی‌قعده 1423 (روز دحوالارض) وفات یافت و پیکر پاکش در حرم مطهّر حضرت معصومه(س) در قم به خاک سپرده شد. در سالگرد وفاتش برای شادی روح پرفتوحش فاتحه و صلواتی هدیه کنیم.

برخی از جملات به یادماندنی آن بزرگوار به ترتیب ذیل می باشند:
-خداوند اخلاق خود را در قالب احکام به وسیله پیامبران برای ما فرستاده است: «تخلّقوا باخلاق الله»
ـ در زیارت و عبادت، قالب نسازید که هر بار نوع جدیدش می‌رسد.
ـ گفت دلیلی که «تو» برای اثبات خدای ثابت بیاوری برای خودت خوب است.
ـ کلیه ناهمواری‌هایی که بر انسان تحمیل می‌شود، در حقیقت نعمت است.
ـ راه این است که روایات و آیات را یکی یکی بچشید، هضم کنید، تحلیل ببرید، و ویتامین آن را به یک یک سلول‌ها برسانید.
ـ در زندگی بازی کن، ولی مباز و اگر فراغتی یافتی مناز!
ـ اگر مشکلی بوجود می‌آید، خدا را شکر کن که تو را این قدر حساس کرده که حاضر نیستی یکی از احکام او هم نادیده گرفته شود.
ـ حب از جانب آنهاست و تحبب از جانب ما.
ـ همیشه امیدتان به آنچه که ندارید بیشتر از آن چیزی باشد که دارید.
ـ ولایت و اشعار حافظ قاچاق است، ‌ای کاش روزی بیاید که احتیاج به کتمان نباشد و با تمام اهل زمین بنشینیم و از این مستی‌ها بگوییم.
ـ اگر از آخرت صحبت کنیم کوچکش کرده ایم، و اگر از دنیا بگوییم بزرگش کرده ایم.
ـ قناعت عزت می‌آورد (عزّ من قنع).
ـ فردا به امروز چقدر نزدیک و امروز به فردا چقدر دور است (الیس الصبح بقریب).
ـ هرگاه اضطراب‌آمد، ‌رابطه با قیوم قطع شده است.
ـ قناعت یک صفت است. یعنی به آنچه خدا داده است راضی باشیم.
ـ درجه اول مشرک شدن، درجه دوم وکیل کردن خدا، و نهایت امر تفویض کارها به اوست.
ـ اگر خود را مثل گندم باد نمی‌دهید تا خالص شوید، لااقل وقتی شما را باد می‌دهند راضی باشید.
ـ تنها چیزی که در دنیا طعمش زیر دندانم مانده، بین الطلوعین است.
ـ اذکار را آهسته بگویید. اگر توانستید فقط به دل بگذرانید.
ـ حرم امیرالمؤمنین، جلوی گریه کربلا را هم می‌گیرد.
ـ هیچ دینی محکم تر از آداب و رسوم در بشر دیده نشده است.
ـ تنها ولایت است که می‌تواند رسوم را به خوبی از بین ببرد.
ـ به خود تلقین کنید با حضرت هستید تا لااقل شک حاصل شود و این «شک» بهتر از یقین و زیارت جسم آن بزرگوار است.
ـ در آتش سختی‌ها خوب تحمل داشته باشید، تا درست کباب شوید.
ـ قسمت پایین تن را بفرستیم پایین، و قسمت بالا را بفرستیم بالا. بعد با خیال راحت با هم بنشینیم سر سفره ولایت.
ـ امام حسین و یاران، اهل صفا بودند و ما باید در مقابل صفای آنها وفا داشته باشیم.
ـ کار برای بزرگ، کوچک و بزرگ ندارد.
ـ «قناعت»، یعنی هرچه دادند بگیر.
ـ جدا شدن زینب (س) و برادرش وقتی نور واحد شدند، از اسرار کربلاست.
ـ آیا عذاب، برای تأکید آیات جنت است.
ـ ظاهراً در عزاداری امام حسین (ع)، اصلاً ریا راه ندارد.
ـ اگر اسرار فاش شده بود، به ما هم مثل ملائکه دستور سجده به علی (ع) را می‌دادند.
ـ نمی‌گویم «حتماً» در زیر ذلت و فقر و مرض، عزت و غنا و صحت وجود دارد، که شک کنی. می‌گویم «شاید» ولی این «شاید» از یقین بالاتر است.
ـ روش ائمه این بوده که پس از مدتی شاگردان را روی پای خود نگه می‌داشتند، چون اگر می‌خواستند همیشه آنها را در بغل بگیرند، فلج می‌شدند.
ـ اگر شده پای چوبی درست کن و روی پای خود بایست.
ـ من قدرت ندارم شما را داخل «هودج» کنم. حرکت باید از طرف خود شما باشد.
ـ با خدا، یک جا تمام سرمایه تان را معامله کنید.
ـ برای اینکه انسان رضای واقعی بدست آورد، ابتدا باید «رضای تصنعی» برای خود بوجود آورد.
ـ دین اسلام در یک کلام دین مطابق مذاق بشر است.
ـ بهجت و غمِ محبین آل محمد (ص)، بهجت و غم واقعی است.
ـ اگر تیری خواست به برادرت اصابت کند، سینه خود را در مقابل آن سپر کن! مثل یاران حضرت که روز عاشورا، خود را فدای نماز یار کردند.
ـ ولایت، یوم الجزاء و بلکه خود جزاست.
ـ نماز، خودش جزاست...........................

فنا و نيروانه .(مقايسه اى بين غايت سلوك در عرفان اسلامى و بودايى)

حقيقت فنا

هر چند كه فنا از لحاظ لغوى، كه برگرفته از ديدگاه عرفى است، به معناى نابودى و انقطاع وجود است، به نظر مى رسد حقيقت آن امرى پيچيده باشد، زيرا متكلّمان بر سر اينكه فنا چيست، اختلاف عجيبى دارند، تا جايى كه عده اى از آنها فنا را موجودى از موجودات گرفته اند كه با خلق شدنِ آن جواهر از بين مى روند. اين بحث در زمينه داستان زنده شدن پرندگان در سؤال حضرت ابراهيم(ع) از چگونگى زنده شدن مردگان مطرح شده و تأكيد بر اين است كه فنا چيزى جز تفرق اجزاى مادى و جمع شدن دوباره آنها نيست.[5] اينها وآيات ديگر نشان مى دهدكه قرآن كريم نيز فناى عالم را صرفاً تغيير و تبديل آن مى داند. در اديان ديگر مخصوصاً اديان شرق نيز كه صحبت از كمال و انحطاط كل عالم است، حركتى دَوَرانى تصويرمى شودكه عالم بعد ازرسيدن به مرحله اى خاص دوباره تجديد مى شود. فلسفه مشائى و حكمت متعاليه نيز بنابه نظريه قِدَم عالم و فيضِ وجود و در قالب نظريات خلع و لبس و حركت جوهرى به تغيير و تبدل عالم اشاره دارند، نه نابودى آن. در علم فيزيك نيز يك نظريه پذيرفته شده اى وجود دارد كه ماده نه از بين مى رود و نه به وجود مى آيد، بلكه از شكلى به شكل ديگر تبديل مى شود....

ادامه نوشته

جرايم در حقوق كيفرى يهود

در كتاب مقدس عبرى حدوداً 400 بار كلمه «خون» به كار رفته است. از اين تعداد حدود نيمى مرتبط با مرگ از روى خشونت است....

جعل اسناد در تورات و تلمود جرم شناخته نشده است، ولى ممكن است ابزارى براى ارتكاب غبن (كلاهبردارى) و ازاين رو داخل در منع كلى اعمال متقلبانه (لاويان، 19:35;[77] باشد.

بااين همه، تلمود مقررات مفصلى را براى منع از جعل پيش بينى كرده است; مثلا اسناد بايد بر روى كاغذ و به وسيله موادى نوشته شوند كه قابل محو كردن نباشند ...

ادامه نوشته

«body language (زبان حرکات بدن ) چیست ؟

یکی از مهم ترین خصوصیات انسان که او را نسبت به سایر موجودات برتری می دهد قدرت تکلم و سخن گفتن اوست. او می تواند با به کارگیری کلمات و جملات احساسات و نیات درونی اش را بیان کند و دیگران را از آن آگاه نماید.

۶۵۸۷۶۸۶.jpg 

از طرفی خواسته یا ناخواسته در فضایی که آن را سکوت و خاموشی می نامیم و با زبان بی زبانی تنها با آنچه «body language» یا زبان حرکات بدن و اجزای آن خوانده می شود، می تواند به خوبی احساسی را انتقال داده یا معنای کلامی را تغییر دهد. هرگز اظهار دوستی و علاقه شخصی در حالی که اخم کرده و ترشرویی نشان می دهد، قابل قبول نیست. بنابراین به کارگیری این ۲ زبان در یک جهت و راستا می تواند به خوبی در بیان هیجانات، عواطف و احساسات به کار رود. اما در میان دنیای خاموش و بی زبانی، زبان های گویای دیگری هم هستند.

ادامه نوشته

داستان زندگی مشترک همه ما....

این داستان زیبا رو اگه کاملا درک کنیم خیلی از مشکلاتمون حل میشه...

ادامه نوشته

تقویت هوش به شیوه جدید

آیا بدنبال افزایش حافظه و هوش خود هستید؟با چند روز بازی و تمرین ذهنی، هوش خود را افزایش دهید. بر طبق مطالعات علمی انجام تمرین های ذهنی Dual n-back در کوتاه مدت باعث افزایش هوش می شوند.

ادامه نوشته

چرا از دیدن عکس‌های خودمان، ‌نفرت داریم؟!

این من هستم؟! چرا این طور در عکس بد افتاده‌ام؟

بسیاری از ماها از عکس‌های خودمان راضی نیستیم یا دست‌کم تصور می‌کنیم عکس‌هایی که از ما گرفته شده‌اند، زاویه مناسبی ندارند، اگر سعی کرده باشید از خودتان عکس بگیرید هم قضیه به همین ترتیب است، باید بارها و بارها عکس بگیرید تا سرانجام از کارتان راضی شوید.

 

ادامه نوشته

ترک استمناء و درمان عوارض حاصله

ریشه اصلی استمناء یا خود ارضایی، ریشه ذهنی است و به اعصاب و روان فرد بیمار مربوط می باشد. با توجه به این که تعدادی زیادی از کاربران سایت، درخواست ارایه روشی جهت ترک عادت استمناء و درمان عوارض آن از جمله زود انزالی را داشتند، در ذیل نسخه ای از منابع طب سنتی در این خصوص ارایه می گردد تا ان شاء الله جهت جلوگیری از انجام این عمل و همچنین رفع علایم و عوارض حاصله، دستورات ذیل موثر واقع گردد:


 

ادامه نوشته

روان‌درمانی در پزشكی قدیم ایران

شادروان دکتر سیدجلال مصطفوی کاشانی

* برگرفته از کتاب «مجموعه آثار دکتر سید جلال مصطفوی کاشانی جلد دوم»

یكی از بزرگ‌ترین مزایای پزشكی قدیم ایران، كه بر اكثر پزشكان كنونی پنهان مانده است، توجه به تقویت روانی بیماران، ضمن درمان بیماری‌های جسمانی آنان و روان‌درمانی در موارد لزوم بوده است که این امر حتی در بیماری‌های حاد عفونی و میكروبی انجام می‌گرفته است.

این نقش مهم پزشك، در اروپا متروك شد ولی چند سالی است كه مجدداً، استادان پزشكی جهان متمدن غرب به اهمیت آن پی‌برده و حتی تدریس روان‌شناسی را در دانشكده‌های پزشكی، برای توجه دادن دانشجویان به وضعیت روانی بیماران ضمن درمان آنها معمول كرده‌اند؛ از جمله در سال اول دانشكده علوم پایه پزشكی دانشگاه تهران هم، درس روان‌پزشكی تدریس می‌شود

یک نمونه جالب از روان‌درمانی در ایران قدیم

 

ادامه نوشته

طرحواره چیست؟

طرحواره چیست؟

طرحواره به عنوان هسته اصلي باورهاي انسان، مدت زيادي است که مورد بررسي روان شناسان قرار گرفته است. آن ها مي گويندتجربيات دوران کودکي و زندگي باعث شکل گيري طرحواره در ذهن افراد مي شود؛ يعني همان قالب فکري ما و آن چه به وسيله آن دنيا را مي بينيم و مسائل را حلاجي مي کنيم، رفتار ديگران را معنا مي کنيم و به اتفاقاتي که پيرامون ما رخ مي دهد، بار معناييمي دهيم. طرحواره ها يک سري جملات خبري غيرمشروط است که درباره زندگي، محيط پيرامون و روابط با ديگران آن ها را باور داريم و در همين قالب فکري مي مانيم. به عنوان مثال کودکي را تصور کنيد که پدر سختگيري دارد که در بيشتر موارد از فرزندش راضي نيست. وي در طول زمان مي انديشد، ايرادي دارد که قابل رفع نيست براي همين هرگز پدرش از او راضي نيست. به اين ترتيب طرحواره نقص در ذهن وي شکل مي گيرد و با همين تفکر وارد دنياي بزرگسالي يا زندگي مشترک مي شود. عباس کيوانلو کارشناس ارشد روان شناسي باليني و مشاور با بيان اين مقدمه مي گويد: خوب است بدانيد انسان با ۳شيوه با طرحواره هاي منفي که در ذهن دارد، روبه رو مي شود؛ گاهي تسليم مي شود گاهي به اجتناب و گاهي به جبران افراطي رو مي آورد. طرحواره ها به خودي خود فعال نيست بلکه در موقعيت هاي مختلف ظاهر مي شود و فرد ناخودآگاه براي مقابله با آن از يکي از ۳شيوه اي که نام برديم، استفاده مي کند. در صورتي که تسليم شود، خود را رها مي کند و تسليم شرايط مي شود. اگر از اجتناب استفاده کند از شرايط و روبه رو شدن با موقعيت دوري مي کند و در حالت جبران سعي مي کند به شيوه جبراني، طرحواره خود را ناکارآمد کند اما به دليل عملکرد نادرست در بيشتر موارد موفق نمي شود. نکته اين جاست که در بيشتر موارد، فرد فرصت اصلاح رفتارها و باورهاي ذهني خود را پيدا نمي کند. او نمي تواند دريابد که طرحواره اي که او را به فعاليت و تحرک واداشته، از اساس نادرست است.وي به اين ترتيب وارد چرخه باطلي مي شود که خارج شدن از آن جز با کمک مشاور امکان ندارد. طرحواره افراد به دليل ادامه يافتن رفتارهاي نادرست تداوم پيدا مي کند. آن ها با باورهاي تثبيت شده ذهني به زندگي فردي و اجتماعي ادامه مي دهند و طبيعي است که در طول زندگي اشتباه هاي خود را تکرار مي کنند. کيوانلو با اشاره به اين که افراد در مراجعه به مشاوره دلايل متفاوتي را ذکر مي کنند اما ريشه مشکلات بسياري از افراد معمولا مشکلات ارتباطي است، تصريح مي کند: ريشه شکايات ناشي از اضطراب، افسردگي و... در واقع مشکلات ارتباطي است. زيرا اگر فردي در ارتباط و تعامل با ديگران مشکلي نداشته باشد، طبيعي است که کمتر احتمال دارد به اضطراب يا افسردگي مبتلا شود.

تداوم طرحواره

هنگامی که درمانگر تلاش می کند طرحواره ها را مورد چالش قراردهد یاآنها رازیر سوال ببرد، اغلب با مقاومت بیماران روبرومی شود. بیماراغلب تلاش های فعالانه ای انجام می دهد تابه درمانگر ثابت کند که طرحواره های اوبا واقعیت تطابق دارند. برای اینکه طرحواره ها سالم بمانند اطلاعا ت باید تحریف شوند. درسطح رفتاری، تداوم طرحواره هااز طریق الگوی رفتاری خود آسیب رسان به دست می آید. این الگوهای رفتاری طرحواره خاست ممکن است درمحیط اولیه خانوادگی انطباق وکار آمد بوده باشند.به مرور زمان وخارج از محیط خانواده این رفتارهااغلب خود آسیب رسان می شوند ونهایتا طرحوارۀ بیماررا تقویت می کنند.

ادامه نوشته