گاهی دلم به یاد خدا هست و گاه نیست
اقرار می‌کنم که دلم سر به راه نیست

«یَا أکرمَ مَنِ اعتذره...» دست خالی‌ام
در کوله‌بار زندگی‌ام جز گناه نیست

اما هنوز بوی خدا می‌دهد دلم
یعنی هنوز پیش تو رویم سیاه نیست

آغوش باز کن که به دنیا نشان دهم
چشمان خیس و ملتمسم بی‌پناه نیست

رسوا مکن نگاه مرا و نشان بده
دلبستگی به رحمت تو اشتباه نیست

آرامشِ همیشۀ آشوب‌های من!
جز تو کسی به بغض سکوتم گواه نیست

از من مخواه صبر کنم در فراق تو
از من مخواه طاقت دوری، مخواه... نیست

اى كاش كه صاحب الزمان،زينب داشت...

اى كاش كسى براى آقا تب داشت... 


يادى زِ امام منتظر بر لب داشت... 


قربان غريبى ات شوم مهدى جان... 


اى كاش كه صاحب الزمان،زينب داشت...

*اَللّهُمَّ عَجِّل الِوَلیِّکَ الفَرَج*

هر کسی عاشق رخسار تو باشد چه کند؟

هر کسی عاشق رخسار تو باشد چه کند؟
طالب دولت دیدار تو باشد چه کند؟
 
شوخی و بی‌خبر از درد گرفتاری دل
دردمندی که گرفتار تو باشد چه کند؟

چه غم از سینهٔ ریش و دل افگار مرا؟
سینه‌ریشی که دل‌افگار تو باشد چه کند؟

قصد جان و دل یاران بود اندیشهٔ تو
بی‌دلی کر دل و جان یا تو باشد چه کند؟

ای طبیب دل بیمار، بگو، بهر خدا
کان جگر خسته، که بیمار تو باشد چه کند؟

گوش بر گفتهٔ احباب توان کرد ولی
هر که را گوش به گفتار تو باشد چه کند؟

می‌کند بی تو هلالی همه شب نالهٔ زار
ناتوانی که دلش زار تو باشد چه کند؟

عاشق نشدي زاهد،

عاشق نشدي زاهد،
ديوانه چه ميداني؟
در شعله نرقصيدي، پروانه چه ميداني؟
لبريز مي غمها،
شد ساغر جان من
خنديدي و بگذشتي، پيمانه چه ميداني؟
يك سلسله ديوانه،
افسون نگاه او
اي غافل از آن جادو، افسانه چه ميداني؟
من مست مي عشقم،
بس توبه كه بشكستم
راهم مزن اي عابد، ميخانه چه ميداني؟
عاشق شو و مستي كن، ترك همه هستي كن
اي بت نپرستيده،
بتخانه چه ميداني؟
تو سنگ سيه بوسي، من چشم سياهي را
مقصود يكي باشد،
بيگانه چه ميداني؟
دستار گروگان ده،
در پاي بتي جان ده
اما تو ز جان غافل، جانانه چه ميداني؟
ضايع چه كني شب را،
لب ذاكر و دل غافل
تو ره به خدا بردن، مستانه چه ميداني؟...

#شعر_مولوی

ساکنم بر درِ میخانه که میخانه از اوست

ساکنم بر درِ میخانه که میخانه از اوست
می خورم باده که این باده و پیمانه از اوست

گر به مسجد کشدم زاهد و ، در دیر کشیش
چه تفاوت کند ، این خانه و آن خانه از اوست

خویش و بیگانه اگر رحمت و زحمت دهدم
رحمت خویش از او ، زحمت بیگانه از اوست

روزگاریست که در گوشه ی ویرانه ی دل
کرده ام جای که این گوشه ی ویرانه از اوست

گر چه پروانه دلی سوخت ز شمعی چه عجب
شمع از او ، محفل از او ، هستی پروانه از اوست,,

نیم آدم که از آن دانه ی گندم نخورم
من از او ، جنت از او ، خوردن از او ، دانه از اوست

سنگ زد عاقل اگر بر سر دیوانه ی ما
سنگ از او عاقل از او ، این دل دیوانه از اوست

#شعر_مولوی

#داستانهای عرفانی لیلی مجنون

شنيدستم که مجنون جگر خون
چو زد زين دار فاني خيمه بيرون

دم آخر کشيد از سينه فرياد
زمين بوسيد و ليلي گفت و جان داد

هواداران ز مژگان خون فشاندند
کفن کردند و در خاکش نهادند

شب قبر از براي پرسش دين
ملائک آمدند او را به بالين

بکف هر يک عمود آتشيني
که ربت کيست؟ دين تو چه ديني؟

دلي جوياي ليلي از چپ و راست
چو بانگ قُم به اِذنُ الله برخاست

چو پرسيدند مَن رَبُک ز آغاز
بجز ليلي نيامد از وي آواز

بگفتا کيست ربَّت؟ گفت ليلي
که جانم در ره جانش طفيلي

بگفتندش به دينت بود ميلي؟
بگفتا آري آري عشق ليلي

بگفتندش بگو از قبلة خويش
بگفت ابروي آن يار وفا کيش

بگفتند از کتاب خود بگو باز
بگفتا نامه ي آن يار طنّاز

بگفتندش رسولت کيست؟ ناچار
بگفت آن کس که پيغام آرد از يار

بگفتند از امام خويش مي گوي
بگفت آن کس که روي آرد بدان کوي

بگفتند از طريق اعتقادت
بگو از عدل و توحيد و معادت

بگفتا هست در توحيد اين راز
که ليلي را به خوبي نيست انباز

بود عدل آنکه دارم جرم بسيار
از آن هستم به هجرانش گرفتار

بخنده آمدند آن دو فرشته
عمود آتشين در کف گرفته

ندا آمد که دست از وي بداريد
به ليلي در بهشتش وا گذاريد

که او را نشئه اي از جانب ماست
که من خود ليلي و او عاشق ماست

شنيدم گفت مجنون دل افگار
ملائک را سپس فرمود آن يار

تو پنداري که من ليلي پرستم
من آن ليلاي ليلي مي پرستم

کسي را کو به جان، عشق آتش افروخت
وفاداري ز مجنون بايد آموخت...

استغفرالله

ز هرچه غیر یار استغفرالله
ز بود مستعار استغفرالله

دمی کان بگذرد بی یاد رویش
از آن دم بیشمار استغفرالله

زبان کان تر بذکر دوست نبود
ز سرش الحذر استغفرالله

سر آمد عمر و یکساعت ز غفلت
نگشتم هوشیار استغفرالله

جوانی رفت پیری هم سر آمد
نکردم هیچ کار استغفرالله

نکردم یک سجودی در همه عمر
که آید آن بکار استغفرالله

خطا بود آنچه گفتم و آنچه کردم
از آنها الفرار استغفرالله

ز کردار بدم صد بار توبه
ز گفتارم هزار استغفرالله

شدم دور از دیار یار ای فیض
من مهجور زار استغفرالله

#شعر_فیض_کاشانی

موانع طهارت

موانع طهارت

موانع تا نگردانی ز خود دور
درون خانه دل نایدت نور
 
موانع چون در این عالم چهار است طهارت کردن از وی هم چهار است

نخست پاکی از احداث و اجناس
دوم از معصیت و از شر و وسواس

سوم پاکی از اخلاق حمیمه است
که با وی آدمی همچون بهیمه است

چهارم پاکی سر است از غیر
که اینجا منتهی می گردت سیر  


شیخ شبستری

مستانه مستم میکنی،

مستانه مستم میکنی، دل را زدستم میکنی...
گه باده نوشم ای صنم،گه می پرستم میکنی

 

در سوزو تابم میکنی، هردم خرابم میکنی...
گه می نوازی ماه من،گاهی زهستم میکنی

حیران شدم در کار تو،درمانده از رفتار تو...
هم می گشایی پای را،هم قفل و بستم میکنی

با من نگویی چیستی، اهل کجا یا کیستی...
گاهی بلندم میکنی، گاهی تو پستم میکنی

آتش زدی کاشانه را،بردی دل دیوانه را...
هم شاد شادم ای صنم،هم غم پرستم میکنی

بگرفته ای جان مرا،کردی به زندانت مرا...
می بخشیم عالم به من، گه ورشکستم میکنی

دل را به زاری می بری،اندرخماری می بری
خوبم که آزردی مرا،آنگه تو مستم میکنی...

 

حرف چون جسم است وروحش هم،عدد


حرف چون جسم است وروحش هم،عدد

شدیکی، "عباس" با "باب حسین"،ای معتمد.

عباس=باب حسین =133

خاکیان کودک اند و کودک را///هنری غیر خاکبازی نیست


هیچ بازی چو عشقبازی نیست//گرچه بازی عشق بازی نیست


رقص موی سر است و جوب بلا//کار طفلان تازه بازی نیست


خاکیان کودک اند و کودک را///هنری غیر خاکبازی نیست

دعای توكجا؟عبد گنهكار كجا؟


مهدی جان!

چشم آلوده كجا؟دیدن دلداركجا؟/

دل سرگشته كجا؟وصف رخ یاركجا؟/

قصه عشق من و زلف تودیدن دارد/

نرگس مست كجا؟ همدمی خاركجا؟/

سر عاشق شدنم لطف طبیبانه توست/

ورنه عشق توكجا؟این دل بیماركجا؟/

هركه راتو بپسندی شود خادم تو/

خدمت عشق كجا؟نوكر سرباركجا؟/

كاش در نافله ات نام مرا هم ببری/

كه دعای توكجا؟عبد گنهكار كجا؟


عاشـقان را عشـق باید، عشقی از سنخ خدا

عاشـقان را عشـق باید، عشقی از سنخ خدا

عـشـقـشـان بـا شــوق آیــد، شـــوق دیـدار و لقا

شـوقـشـان دیدار یار است و نسـیم وصل او

عشـقـشان از عقل خیزد، عقـل بی چون و چرا

تو مقام سروری شان از من بی خود مپرس

بر زمـیـن بـاشـنـد و جـانـشـان تا مـقـام کـبـریا

در میان آتـشـند و روحـشان بی درد نـیـست

آتـــش عــــلــم خـدا و درد هـــجــــران و دعـا

پا به مـلک این جهان و دسـت بر افـلاکـیان

جـسـمشـان هم بـر زمـیـن و روح رفـته تا سما

از تـمـام عالم ایشان نـقـطه وحـدت به دست

پـای کـوبـان رفــتـه اند انـدر خـطـی بـی انـتها

گــشــتـه گویای اناالحق عـاشــقان مـسـت تو

جوی خون جاری ازایشان بعد هر صوت وندا

از یـکی شـان مر شـده گویی سر داری بـلند

آن یکی گـشته شـهـنـشه چون علی و مصطفی

شـاه عـقـل و شاه عـشـق و عروه الوثقی دین

کـشـتـه عـشـقت شـده هـم در عـیان و هم خـفـا

ماه و خورشید و شب و روز و فلک گردان شده

گــرد آن روی چــو مــاه داور صـــاحــب ولا

کـلـشـان گـویـنـد الاها جـان ما را تـو سـتـان

تـو بـمـان و تو بمان ای فضل تو حـاجت روا

آخـر ای جـانـا دمـی بر حال مـجـنونان نگـر

بشنو ای لیلا از ایشان یک دمی بانـگ و نوا

عـاشـقـان گـفتـنـد و رفـتـند و نمی گیرد دمی

آتـش عـشــقــت به مـا تا وا رهـیــم از این بلا

آن قــدر گــویـم دعـا و خـوانـمـت ای دلـبـرا

تا ز فضل و بخششـت از خود رها گردم رها

تقدیم به امام زمان علیه السلام

تقدیم به امام زمان علیه السلام

نديدم شهي در دل آرايي تو، به قربان اخلاق مولايي تو

تو خورشيدي و ذره پرنورتريني ، فداي سجاياي زهرايي تو

نداري خماري به مشتاقي من ، نديدم نگاهي به صهبايي تو

نداري خرابي به بي تابي من ، نديدم سبوئي به مينايي تو

نداري ز کويت زمن بي نواتر، نديدم کريمي به طاهايي تو

نداري گدايي به رسوايي من ، نديدم نگاري به زيبايي تو

نداري مريضي به بدحالي من ، نديدم دمي چون مسيحايي تو

نداري غلامي به تنهايي من ، نديدم غريبي به تنهايي تو

نداري اسيري به شيدايي من، نديدم کسي را به آقايي تو

اميد غريبان تنها کجايي ؟ چراغ سر قبر زهرا کجايي

تجلي طاها، گل اشک مولا، دل آشفته داغ آن کوچه غم ،

گرفتار گودال خونين ، گرفتار غم هاي زينب ، سيه پوش قاسم،

عزادار اکبر، گل باغ ليلا، پريشان دست الم گير سقا،

نفس هاي سجاد، نواهاي باقر ، دعاهاي صادق ،

کس بي کسي هاي شب هاي کاظم ، حبيب رضا و انيس غريب جواد الائمه ،

تمناي هادي ، عزيز دل عسکري ، پس نگارا بفرما کجايي ؟ کجایی؟


دلم جز هوايت هوايي ندارد ، لبم غير نامت نوايي ندارد

وضو و اذان و نماز وقنوتم ، بدون ولايت صفايي ندارد

دلي که نشد خانه ياس نرگس ، خراب است و ويران ، بهايي ندارد

مرا در کمندت بيفکن که ديگر ، گرفتار عشقت رهايي ندارد

خوشا آنکه غير از ظهورت نگارا، شب قدر ديگر دعايي ندارد

يد اللهي و حق به جز دست مشگل گشاي تو مشگل گشايي ندارد

غلام توام از ازل تا قيامت ، که اين بندگي انتهايي ندارد

بيا تا جوانم بده رخ نشانم، که اين زندگاني وفايي ندارد

نگارا نگاهي که جز نوش لعلت ، دل زخم خورده دوايي ندارد

بيا تا نمردم به فکر دوا باش، به فکر علاج دل بي نوا باش

کريما ، رحيما، رئوفا ، عطوفا، نگارا ، بهارا،

بيا جان مولا ،بيا جان زهرا ، بيا جان زينب ، بيا جان سقا

سحر خيز مکه ، سحر خيز کوفه ، سحر خيز مشهد،

سحر خيز کرب و بلا و مدينه سحر ياد ما باش ..

غفلت از یار، گرفتار شدن هم دارد (یا مهدی-عج ادركنی)



غفلـت از یـــار گرفتـــار شـــدن هم دارد | از شما دور شدن ، زار شدن هم دارد

هر که از چشم بیفتاد، محلش ندهند | عبد آلوده شده خوار شدن هم دارد

عیب از ماست که هر صبح نمیبینیمت | چشم بیمار شده تار شدن هم دارد

همه با درد به دنبال طبیبی هستیـــم | دوری از کوی تو بیمار شدن هم دارد

ای طبیب همه انگار دلـــــت با ما نیـست | بد شدن، حس دل آزار شدن هم دارد

آنقدر حرف در این سینه ی ما جمع شده | این همه عقده تلنبار شدن هم دارد

از کریمان، فقرا جود و کرم می خواهند | لطف بسیار طلبکار شدن هم دارد

نکنــــد منتــــــظر مــــردن مـــــایی آقـــا | این بدی مانع دیدار شدن هم دارد

ما اسیریم اسیر غم دنیا هستیــــــــــم | غفلت از یار گرفتار شدن هم دارد

ای عاشقان ای عاشقان، من عاشق رسواستم

ای عاشقان ای عاشقان، من عاشق رسواستم



ای عاشقان ای عاشقان، من عاشق رسواستم
عشقم چو بر سر می زند، من واله و شیداستم
هم عاشق و شیداستم، هم واله و یکتاستم
اینجاستم اینجاستم، نه زیر و نه بالاستم
در عرش و در کرسی منم، و الاصل لایخطی منم
با حاملان عرش گو، من پیش از این برخاستم
عالم منوّر شد ز من، آدم مصوّر شد ز من
هم عالمم، هم فاضلم، هم قاضی القضّاستم
قاضی به من نازد همی، فتوا ز من سازد همی
فتوا به ناحق می دهد، نه زین و نه زینهاستم
برخاستم، برپاستم، پیداستم، برجاستم
پنهان نیم، پنهان نیم، من میر و مولاناستم
هم پیر و هم برنا منم، هم شیخ و هم رعنا منم
هم زشت و هم زیبا منم، هم شیر و هم خرما منم
هم با صلاة دائمم، هم بی صلاة قائمم
هم صبح را بشناختم، هم شام را اشناختم
دنیا منم، عقبی منم، طوطی منم، قمری منم
انسی منم، جنّی منم، من حوت این دریاستم
هم کوه و هم صحرا منم، هم دُرّ این دریا منم
در شعله های عشق بین، کاندر زبان گویاستم
دریای بی پایان منم، با نوح، کشتیبان منم
یوسف منم، موسی منم، عیسی منم، شعیاستم
ایوب را درمان منم، یعقوب را هم جان منم
هم حکمت لقمان منم، هم یونس و یحیاستم
هم حیدر و احمد منم، هم باده ی احمر منم
هم صاحب کشور منم، زان باده باتقواستم
آن دم منم، این دم منم، هم ریش و هم مرهم منم
هم درد و هم درمان منم، با درد او همراستم
فرمان بر و فرمان دهم، هم جان ستان، هم جان دهم
جان از من و من هم ز جان، با حضرت اعلاستم
 

هو ...


هو ... ( دیوان شمس)



«هوالاول هوالآخر هوالظاهر هوالباطن»

به غیر از هو و یا من هو دگر چیزی نمی دانم

ز جان عشق سرمستم ، دوعالم رفت از دستم

بجز رندی و قلاشی نباشد هیچ سامانم

اگر در عمر خود روزی دمی بی او برآوردم

از آن وقت و از آن ساعت ز عمر خود پشیمانم

دویی از خود بیرون کردم یکی دیدم دو عالم را
یکی جویم , یکی گویم , یکی دانم , یکی خوانم

مکانم لا مکان باشد نشانم بی نشان باشد
نه تن باشد نه جان باشد که من از جان جانانم

نه از دنیی نه از عقبی نه از جنت نه از دوزخ
نه از ادم نه از حوا نه از فردوس رضوانم

الهی به مستان میخانه‌ات

الهی به مستان میخانه‌ات



الهی به مستان میخانه‌ات

به عقل آفرینان دیوانه‌ات


به دردی کش لجهٔ کبریا

که آمد به شأنش فرود انّما


به درّی که عرش است او را صدف

به ساقی کوثر، به شاه نجف


به نور دل صبح خیزان عشق

ز شادی به انده گریزان عشق


به رندان سر مست آگاه دل

که هرگز نرفتند جز راه دل


به انده‌پرستان بی پا و سر

به شادی فروشان بی شور و شر


کزان خوبرو، چشم بد دور باد

غلط دور گفتم که خود کور باد


به مستان افتاده در پای خم

به مخمور با مرگ با اشتلم


بشام غریبان، به جام صبوح

کز ایشانست شام و سحر را فتوح


که خاکم گل از آب انگور کن

سرا پای من آتش طور کن


خدا را بجان خراباتیان

کزین تهمت هستیم وارهان


به میخانهٔ وحدتم راه ده

دل زنده و جان آگاه ده


که از کثرت خلق تنگ آمدم

به هر جا شدم سر به سنگ آمدم


بیا ساقیا می بگردش در آر

که دلگیرم از گردش روزگار


مئی ده که چون ریزیش در سبو

بر ‌آرد سبو از دل آواز هو


از آن می که در دل چو منزل کند

بدن را فروزان‌تر از دل کند


از آن می که گر عکسش افتد بباغ

کند غنچه را گوهر شبچراغ


از آن می که گر شب ببیند بخواب

چو روز از دلش سر زند آفتاب


از آن می که گر عکسش افتد بجان

توانی بجان دید حق را عیان


از آن می که چون شیشه بر لب زند

لب شیشه تبخاله از تب زند


از آن می که گر عکسش افتد به آب

بر آن آب تبخاله افتد جباب


از آن می که چون ریزیش در سبو

بر آرد سبو از دل آواز هو


از آن می که که در خم چو گیرد قرار

بر آرد خم آتش ز دل همچو نار


می صاف ز آلودگی بشر

مبدل به خیر اندر او جمله شر


می معنی افروز صورت گداز

مئی گشته معجون راز و نیاز


از آن آب، کاتش بجان افکند

اگر پیر باشد جوان افکند


مئی را کزو جسم جانی کند

بباده، زمین آسمانی کند


مئی از منی و توئی گشته پاک

شود جان، چکد قطره‌ای گر به خاک


به انوار میخانه ره پوی، آه

چه میخواهی از مسجد و خانقاه


بیا تا سری در سر خم کنیم

من و تو، تو و من، همه گم کنیم


بیک قطره می آبم از سر گذشت

به یک آه، بیمار ما درگذشت


بزن هر قدر خواهیم، پا به سر

سر مست از پا ندارد خبر


چشی گر از این باده، کو کو زنی

شوی چون ازو مست هو هو زنی


مئی سر بسر مایهٔ عقل و هوش

مئی بی خم و شیشه، در ذوق و جوش


دماغم ز میخانه بویی کشید

حذر کن که دیوانه، هویی کشید


بگیرید زنجیرم ای دوستان

که پیلم کند یاد هندوستان


دلا خیز و پائی به میخانه نه

صلائی به مستان دیوانه ده


خدا را ز میخانه گر آگهی

به مخمور بیچاره، بنما رَهی


دلم خون شد از کلفت مدرسه

خدا را خلاصم کن از وسوسه


چو ساقی همه چشم فتان نمود

به یک نازم، از خویش عریان نمود


پریشان دماغیم، ساقی کجاست

شراب ز شب مانده باقی کجاست


بیا ساقیا، می بگردش در آر

که می خوش بود خاصه در بزم یار


مئی بس فروزان‌تر از شمع و روز

می و ساقی و بادهٔ جام سوز


می صاف ز الایش ما سوی

ازو یک نفس تا بعرش خدا


مئی کو مرا وارهاند ز من

ز آئین و کیفیت ما و من


از آن می حلال است در کیش ما

که هستی وبال است در پیش ما


از آن می حرام است بر غیر ما

که خارج مقام است در سیر ما


مئی را که باشد در او این صفت

نباشد بغیر از می معرفت


به این عالم ار آشنائی کنی

ز خود بگذری و خدائی کنی


کنی خاک میخانه گر توتیا

خدا را ببینی بچشم خدا


به میخانه آی و صفا را ببین

ببین خویشتن را خدا را ببین


تودر حلقهٔ می‌پرستان در آ

که چیزی نبینی بغیر خدا


بگویم که از خود فنا چون شوی

ز یک قطره زین باده مجنون شوی


بشوریدگان گر شبی سر کنی

از آن می که مستند لب تر کنی


جمال محالی که حاشا کنی

ببندی دو چشم و تماشا کنی


نیاری تو چون تاب دیدار او

ز دیدار رو کن به دیوار او


قمر درد نوش است از جام ما

سحر خوشه چین است از شام ما


مغنی نوای دگر ساز کن

دلم تنگ شد مطرب آواز کن


بگو زاهدان اینقدر تن زنند

که آهن ربائی بر آهن زنند


بس آلوده‌ام آتش می کجاست

پر آسوده‌ام نالهٔ نی کجاست


به پیمانه، پاک از پلیدم کنید

همه دانش و داد و دیدم کنید


چو پیمانه از باده خالی شود

مرا حالت مرگ حالی شود


همه مستی و شور و حالیم ما

نه چون تو همه قیل و قالیم ما


خرابات را گر زیارت کنی

تجلی بخروار غارت کنی


چه افسرده‌ای رنگ رندان بگیر

چرا مرده‌ای آب حیوان بگیر


زنی در سماعی، ز می سرخوشی

سزد گر ازین غصه خود را کشی


توانی اگر دل، دریا کنی

تو آن دُر یکتای پیدا کنی


ندوزی چو حیوان نظر بر گیاه

بیابی اگر لذت اشک و آه


بیا تا بساقی کنیم اتفاق

درونها مصفا کنیم از نفاق


بیائید تا جمله مستان شویم

ز مجموع هستی پریشان شویم


چو مستان بهم مهربانی کنیم

دمی بی‌ریا زندگانی کنیم


بگرییم یکدم چو باران بهم

که اینک فتادیم یاران زهم


جهان منزل راحت اندیش نیست

ازل تا ابد، یکنفس بیش نیست


سراسر جهان گیرم از توست بس

چه میخواهی آخر از این یکنفس


فلک بین که با ما جفا میکند

چها کرده است و چها میکند


برآورد از خاک ما گرد و دود

چه میخواهد از ما سپهر کبود


نمیگردد این آسیا جز بخون

الهی که برگردد این سرنگون


من آن بینوایم که تا بوده‌ام

نیاسایم ار یکدم آسوده‌ام


رسد هر دم از همدمانم غمی

نبودم غمی گر بدم همدمی


در این عالم تنگ‌تر از قفس

به آسودگی کس نزد یک نفس


مرا چشم ساقی چو از هوش برد

چه کارم به صاف و چه کارم به درد


نه در مسجدم ره، نه در خانقاه

از آن هر دو در هر دو، رویم سیاه


نمانده است در هیچکس مردمی

گریزان شده آدم از آدمی


گروهی همه مکر و زرق و حیل

همه مهربان، بهر جنگ و جدل


همه متفق با هم اندر نفاق

به بدخوئی اندر جهان جمله طاق


همه گرگ مانا همه میش پوست

همه دشمنی کرده در کار دوست


شب آلودگی، روز شرمندگی

معاذ الله از اینچنین زندگی


اگر مرد راهی؟ ز دانش مگو

که او را نداند کسی غیر او


برو کفر و دین را وداعی بکن

به وجد اندر آ و سماعی بکن


مکن منعم از باده ای محتسب

که مستم من از جام لا یحتسب


چو ما زین می، ار مست و نادان شوی

ز دانائی خود پشیمان شوی


خوری باده، خورشید رخشان شوی

چه دنبال لعل بدخشان سوی


صبوح است ساقی برو می بیار

فتوح است مطرب دف و نی بیار


از ان می که در دل اثر چون کند

قلندر بیک خرقه قارون کند


نوای مغنی چه تأثیر داشت

که دیوانه نتوان به زنجیر داشت


مغنی سحر شد خروشی بر آر

ز خامان افسرده جوشی بر آر


که افسردهٔ صحبت زاهدم

خراب می و ساغر و شاهدم


سرم در سر می‌پرستان مست

که جزمی فراموششان هر چه هست


به می گرم کن جان افسرده را

که می زنده دارد تن مرده را


مگو تلخ و شور آب انگور را

که روشن کند دیدهٔ کور را


بده ساقی آن آب آتش خواص

که از هستیم زود سازد خلاص


بمن عشوه چشم ساقی فروخت

که دین و دل و عقل را جمله سوخت


ازین دین به دنیا فروشان مباش

بجز بندهٔ باده‌نوشان مباش


کدورت کشی از کف کوفیان

صفا خواهی، اینک صف صوفیان


چو گرم سماعند هر سو صفی

حریفان اصولی ندیمان کفی


چه درماندهٔ دلق و سجاده‌ای

مکش بار محنت، بکش باده‌ای


ز قطره سخن پیش دریا مکن

حدیث فقیهان بر ما مکن


مکن قصهٔ زاهدان هیچ گوش

قدح تا توانی بنوشان و نوش


سحر چون نبردی به میخانه راه

چراغی به مسجد مبر شامگاه


خراباتیا، سوی منبر مشو

بهشتی، بدوزخ برابر مشو


بزن ناخن و نغمه‌ای بر دلم

دمار کدورت بر آر از گلم


بکش باده تلخ و شیرین بخند

فنا گرد و بر کفر و بر دین بخند


که نور یقین در دلم جوش زد

جنون آمد و بر صف هوش زد


قلم بشکن و دور افکن سبق

بسوزان کتاب و بشویان ورق


تعالی اللّه از جلوهٔ آن شراب

که بر جملگی تافت چون آفتاب


تو زین جلوه از جا نرفتی که‌ای

تو سنگی، کلوخی، جمادی، چه‌ای


رخ ای زاهد از می پرستان متاب

تو در آتش افتاده‌ای من در آب


که گفته است چندین ورق را ببین

بگردان ورق را و حق را ببین


مگو هیچ با ما ز آئین عقل

که کفر است در کیش ما دین و عقل


ز ما دست ای شیخ مسجد بدار

خراباتیان را به مسجد چکار


ردا کز ریا بر زنخ بسته‌ای

بینداز دورش که یخ بسته‌ای


فزون از دو عالم تو در عالمی

بدینسان چرا کوتهی و کمی


تو شادی بدین زندگی عار کو

گشودند گیرم درت بار کو؟


نماز ار نه از روی مستی کنی

به مسجد درون بت‌پرستی کنی


به مسجد رو و قتل و غارت ببین

به میخاه آی و فراغت ببین


به میخانه آی و حضوری بکن

سیه کاسه‌ای کسب نوری بکن


چو من گر ازین می تو بی من شوی

بگلخن درون رشک گلشن شوی


چه میخواهد از مسجد و خانقاه

هر آنکو به میخانه برده است راه


نه سودای کفر و نه پروای دین

نه ذوقی به آن و نه شوقی به این


برونها سفید و درونها سیاه

فغان از چنین زندگی آه، آه


همه سر برون کرده از جیب هم

هنرمند گردیده در عیب هم


خروشیم بر هم چو شیر و پلنگ

همه آشتیهای بدتر ز جنگ


فرو رفته اشک و فرا رفته آه

که باشند بر دعوی ما گواه


بفرمای گور و بیاور کفن

که افتاده‌ام از دل مرد و زن


دلم گه از آن گه ازین جویدش

ببین کاسمان از زمین جویدش


به می هستی خود فنا کرده‌ایم

نکرده کسی آنچه ما کرده‌ایم


دگر طعنهٔ باده بر ما مزن

که صد بار زن بهتر از طعنه زن


نبردست گویا به میخانه راه

که مسجد بنا کرده و خانقاه


چه میخواهد از مسجد و خانقاه

هر آنکو به میخانه بردست راه


روان پاک سازیم از آب تاک

که آلودهٔ کفر و دین است پاک


ندانم چه گرمیست با این شراب

که آتش خورم گویی از جام آب


به می صاحب تخت و تاجم کنید

پریشان دماغم، علاجم کنید


جسد دادم و جان گرفتم ازو

چه میخواستم، آن گرفتم ازو


بینداز این جسم و جان شو همه

جسد چیست؟ روح روان شو همه


گدائی کن و پادشاهی ببین

رهاکن خودی و خدائی ببین


تکلف بود مست از می شدن

خوشا بیخود از نالهٔ نی شدن


درون خرابات ما شاهدیست

که بدنام ازو هر کجا زاهدیست


بخور می که در دور عباس شاه

به کاهی ببخشند کوهی گناه


سکندر توان و سلیمان شدن

ولی شاه عباس نتوان شدن


که آئین شاهی از آن ارجمند

نشسته است برطرف طاق بلند


یکی از سواران رزمش هزار

یکی از گدایان بزمش بهار


سگش بر شهان دارد از آن شرف

که باشد سگ آستان نجف


الهی به آنان که در تو گمند

نهان از دل و دیدهٔ مردمند


نگهدار این دولت از چشم بد

بکش مد اقبال او تا ابد


همیشه چو خور گیتی افروز باد

همه روز او عید نوروز باد


شراب شهادت بکامش رسان

بجد علیه السلامش رسان


رضی روز محشر علی ساقی است

مکن ترک می تا نفس باقی است

که یکی هست و هیچ نیست جز او وحده لااله الاهو

که یکی هست و هیچ نیست جز او وحده لااله الاهو



ای فدای تو هم دل و هم جان

وی نثار رهت هم این و هم آن

دل فدای تو، چون تویی دلبر

جان نثار تو، چون تویی جانان

دل رهاندن زدست تو مشکل

جان فشاندن به پای تو آسان

راه وصل تو، راه پرآسیب

درد عشق تو، درد بی‌درمان

بندگانیم جان و دل بر کف

چشم بر حکم و گوش بر فرمان

گر سر صلح داری، اینک دل

ور سر جنگ داری، اینک جان

دوش از شور عشق و جذبه‌ی شوق

هر طرف می‌شتافتم حیران

آخر کار، شوق دیدارم

سوی دیر مغان کشید عنان

چشم بد دور، خلوتی دیدم

روشن از نور حق، نه از نیران

هر طرف دیدم آتشی کان شب

دید در طور موسی عمران

پیری آنجا به آتش افروزی

به ادب گرد پیر مغبچگان

همه سیمین عذرا و گل رخسار

همه شیرین زبان و تنگ دهان

عود و چنگ و نی و دف و بربط

شمع و نقل و گل و مل و ریحان

ساقی ماه‌روی مشکین‌موی

مطرب بذله گوی و خوش‌الحان

مغ و مغ‌زاده، موبد و دستور

خدمتش را تمام بسته میان

من شرمنده از مسلمانی

شدم آن جا به گوشه‌ای پنهان

پیر پرسید کیست این؟ گفتند:

عاشقی بی‌قرار و سرگردان

گفت: جامی دهیدش از می ناب

گرچه ناخوانده باشد این مهمان

ساقی آتش‌پرست آتش دست

ریخت در ساغر آتش سوزان

چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش

سوخت هم کفر ازان و هم ایمان

مست افتادم و در آن مستی

به زبانی که شرح آن نتوان

این سخن می‌شنیدم از اعضا

همه حتی الورید و الشریان

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

از تو ای دوست نگسلم پیوند

ور به تیغم برند بند از بند

الحق ارزان بود ز ما صد جان

وز دهان تو نیم شکرخند

ای پدر پند کم ده از عشقم

که نخواهد شد اهل این فرزند

پند آنان دهند خلق ای کاش

که ز عشق تو می‌دهندم پند

من ره کوی عافیت دانم

چه کنم کاوفتاده‌ام به کمند

در کلیسا به دلبری ترسا

گفتم: ای جان به دام تو در بند

ای که دارد به تار زنارت

هر سر موی من جدا پیوند

ره به وحدت نیافتن تا کی

ننگ تثلیت بر یکی تا چند؟

نام حق یگانه چون شاید

که اب و ابن و روح قدس نهند؟

لب شیرین گشود و با من گفت

وز شکرخند ریخت از لب قند

که گر از سر وحدت آگاهی

تهمت کافری به ما مپسند

در سه آیینه شاهد ازلی

پرتو از روی تابناک افگند

سه نگردد بریشم ار او را

پرنیان خوانی و حریر و پرند

ما در این گفتگو که از یک سو

شد ز ناقوس این ترانه بلند

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

دوش رفتم به کوی باده فروش

ز آتش عشق دل به جوش و خروش

مجلسی نغز دیدم و روشن

میر آن بزم پیر باده فروش

چاکران ایستاده صف در صف

باده خوران نشسته دوش بدوش

پیر در صدر و می‌کشان گردش

پاره‌ای مست و پاره‌ای مدهوش

سینه بی‌کینه و درون صافی

دل پر از گفتگو و لب خاموش

همه را از عنایت ازلی

چشم حق‌بین و گوش راز نیوش

سخن این به آن هنیالک

پاسخ آن به این که بادت نوش

گوش بر چنگ و چشم بر ساغر

آرزوی دو کون در آغوش

به ادب پیش رفتم و گفتم:

ای تو را دل قرارگاه سروش

عاشقم دردمند و حاجتمند

درد من بنگر و به درمان کوش

پیر خندان به طنز با من گفت:

ای تو را پیر عقل حلقه به گوش

تو کجا ما کجا که از شرمت

دختر رز نشسته برقع‌پوش

گفتمش سوخت جانم، آبی ده

و آتش من فرونشان از جوش

دوش می‌سوختم از این آتش

آه اگر امشبم بود چون دوش

گفت خندان که هین پیاله بگیر

ستدم گفت هان زیاده منوش

جرعه‌ای درکشیدم و گشتم

فارغ از رنج عقل و محنت هوش

چون به هوش آمدم یکی دیدم

مابقی را همه خطوط و نقوش

ناگهان در صوامع ملکوت

این حدیثم سروش گفت به گوش

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

چشم دل باز کن که جان بینی

آنچه نادیدنی است آن بینی

گر به اقلیم عشق روی آری

همه آفاق گلستان بینی

بر همه اهل آن زمین به مراد

گردش دور آسمان بینی

آنچه بینی دلت همان خواهد

وانچه خواهد دلت همان بینی

بی‌سر و پا گدای آن جا را

سر به ملک جهان گران بینی

هم در آن پا برهنه قومی را

پای بر فرق فرقدان بینی

هم در آن سر برهنه جمعی را

بر سر از عرش سایبان بینی

گاه وجد و سماع هر یک را

بر دو کون آستین‌فشان بینی

دل هر ذره را که بشکافی

آفتابیش در میان بینی

هرچه داری اگر به عشق دهی

کافرم گر جوی زیان بینی

جان گدازی اگر به آتش عشق

عشق را کیمیای جان بینی

از مضیق جهات درگذری

وسعت ملک لامکان بینی

آنچه نشنیده گوش آن شنوی

وانچه نادیده چشم آن بینی

تا به جایی رساندت که یکی

از جهان و جهانیان بینی

با یکی عشق ورز از دل و جان

تا به عین‌الیقین عیان بینی

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

یار بی‌پرده از در و دیوار

در تجلی است یا اولی‌الابصار

شمع جویی و آفتاب بلند

روز بس روشن و تو در شب تار

گر ز ظلمات خود رهی بینی

همه عالم مشارق انوار

کوروش قائد و عصا طلبی

بهر این راه روشن و هموار

چشم بگشا به گلستان و ببین

جلوه‌ی آب صاف در گل و خار

ز آب بی‌رنگ صد هزاران رنگ

لاله و گل نگر در این گلزار

پا به راه طلب نه و از عشق

بهر این راه توشه‌ای بردار

شود آسان ز عشق کاری چند

که بود پیش عقل بس دشوار

یار گو بالغدو و اصال

یار جو بالعشی والابکار

صد رهت لن ترانی ار گویند

بازمی‌دار دیده بر دیدار

تا به جایی رسی که می‌نرسد

پای اوهام و دیده‌ی افکار

بار یابی به محفلی کن جا

جبرئیل امین ندارد بار

این ره، آن زاد راه و آن منزل

مرد راهی اگر، بیا و بیار

ور نه ای مرد راه چون دگران

یار می‌گوی و پشت سر می‌خار

هاتف، ارباب معرفت که گهی

مست خوانندشان و گه هشیار

از می و جام و مطرب و ساقی

از مغ و دیر و شاهد و زنار

قصد ایشان نهفته اسراری است

که به ایما کنند گاه اظهار

پی بری گر به رازشان دانی

که همین است سر آن اسرار

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

اشعار بعثت پیامبر اکرم (ص)

 

پیمبران همه از جای خود قیام کنید

نماز رو بـه سوی مسجدالحـرام کنید

ز نـام نامــیِ پیغمبــر احتـرام کنید

می طهور به دست خدا به جام کنید

سپس به غار حرا رفته، ازدحام کنید

ز جان و دل به رسول خدا سلام کنید

شب امید شمـا و شب نویـد شماست

ادب کنید که عید خدا و عید شماست

 

پیــام فتــح و نویــد ظفــر مبارک باد

دعــای عمــر شمــا را اثــر مبارک باد

خجسته عیـد بشـر بــر بشـر مبارک باد

تمام شـد شـب هجـران سحر مبارک باد

خجستـه بــعثت پیغامبــر مبــارک باد

به جن و انس و ملک، این خبر مبارک باد

خبر دهید که عید اخوّت آمده است

خزان گذشت، بهار نبوّت آمده است

 

خبر دهید امم را که فتح باب شماست

خبر دهید که پایان اضطـراب شماست

خبر دهید که آغــاز انقـلاب شماست

خبر دهید که توفیق بی‌حساب شماست

خبر دهید که اسلام دین ناب شماست

خبر دهید کتـاب خـدا کتاب شماست

خبر دهید که ختم رسل بشیر شماست

خبر دهید که مـولا علی امیر شماست

 

خبر دهید که «اقرء» بـه مکه نازل شد

خبر دهید که «اضرب» شعارِ باطل شد  

خبر دهید که قانـون عدل، کامل شد

خبر دهید که قرآن چراغ محفل شد

خبر دهید: مریدان! مراد حـاصل شد

نــزول ســورۀ «یـا ایّها المزمّل» شد

رسد زکوه و در و دشت و سنگ و نخل و گیاه

صــدای زمزمـۀ لا الــه الا الله

 

بخــوان محمّـد! آوای تــو صــدای خداست

بخوان کــه هـر چـه بخوانی، پیام آخرِ ماست

بخوان‌بخوان که هماهنگ با تو ارض و سماست

بخوان بخوان که از اوّل بشر تو را می‌خواست

قیـام کـن کـه قیــامت قیــامتِ کبــراست

قیام کــن کــه کنـد عدل با تو قامت راست

تو را دهند ندا راهیـان وادی نـور

تو را زنند صدا دختران زنده به گور

 

تو منجـی همـه بـا انقراض دنیایی

تو بـا فـروغ خداییـت عالـم‌آرایـی

تو تا قیــام قیـامت، پیمبــرِ مایی

تو یار خلق به دنیایی و بـه عقبایی

تو رهبر همگانـی، اگر چـه تنهایی

تو در تمـام ملل، مـاه انجمن‌هایی

بخوان که قدر و مقام و جلالتت دادیم

رُسـل نیامده، حکم رسـالتت دادیم

 

محمّد ای به تو از ذات پـاک حیِّ ودود

همـاره بــاد سـلام و همـاره بـاد درود

خدای بود و تو بودی، جهان نبـود نبود

عدم به میمنت خلقت تـو یـافت وجود

خدا به نور تو از روی خویش پرده گشود

بشر به یمن تو بر خاک، روی طاعت سود

جزیره العرب از نظم تو گرفت نظام

جمال تـوست چراغ تجلّیِ اسلام

 

پیمبـران عظمـت یافتنــد بـا نامت

دمیده در همه عـالم فروغ اسـلامت

رسید سنگ ملامت ز هر در و بامت

زدند طعنه و دادند سخت دشنامت

زهی مکارم اخلاق و لطف و اکرامت

نگشت تلخ ز بیداد دشمنان کامت

اگر چه سنگ عدو گشت پاسخ سخنت

زدی تبسم و خون بود جاری از دهنت

 

چهارده صده روشن چراغ حکمت توست

چهارده صده قـرآن پیـام وحـدت توست

چهارده صده جاری بحـار رحـمت توست

چهارده صده پاینــده نـام امّـت تـوست

چهارده صده بر کف لوای عتـرت توست

چهارده صده بر امّت ایـن وصیّت توست

که ای تمامی امـت منـم پیمبرتان

منم پیمبر و مولا علی است رهبرتان

 

علی وصی مـن است و علـی ولـی خداست

علی ســراج منیــر و علــی چراغ هداست

علی رکوع و سجود و علی سـلام و دعاست

علی است با حق و حق در پی علی پویاست

علی حقیقت حـق، حـق بـدون او تنهاست

علی، علی، علـی آری علـی امــام شماست

بنای دین بقایش که هست عالمگیر

یکـی ز غار حرا دیگری بود ز غدیر

 

یقین کنید که مشکل‌گشا علی است علی

یقین کنید که دست خدا علی است علی

یقین کنید فقـط مقتــدا علی است علی

یقین کنید که شمس‌الضحا علی است علی

یقین کنید که صاحب لوا علی است علی

یقین کنید امــام شمـا علـی اسـت علی

قسم به ذات خدایی کز اوست هرچه که هست

یقین کنید کـه اسـلام بــی‌ علی کفــر است

 

حقیقتی است که کتمان آن بـوَد تـکفیر

قسم بــه آل محمّــد، بـه آیــۀ تطـهیر

قسم بـه آنچـه قلـم کـرده از ازل تحـریر

کـه دســت قـدرت پـروردگار حـیِّ قدیر

شناسنامـۀ مــا را زده اسـت مهــر غدیر

علی همان شب بعثت به خلق گشت امیر

قسم بـه ذات خـداوندگار لم یزلـی

تمام دین محمّد علی، علی‌ست، علی

سازگار

شعری عاشقانه و ریاضی وار از (پروفسور هشترودی):

 

 

منحنی قامتم، قامت ابروی توست

خط مجانب بر آن، سلسله گیسوی توست

حد رسیدن به او، مبهم و بی انتهاست

بازه ی تعریف دل، در حرم کوی توست

چون به عدد یک تویی، من همه ی صفرها

آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست

پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو

گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست

بی تو وجودم بود یک سری واگرا

ناحیه همگراش دایره روی توست.


گنجینه بهترین شعرها

 

گنجینه بهترین شعرها

   برای دیدن اسامی تعدادی از شعرا و اشعار آنها می توانید در سطرهای

بعدی کلیک کنید :

 سهراب سپهری        پروین اعتصامی       مریم حیدرزاده

     اشعار سهراب سپهری          اشعار پروین اعتصامی        اشعار مریم حیدر زاده

  سیمین بهبهانی        رهی معیری       شهریار

     اشعار سیمین بهبهانی             اشعار رهی معیری              اشعار استاد شهریار   

  محمدعلی بهمنی         محمدعلی سپانلو      عبدالجبار کاکایی     

        اشعار محمدعلی بهمنی    اشعار محمد علی سپانلو    اشعار عبدالجبار کاکایی    

   نجمه زارع       ایرج میرزا       حسین منزوی

       اشعار نجمه زارع            اشعار ایرج میرزا               اشعار حسین منزوی

                           

       اشعار لیلا کردبچه      اشعار محمدعلی رستمی    اشعار نغمه مستشارنظامی  



اشعار سایر شاعران

 برای دیدن اشعار سایر شاعران به روی بخش های زیر کلیک کنید :

    می توانید آخرین بروز رسانی ها را نیز در پست های زیر مشاهده فرمایید :


 

اهل عالم بشنوید این زمزمه

 

اهل عالم بشنوید این زمزمه


اهل عالم بشنوید این زمزمه
نام من عبد حسین فاطمه
من هوس را از درونم رانده ام
چون کتاب عاشقی را خوانده ام
روز اول تا که چشمم باز شد
درس عشق و عاشقی آغاز شد
نغمه ی لالای من می شد حسین
بوده ام از کودکی من زیر دین
مادرم ذهن مرا می زد ورق
شیر می دادم به عشق شیر حق
دفتر مشقم ز برگ یاس بود
ذکر بابایم همان عباس بود
گفتم از چه عشق را شأن و رتبت است ؟
آریا اکنون زمان خدمت است
ثبت نام کوی جانبازی شدم
بعد از آن راهی سربازی شدم
نام من سرباز کوی عترت است
دوره آموزشی ام هیئت است
پادگانم چادری شد وصله دار
سر درش عکس علی با ذوالفقار
ارتش حیدر محل خدمتم
بهر جانبازی پی هر فرصتم
در مصاف کفر هستم بی شکست
چون سلاحم دین و ایمان من است
نقش سردوشی من یا فاطمه است
قمقمه ام پر ز آب علقمه است
بین کفر و حق پرستی حد و مرز
بی پوتینم پا برهنه بهتر است
رنگ پیراهن نه رنگ خاکی است
زینب آن را دوخته پس مشکی است
اسم رمز حمله ام یاس علی
افسر مافوقم عباس علی
یا رقیه بهترین اسم شب است
آن دعای صبحگه یا زینب است
مدت سربازی ام تا محشر است
آریا تمدید گردد بهتر است
گرچه من سرباز هیچ و ساده ام
سرخوشم مهدی بود فرمانده ام
گرچه شد فرمانده ام غائب ولی
دلخوشم بر نائبش« سید علی »

مقام دوستى

 

 

گرگ خون آشام را در گله مهمانى مبر،.

تا نگردد بره ات قربان نام دوستى.

مار سرماخورده را در آستينت جا مده،.

آن ستم گستر كجا داند مقام دوستى

....دوبیتی های قرآنی

 

 

"مفاتیح الجنان"، "قرآن" بیارند

به چشمانت مگر ایمان بیارند

نگاهت سوره ی "والشمس" عشق است

بگو "تفسیر المیزان" بیارند

 

مرامت عشق، لبخندت صمیمی

قدم هایت "صراط المستقیمی"

بگویم "یا علی" آغـاز هر کار

که "بسم الله الرحمن الرحیمی"

 

تا عشق شبی سر بزنگاه آمد

یک عمر دلم با غم خود راه آمد

سجّاده که انداخت نگاهش در اشک

عاشق شد و "قُربةَ اِلیَ الله" آمد

 

با "حیُّ عَلَی الصَلواه" نرگس شد مست

از راه رسید تاک تسبیح به دست

سجاده ی سبزه پهن شد روی زمین

جنگل به نماز بار دیگر صف بست

 

با عشق دمی که روبرو گشت دلم

ایمان آورد و زیر و رو گشت دلم

با حسّ نماز تا به دریایت زد

ماهی شد و دائم الوضو گشت دلم

غزال

 

 


بَقيَةَ الله خَيرُ لَكُم إِن كُنتُم مُومِنين...


بي استخاره............در يك غزال عاشقي بااستعاره 

ميگويم از تو..........ميگويم از چشمان شهلايت دوباره

ليلاتريني...............مجنون راهت ميشود ماه و ستاره

زنداني هستم..........مابين مژگان سياهت ماهپاره

فكر گريزم............."لايمكن..." ميخوانم و كو راه چاره

حلقه به گوشم........درپيش تو اين گوش واين هم گوشواره 

دلداه ام من............همراه من بودي شما از گاهواره

ميميرم آخر............چشم انتظارم كي مي آيي اي سواره

ادركني آقا.............من ماندم و هرشب بساط اشكواره

دلخون ترينم...........با كربلا و روضه هاي شيرخواره

برگرد آقا ..............اي منتقم اصلي حلقوم پاره 

 

با النگوی دختران عجم ایوان طلا درست کنند

 

كاش ميشد بنا درست كنند


گنبدي با صفا درست كنند


همه ي بقيع را نَه ، نَه


لااقل پنج تا درست كنند


با النگوي دختران عجم


چند ايوانْ طلا درست كنند

 

پیش نگاه شما ، مادر خورشید سوخت . . .

 

آب!  بسوزد دلت

 

خاک!  شود خاک عزا بر سرت

 

باد!  پریشان شوی

 

چشم!  الهی که بباری فقط

 

پیش نگاه شما ، مادر خورشید سوخت . . .

 

نحن فداک یا سیدنا و مولانا خامنه ای

 


 

دعایم کنید تا که باران شوم
که شاید منم لایق جان شوم
دعایم کنید خسته ام از خودم
که شاید شهید ره جان شوم
دعایم کنید تا که شاید منم
فدایی راه جانان شوم
نحن فداک یا سیدنا و مولانا خامنه ای

عکس امام خامنه ای،عکس رهبر

چشمش ببرد دلها ، دلها ببرد چشمش

 

چشمش ببرد دلها ، دلها ببرد چشمش


باور نکند خلق آن ، خلق آن نکند باور


حیران شده و عاجز ، عاجز شده و حیران


بنگر ز رخش چون بت ، چون بت ز رخش بنگر


عاشق شده ام بر وی ، بر وی شده ام عاشق

 
...یک سر دل من اوبرد، برد او دل من یک سر

نالم ز رخش دایم ، دایم ز رخش نالم

داور ندهد دادم ، دادم ندهد داور


گریان من و او خندان ، خندان من و او گریان

لاغر من و او فربه ، فربه من و او لاغر

منت به سرم برنه ، برنه به سرم منت

ساغر به کفم بر نه ، برنه به کفم ساغر

ژاله همه شب بارد ، بارد همه شب ژاله

دلبر صنمی شیرین ، شیرین صنمی دلبر

آذر به دلم برزد،برزد به دلم آذر

امامِ صبح آزادی،

 

امامِ صبح آزادی،

قسم بر عشق،

که تو فریادِ این قرنی،

و فریادت،

تمامِ قرن ها را بعد از این،

با بوسه هایت می نوردد ...

امامِ عاشقان ای مردِ آزادی،

تو یک غوغای جاویدی،

خداوندِ شعور و عزّتِ نفسی،

تو بر ضدِّ تمام یاغیان،

فرمانروای فلبِ انسانهای بیداری...

زِ نادان کی هراسم ،

باز می گویم:

« تویی آدم،

تویی خاتم،

تویی آن آفریده صبحِ آزادی،

اناالحق بر تو می زیبد،

و تا خود چرخ می چرخد،

بزن بانگِ اناالحق را...»

 

قسم بر عشق،

که تو فریادِ این قرنی،

و فریادت،

تمامِ قرن ها را بعد از این،

با بوسه هایت می نوردد ...

امامِ عاشقان ای مردِ آزادی،

تو یک غوغای جاویدی،

خداوندِ شعور و عزّتِ نفسی،

تو بر ضدِّ تمام یاغیان،

فرمانروای فلبِ انسانهای بیداری...

زِ نادان کی هراسم ،

باز می گویم:

« تویی آدم،

تویی خاتم،

تویی آن آفریده صبحِ آزادی،

اناالحق بر تو می زیبد،

و تا خود چرخ می چرخد،

بزن بانگِ اناالحق را...»

دعای مولا

 

       سر عاشق شدنم لطف طبیبانه توست       ورنه عشق تو کجا، این دل بیمار کجا


       کاش در نافله ات نام مرا هم ببری           که دعای تو کجا، عبد گنه کار کجا

چون زهره رخشان بمیرم

 

دلم خواهد که با ایمان بمیرم

به زیر سایه قرآن بمیرم

ولای مرتضی در سینه همره

ولی چون زهره رخشان بمیرم

دلم خواهد که پیش حجت حق

سرافراز وخوش وخندان بمیرم

دلم خواهد که در پایان عمرم

غریق رحمت یزدان بمیرم

دلم خواهد که بی جرم ومعاصی

به سان اختر تابان بمیرم

دلم خواهد که همچون شمع رخشان

فروزان چهره نور افشان بمیرم

دلم خواهد به راه دین اسلام

چون شهیدان گمنام بمیرم

دلم خواهد دلم خواهد خدایا

شهیدی شاهدی عریان بمیرم

دلم خواهد به مرگ سرخ گلگون

چو جانبازان خوزستان بمیرم

دلم خواهد به سان باهنرها

ویا چون مصطفی چمران بمیرم

دلم خواهد بجنگم در ره دین

رجایی گونه در میدان بمیرم

دلم خواهد که در خط خمینی

بهشتی گونه وانسان بمیرم

به حق خاتم ادیان محمد

مسلمان وبه خون غلطان بمیرم

 

سمت ديار شهدا

 

درگیرعشق

 

مرا با عشق خود درگیر کردی

 

                  به پایم با غمت زنجیر کردی

 

بدان دنیای بی تو هیچ باشد

 

                   دلم را از زمانه سیر کردی

 

تو با رفتن به پشت ابر ایام

 

                 غروب جمعه را درگیر کردی

 

یا مهدی  ادرکنی (عج) ...

هر کس به سوی قبله‌ی خود رو به نماز است

 


 

هر کس به تمنای کسی غرق نياز است

هر کس به سوی قبله‌ی خود رو به نماز است

هر کس به ...زبان دل خود زمزمه ساز است
با عشق درآميخته، در راز و نياز است

هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد

 

هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد

آن که بیناست مرا یاد تو می اندازد

تو که نزدیک تر از من به منی می دانی

دل که شیداست مرا یاد تو می اندازد

هر زمان نغمه ی عشقی است که من می شنوم


از تو گویاست ، مرا یاد تو می اندازد


دیگران هر چه بخواهند بگویند که عشق

بی کم و کاست مرا یاد تو می اندازد


ساعتی نیست فراموش کنم یاد تو را

غم که با ماست مرا یاد تو می اندازد

 

عدد حاجتمان پنج نباشد ، هشت است

 

 
ياد خدا آرامش بخش دلهاست
 
 

نمره ی صندلی ام باز در آمد ، هشت است

ساعت رفتن من نیز به مشهد ، هشت است

همه جا مضربی از هشت و به تخت اعداد

آنکه امروز نشسته است به مسند هشت است

بین ما مردم ایران نود و نه درصد

عدد حاجتمان پنج نباشد ، هشت است

کربلایی ست دلم در وسط مشهد تو

کسر بر نُه شود هفتاد و دو درصد ، هشت است

علی و فاطمه را هشت عدد حرف بس است

حاصل ضرب دو تا اسم محمد ، هشت است

عدد چهار همان پرچم سبز حرمت

یازده شکل دو گلدسته و گنبد ، هشت است

هفتِ بی تاب ترینت لب پایین من است

گر برویش لب بالایی مرقد ، هشت است

هشتمین بیت رسیده است که تاکید کنم

بهترین ساعت پرواز به مشهد ، هشت است

مهدی رحیمی

پی نوشت :

السلام علیک یا ابی عبدالله - السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

 

 

به مناسبت زیارت اقا در مشهد مقدس


راز پنهان


 

عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم
هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم

دل اگر تاریک اگر خاموش بسم الله النور
گر چراغان است بسم الله الرحمن الرحیم

نامه ای را هُدهُد آورده ست آغازش تویی
از سلیمان است بسم الله الرحمن الرحیم

سوره ی والیل من برخیز و والفجری بخوان
دل شبستان است بسم الله الرحمن الرحیم

قل هو الله احد، قل عشق، الله الصمد
راز پنهان است بسم الله الرحمن الرحیم

گیسویت را بازکن انّا فتحنایی بگو
دل پریشان است بسم الله الرحمن الرحیم

ای لبانت مُحیی الاموات لبخندی بزن
مردن آسان است بسم الله الرحمن الرحیم

میزبان، عشق است و وای از عشق ! غوغا می کند
هر که مهمان است بسم الله الرحمن الرحیم

اربعین

 

 


ابر، ای ابر

که بر تربت آن سبزترین می‌گذری

آب یادت نرود.


بی واژه

 

منو دریا منو بارون منو آسمون صدا کن
اسممو واژه به واژه تو دل ترانه جا کن
منو تنها منو عاشق منو خوب من صدا کن
منو از همین ترانه واسه ما شدن صدا کن
منو بی واژه صدا کن همصدا تر از همیشه

به همون اسم عزیزی که برات کهنه نمیشه

واسه زندگی صدا کن واسه هر چی عاشقانه است
واسه حرفای قشنگی که نگفته شاعرانه است
منو دریا منو بارون منو آسمون صدا کن

 
اسممو واژه به واژه تو دل ترانه جا کن

منو شب صدا کن اما اون شبی که تو رو داره
اون شبی که جای ماهش تو رو پیش من بیاره

منو آیینه صدا کن که می خوام مثل تو باشم

که برای با تو بودن می خوام از خودم جدا شم

منو دریا منو بارون منو آسمون صدا کن

اسممو واژه به واژه تو دل ترانه جا کن
 
 

 

گفتم که عمر ماه صفر رو به آخر است
دیدم شروع محشر کبرای دیگر است
گردون شده سیاه و فضا پر زدود و آه
تاریک تر ز عرصة تاریک محشر است
گرد ملال بر رخ اسلام و مسلمین
اشک عزا به دیدة زهرای اطهر است
گفتم چه روی داده که زهرا زند به سر
دیدم که روز، روز عزای پیمبر است
پایان عمر سید و مولای کائنات
آغاز دور غربت زهرا و حیدر است
قرآن غریب و فاطمه از آن غریب تر
اسلام را سیاه به تن، خاک بر سر است
روی حسین مانده به دیوار بی کسی
چشم حسن به اشک دو چشم برادر است
ای دل بیا و گریة زینب نظاره کن
مانند پیروهن جگر خویش پاره کن

بین‌الحرمین

 

گفتم به خدا بین دعایم که دلتنگ اذان سحر کرب و بلایم

همان‌جا که دل از سوز فراغش شده بے تاب
همان وادے شرمندگے آب
همان وادے پاک حرم حضرت ارباب
همان‌جا که زمینش همه نور است

و فرش حرمش از پر حور است
و بر مهدے زهرا .عج. همه شب راه عبور است

همان‌جا که زند پر به هوایش دل من هر دم و هر شب
همان‌جا که به هر جاے زمین هست نشان از قدم محترم حضرت زینب
همان خاک که هم بدر و احد،خندق و احزاب و حنین است
که دل از عالم هستے برباید
خیابان بهشتے
که معروف به بین‌الحرمین است

مهر کربلایت می شدم

 

کاش جسمم دفن میشد در زمین کربلا . .

خاک زوار حریم باصفایت می شدم . . .


کاش خاکم را قضا می ریخت گرد قتله گاه . .

تا به وقت سجده مهر کربلایت می شدم . . .

 
 

شهدا

 

چگونه یاد شهیدان نکنیم

که هرچه داریم به برکت خون آنان است !

شهدا محرم اسرارنهانند همه

شهدااسوه ی خوبان بمانندهمه

زآتشِ عشقِ خداسوخته جانند همه

آشنایندچوبی نام نشانند همه

-------------

آنکه ازقافله ی عشق به جامانده منم

آنکه درحسرت مردان خدامانده منم

آنکه عمری است به دورازشهدامانده منم

آنکه مجروح به میدان بلامانده منم

--------------

یادشان بخیرشهدایی که کنارمان پرپرشدند ، باندای یاحسین جان دادند ، یادش بخیرآن دعای ندبه ها ، دعای کمیل ها ، زیارت عاشورا وتوسل ها .

خاطرویادشهیدانِ کفن پوش بخیر

یادجانبازی مستانِ قدح نوش بخیر

لحظه های خوش یارانِ هم آغوش بخیر

یادعرفانکده ی خلوت خاموش بخیر

------------

همه رفتند وماماندیم ، خوشابحال شهدا ، رفتند وازغم وغصّه وهمّ وغمّ دنیاراحت شدند ، ماماندیم وکوله باری ازگناه دراین چاه ظلمانی ، گرفتارنامحرمان ونااهلان شده ایم . کاش باآنان می رفتیم

وخیلی چیزها رانمی دیدیم .

ازپی قافله یک عمردویدیم دریغ

سالها حسرت دیدارکشیدیم دریغ

سعی کردیم وبه مقصدنرسیدیم دریغ

جبهه راداده ولی کوفه خریدیم دریغ

---------------

(دوستان ، شهیدان ، عزیزان ، یاران )

جزاشک ندارم که کنم بدرقه تان

نپذیرید ازاین یارِبه ره مانده چرا؟

هردم که روزگاربرماسختی گرفت درفراغتان اشک می ریزیم وبایادتان تسکین پیدامی کنیم .


 

از شهدا باید گفت

 


بسم رب الشهدا از شهدا باید گفت


از فداکارترین قوم خدا باید گفت

عشق در دایره ی بسته ی آتش بس نیست

از دل سوخته ی اهل صفا باید گفت

افق شرعی احساس من و ساعت هشت

آری از روشنی وقت دعا باید گفت

دیگری هر چه دلش خواست بگوید شاعر

شعری از حنجره ی سرخ شما باید گفت

شعری از حنجره ی سرخ ورم کرده اتان

که نیاموخته الفاظ ادا باید گفت

می شود شعر سرود و سخن عشق نگفت ؟

یا فرم بست دم از گفتن و یا باید گفت

بسم رب الشهدا زینت سر برگ صفاست

غزلی سوخته از حیرت ما باید گفت

های و هو گرچه همه زندگی ما شده است

از سکوتی که گذشته ز صدا باید گفت

و ز قد قامت العشقی که به اوج انجامید

در نمازی به موازات بیا باید گفت

آی شاعر ! تو که با حنجره ات می شکفی

لخته لخته طپش حادثه را باید گفت

ادبیات حماسه ، ادب قافیه هاست

قطعه شعری به ردیف شهدا باید گفت

شرح پریشانی من

 

 

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید

گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح ای آتش جانسوز نهفتن تا کی؟

سوختم سوختم این راز نگفتن تا کی؟


راز گل سرخ....

 

در گذر از بوستان عمر گل سرخی چشم دلم را گرفت

     به سراغش رفتم........

گل سرخ زیبا سلام

با صدایی پر ز بغض و غم و آه گفت سلام

نشستم به کناری  و گفتم گل سرخ

تو که زیبایی و لطیفی و طنازی

خوش به حال تو که از خوبانی

این چنین داده خدا اوج نعمّات به تو

و در این دشت پر از یک رنگی گل ها

دیگر چه غمیست تو را؟

این چه داغیست که بر دل داری!!!

ناگهان!!!!

ناگهان بغض گل سرخ شکست....

اشک هیاهو کرد.....

در هیاهوی اشک....

گفت:

ای که گشتی اشرف مخلوقات

شده ای بهانه ی خلق همه

تو چگونه شب می خوابی؟؟

تو چگونه با غفلت رفیقی؟؟؟

من ز آغاز تا پایان رو به اویم

داغ دلم ز دوری اوست

افتخارم عمر کوتاه است

زود وصال آرزویم

تو چگونه شب می خوابی؟؟

من در این گنبد دوار رو به اویم شب و روز

چشم هایم آسمانیست

سینه ام داغ سیاه جداییست

لحظه ای رو به زمین

رو به این فرش زمان

نمی ایستم.....نمی ایستم......

تو چگونه شب می خوابی؟؟؟

اندکی در خود فرو رفتم

اندکی ترسیدم اندکی اندیشه کردم

گرماگرم اندیشه و رازونیاز گفتم:

یا رب من با خودم چه کردم؟؟؟؟

یا رب من با خودم چه کردم؟؟؟؟؟؟

نسیمی وزیدن گرفت....

گل سرخ پاک مرا با خود برد

آن گل پاک بهاری پرپر شد

بگرفتم ز ساقش به این فکر که مرد

آن آیینه ی تقوا آن آیینه ی زهد

ضجه مانندی ز ساقه بر آمد....

همچون نفس آخر یک رو به مرگ

گفت....

لفظ رب تو آتش بر من زد

لحظه وصال نزدیک است

بدرود ای خلق اهورایی حق......

فرمانده نیروی قدس سپاه حاج قاسم سلیمانی

 

حاج قاسم السلام ای یاور مولا علی

همچو مالک می درخشی در اطاعت از ولی

آفرین از این همه اخلاص و پاکی در نبرد

یادگار با وفای لشگر مردان مرد

کربلا داند که قاسم کیست در میدان جنگ

عرصه را بر دشمنان دین چو شیری کرده تنگ

گشته آمریکا زنام قاسم وقدس و سپاه

گیج و مبهوت و نداند این همه هست از خدا

نام آمریکا چو اسرائیل شد ننگ تمام

بار دیگر باز شد دستش برای خاص و عام

گرچه بر شیطان فتاده لرزه ها از نام تو

زین فضیلت ، کرده شیرین حق تعالی کام تو

مرحبا ای مالک اشتر خدا همراه توست

در تمام عرصه ها نور ولایت راه توست

خشم آمریکا زتو یک هدیه ای از ماوراست

در دفاع از رهبری جان دادن ماها به جاست

ماجرای ظلم آمریکا دگر نابود شد

کاخ اهریمن به فرمان الهی دود شد

جعفری ، آمد ندا از سوی آیات خدا

کاین همه لطف الهی هست از ذکر و دعا

 

 

شعری از برادرجعفری در مورد فرمانده نیروی قدس سپاه

 

 

 

 

دیدم لب عطشان ،را ای کاش نمی دیدم

ارباب پریشان را ،ای کاش نمی دیدم

بی یار و معین ارباب ،تنها وسط میدان

دیدم شه خوبان را ،ای کاش نمی دیدم

لشکری پر از کینه، خنجر به روی حنجر

بر قلب سلیمان را فای کاش نمی دیدم

وقتی که برون آمد، شمر از وسط مقتل

دیدم سر جانان را ،ای کاش نمی دیدم

از بعد غروب آن روز ،در چنگ حرامی ها

دیده ام یتیمان را ،ای کاش نمی دیدم

آتش وسط خیمه ،ای وای چه می بینم

یک شام غریبان را ،ای کاش نمی دیدم

سرها به روی نیزه، خیمه همه در ناله

اشکان یتیمان را،ای کاش نمی دیدم

از کوفه به شام هردم، در روبرویم آورد

سرهای شهیدان را ،ای کاش نمی دیدم

سختی و اسارت را ،سیلی و جسارت را
بی صبری طفلان را ،ای کاش نمی دیدم

 

چه غروبیست خدا، دلگیر است

زینب از زندگی خود،سیر است

سوی مقتل که نظر افکندم

نیزه ها خورده ،تنت تکثیر است

آمدم بوسه بگیرم،صد حیف

من رسیدم ولی یا رب،دیر است

تو کجا ،گودی گودال کجا

پیکرت سجده گه شمشیر است

زخم ها در بدنت حیرانند

هر طرف می نگرم یک تیر است

حال باید بروم تا کوفه

لیک در مقتل تو،دل، گیر است

غیرت الله ،بیا و بنِگر

اشک هایم به سما ،تبخیر است

خواستم بر بدنت خون گریم

مزد من ،این غل و این زنجیر است

چاره ای نیست غریب مادر

خواب جدم ،به خدا تعبیر است

سر ساقی و سر پاک شما

از نوکِ نیزه مرا تفسیر است


زبان حال زینب کبری(س)- روضه کوفه

 

ارباَ اربا بدنت،قلب مرا از جا کند

زخمِ صد پاره تنت، قلب مرا از جا کند

با شتاب آمدم از تل سوی مقتل ،ای وای

خنجری در دهنت، قلب مرا از جا کند

کهنه پیراهنی هم روی تنت نیست چرا؟

غارت پیرُهنت ، قلب مرا از جا کند

بوریا گشته مقدّر ز برایت ،صد حیف

بدن بی کفنت، قلب مرا از جا کند

قاتلت همسفرم هست ،عزیزم چه کنم

دشمنِ بس لجنت، قلب مرا از جا کند

خیزران هست به دستش که جسارت بِکند

بر لب و آن دهنت، قلب مرا از جا کند

شمس رویت ز نوک نیزه قمر را دیده

وَ تبسّم زدنت، قلب مرا از جا کند

جان عبّاس بگو از سرِ نیزه چه خبر؟

روی نی پر زدنت، قلب مرا از جا کند

طفل بی تاب تو، هر لحظه پدر می خواهد

اشک این یاسمنت، قلب مرا از جا کند

تو که رفتی، ولی ای کاش نمایی نظری

دائماً این مِحنت، قلب مرا از جا کند


روضه زینب کبری(س)-اسرا در کوفه

 

کوفه رفتن به خدا، حال دگر می خواهد

زینبت، کسب اجازه به سفر می خواهد

چاره ای نیست وَ باید بروم ای گل من

خواهرت می رود و سایه سر می خواهد

در اسارت ،غل و زنجیر بسی بسیار است

دیدن شمس جمالت،چه خطر می خواهد

خیزران هست تو را منتظر ای خون خدا

دشمن پست شما، جایزه سر می خواهد

وسط مجلس پُر لهو و شرابش ،نامرد

به کنیزی ز یتیم تو، نظر می خواهد!

ناله و اشک شده قوت شب دخترکان

یک سه سااله ز فراق تو،پدر می خواهد

سیلی و صورت ناموس خدا، یا الله

در حرم، طفل یتیم تو، سپر می خواهد

در مسیری که جسارت به حرم بسیار است

همسفر با سرتان، خونِ جگر می خواهد

کشته اشک شدی و سندش دست شماست

ماتمت تا به ابد، گریه ثمر می خواهد

یا قتیل العبرة ، ذکر شما هست شفا

بردن نام شما، دیده تر می خواهد


 

به بهانه ساخت ضریح جدید اباعبدالله الحسین(ع)

 

بار دیگر شده دستم به دعا، بسم الله

هر که دارد هوس کرب و بلا ، بسم الله

صحن چشمان من، انگار توهّم زده است

شده ام زائرت ای خون خدا، بسم الله

چقدر حال و هوای حرمت می آید

زده ام دست توسّل به شما، بسم الله

حس شود عطر خوش سیب، همین نزدیکی

هر طرف گشته به پا شور و نوا، بسم الله

قسمت این است که با لطف دعای رضوی

ملک ایران بشود غرق صفا، بسم الله

عاقبت ماه محرّم حرمت را دیدم

وَ نصیبم شده پاداش عزا، بسم الله

حیف شش گوشه تو ،می رود از پیش همه

می رود تا برسد کرب و بلا، بسم الله

کاش همراه ضریحت برود این دل من

تا زمین پر اندوه و بلا ، بسم الله

ذکر ما هیئتیان ، کلّ محرّم این است

هرکه دارد هوس کرب و بلا، بسم الله


 

اربعین، زبان حال زینب کبری(س)

 

اربعین و جاده های بی کسی

زینب و دنیایی از دلواپسی

حس نمودم اوج غربت را به تن

خورده ام طعنه ز اغیارت بسی

آمدم ،حال مرا بنگر حسین

ای برادر،ای تو هم سنگر حسین

کوله باری از مراثی در دلم

کعب نی هر لحظه بر خواهر حسین

بعد تو،این زینب و این ناله ها

این من و حزن و فراق لاله ها

ای سرت خورشید بام نیزه ها

مانده ام بین گل و آلاله ها

در مسیر کوفه تا شام بلا

من شدم با هر غم تو مبتلا

بوی خون آید هنوز از قتلگه

ای شهید خفته در کرب و بلا

من اسارت رفتم و قدم خمید

نیزه ها از پیکرت گلبوسه چید

ای تنت زخمی چو قلب دخترت

همچو مادر، پهلویت دشمن درید


 

روضه امام سجاد - علیه السلام -

 

بر روی نی دیدم سرت، بس گریه کردم

بر آیه های پیکرت ، بس گریه کردم

با دیدن هر نوجوان و هر جوانی

بر قاسم و بر اکبرت، بس گریه کردم

هرگه صدای طفل کوچک می شنیدم

بر خنده های اصغرت ،بس گریه کردم

وقتی که طفلی پیش مادر گریه می کرد

یاد رُباب ،آن همسرت، بس گریه کردم

هرگه که دیدم مشک آبی، همچو زینب

با روضه آب آورت، بس گریه کردم

در غارت خیمه ،میان آتش و دود

بر غنچه های پرپرت، بس گریه کردم

من ،سال ها با دیدن آب گوارا

از تشنگی حنجرت، بس گریه کردم

کنج خرابه ، روبروی طشت زرّین

بر ناله های دخترت، بس گریه کردم

با کاروان نیزه ها، از کوفه تا شام

از گریه های خواهرت، بس گریه کردم

هرگه که دشمن از جفا بر من کتک زد

بر زخم های پیکرت، بس گریه کردم

وقتی که دیدم نقش دستی روی صورت

بهر سه ساله دخترت، بس گریه کردم

یعقوب چشمانم گرفته ابر و طوفان

بر لحظه های آخرت، بس گریه کردم

باران چشم من دگر پایان ندارد

چون نیزه ها ،دور و برت ،بس گریه کردم

شب های جمعه در کنار قتله گاهت

با گریه های مادرت، بس گریه کردم

آقا خلاصه گویمت هر روز و هر شب

مثل یتیمان درت، بس گریه کردم


 

اربعین، زبان حال زینب کبری(س)

 

چهل روزه برادر، بی قرارم

چهل روزه من و احوال زارم

چهل روزه شده بر نی، سر تو

زند دائم به سر، این دختر تو

چهل روزه من و چشم انتظاری

چهل روزه ز نی، دنبال یاری

چهل روزه ولی گشته چهل سال

شدم از داغ تو، بی پرّ و بی بال

چهل روزه، جسارت بر حرم شد

چهل روزه، چه خاکی بر سرم شد

چهل روزه جمالت را ندیدم

ز رگ های گلو، بوسه نچیدم

چهل روزه شده کارم شب و روز

کنم تفسیر آن، روی دل افروز

چهل روزه مقیم اشک و آهم

چهل روزه به نی، مانده نگاهم


همه ی حرف دلم

 
حرفها دارم اما ... بزنم یا نزنم؟

با توام !با تو!خدایا! بزنم یا نزنم؟

 همه ی حرف دلم با تو همین است که « دوست...»

چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

 عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم

زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

 گفته بودم که به دریا نزنم دل اما

کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

  به نگاهی که تماشای گل روی تو بود

خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

 دست بر دست همه عمر در این تردیدم:

بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟

موج اسلام محمد (ص) به فــــــراز آمده است

 

تو هم میدانی

 

 

دل من بی تو خراب است تو هم میدانی

جگرم بی تو کباب است تو هم میدانی


رخ تو کان نبات است تو هم میدانی

لب تو آب حیات است تو هم میدانی


گفته بودی که زکاتی بدهم ای درویش

وانگه این وقت زکات است تو هم میدانی


هرکه گویدکه حرام است حرامش بادا

بر درویش حلال است تو هم میدانی


نقش

 

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا

تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید

گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن

عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشید

گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم

راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشید

گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش

عکس حیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشید

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن

در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید

گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش

فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید

گفتمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم

گریه کردآهی کشید وزینب کبری(س) کشید

گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق

عکس مهدی(عج) راکشید و به چه بس زیبا کشید

گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین(ع)

گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید

«بسیج پرچم‌دار عزت اسلامی»

بسیجی را می‌شناسی؟ * از عاقل پرسیدم. گفت: مرد آخربین! * از عارف پرسیدم. گفت: مبارک بنده‌ای است! * از عامی پرسیدم. گفت: هم‌جنس اویم! * از عالم پرسیدم. گفت: آزادی عالَم طلبد! * از حکیم پرسیدم. گفت: چلچراغ معرفت! * از امام پرسیدم. گفت: لشگر مخلص خدا! * از مکتب پرسیدم. گفت: مدرسه عشق! * از مذهب پرسیدم. گفت: حزب‌الله! * از رهبر پرسیدم. گفت: شجره طیبه‌ای که امام تأسیس فرمود! * از عرش پرسیدم. گفت: رشک ملائک! * از فرش پرسیدم. گفت: زنده باد! * از آسمان پرسیدم. گفت: پاینده باد! * از روز پرسیدم. گفت: شیر بیشه! * از شب پرسیدم. گفت: پارسای من! * از دانشگاه پرسیدم. گفت: مدرّس عشق! * از مدرسه پرسیدم. گفت: معلم عشق! * از جبهه پرسیدم. گفت: دشمن‌شکن! * از تانک پرسیدم. گفت: قاتل من! * از سنگر پرسیدم. گفت: شب‌زنده‌دار! * از خلبان پرسیدم. گفت: قوّت قلب! * از افسر پرسیدم. گفت: صف‌شکن خط! * از سرباز پرسیدم. گفت: همرزم فداکار! * از مرد پرسیدم. گفت: قربان مروّتش! *از زن پرسیدم. گفت: باحیاترین! * از جوان پرسیدم. گفت: پرشور! * از پیر پرسیدم. گفت: باشعور! * از قرآن پرسیدم. گفت: انیس من! * از تاسوعا پرسیدم. گفت: سقای زمان! * از عاشورا پرسیدم. گفت: هیهات منّا الذّله! * از زینب(س) پرسیدم. گفت: پرچمدار کربلا! * از لبنان پرسیدم. گفت: رهبر ما! * از محراب پرسیدم. گفت: همدم من! * از منبر پرسیدم. گفت: شاگرد خوب! * از آمریکا پرسیدم. گفت: از نامش می‌لرزم! * از اسرائیل پرسیدم. گفت: کابوس من! * از هیأت پرسیدم. گفت: مریدشم! * از کربلا پرسیدم. گفت: رجزخوان صحنه میدان! * از کوه پرسیدم. گفت: زیرپایش می‌لرزم! * از دشت پرسیدم. گفت: به وجودش می‌بالم! * از معلم پرسیدم. گفت: شاگرد بامعرفت! * از جهادگر پرسیدم. گفت: عاشقشم

کاش زلف خدا را شانه می کردم

 

دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
به دریا می زدم در باد و آتش خانه می کردم

چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم
تمام روز و شب زلف
خدا را شانه می کردم

نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم
اگر می شد همه محراب را میخانه می کردم

اگر می شد به افسانه شبی رنگ حقیقت زد
حقیقت را اگر می شد شبی افسانه می کردم

چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد
چه بازی ها که هر شب با دل دیوانه می کردم

یقین دارم سرانجام من از این خوبتر می شد
اگر از مرگ هم چون
زندگی پروا نمی کردم

سرم را مثل سیبی سرخ صبحی چیده بودم کاش
دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم

محرم ماه عشق بازی ارباب بی کفن با خدای خود

 

 
عطری که از حوالی پرچم وزیده است/

ما را به سمت مجلس آقا کشیده است/

از صحن هر حسینیه تا صحن کربلا/

صد کوچه بازکنید محرم رسیده است/

السلام علیک یا صاحب الزمان

 

 

آقا قسم به جان شما خوب می شوم *** باور کنید آخرش به خدا خوب می شوم


حتی اگر گناه خلایق کشم به دوش *** با یک نگاه لطف شما خوب می شوم


این روزها ز دست دل خویش شاکیم *** قدری تحملم بنما خوب می شوم


من ننگ و عار حضرتتان تا به کی شوم *** کی از دعای اهل بکا خوب می شوم


با یک دعای مادر دلسوز و مهربان *** ام الائمه جوان خوب می شوم


جمعی کبوتر حرم فاطمه شدند *** من هم شبیه آن شهدا خوب می شوم


من بدترین غلام حقیر ولایتم *** ای بهترین امام بیا خوب می شوم


با این همه بدی به ظهور شما قسم *** با یک نسیم کرب و بلا خوب می شوم


راه عشق، پیچ و خمش فرق می‌کند

 

اصلا حسین جنس غمش فرق می‌کند
این راه عشق، پیچ و خمش فرق می‌کند

اینجا گدا همیشه طلبکار می‌شود
اینجا که آمدی کرمش فرق می‌کند

شاعر شدم برای سرودن برایشان
این خانواده محتشمش فرق می‌کند

صد مرده زنده می‌شود از ذکر یا حسین
عیســــای خانواده دمش فرق مــی‌کند

از نـــوع ویــــژگی دعـــا زیر قبـــــــه‌اش
معلوم می‌شود حرمش فرق می‌کند

تنها نه اینکه جنس غمش، جنس ماتمش
حتی سیاهی علمش فرق می‌کند

با پای نیزه روی زمیـــــن راه می‌رود
خورشید کاروان قدمش فرق می‌کند

من از "حسیـــــــــنُ منّی" پیغمبر خدا
فهمیده‌ام حسین همه‌اش فرق می‌کند

علی زمانیان

مرغ دل من

 

مرغ دل من به هر هوس خو نگرفت

از دام رهید وبا قفس خو نگرفت

هرچند که با آینه یک عمر نشست

با این همه باز یک نفس خو نگرفت

ترانه عشق

 

صیح بود نسیم عشق لاله های دل را به نوازش بیدار می کرد و  از آب زلال حقیقت خبر می داد
ناگهان ترانه عشق خیر از صیح ازل داد و سرود دلربای عشق را با نوای مستانه سر داد و از الطاف
حضرت عشق ترنمی چنین حاصل شد
 
یا رب سیه رو شدم از کردارم               از درد فراق یار دل می نالم 
این درد و غم و حزن دلم افزون کن     تا در دل خویش صدق و صفایی یابم 
*************
افسوس گنه کار و به دل بیمارم            از کرده خویش الی الابد بیزارم 
گر دست من ذلیل و مسکین گیری             با یاد تو در روز و شبم بیدارم 
*************    
یا رب تو چنان کن که دیوانه شوم من    مشتاق می و ساقی و پیمانه شوم من 
گر مست شوم بدست آن ساقی کوثر       هر آئینه با غیر تو بیگانه شوم من 
*************
یا رب به حق تشنه کرب و بلا               یا رب به حق اصغر سینه دولا  
توفیق شهادتم بده با یادت                   تا شافع من شود به حشر، آل عبا 
*************
یا رب بحق فاطمه بنت نبی               یا رب به حق مجتبی ابن علی 
بر درگه تو آمده ام توبه کنان                 از من بگذر بحق اولاد علی
 
 یا علی

 

با تشکر از آقای علی احمدی

کمال بی نهایت را خریدن  

 

خوشا در لحظه های عاشقانه   

  به عشق ناله های عارفانه

لباس بی لیاقت را دریدن  

     کمال بی نهایت را خریدن 

 

با تشکر از آقای علی احمدی

خوشا مست شراب پاک بودن  

 

   خوشا مست شراب پاک بودن  

  اسیر آن رخ دل چاک بودن

         به صبح و وقت شام با یاد محبوب   

   به در گاهش ذلیل و خاک بودن

 

با تشکر از آقای علی احمدی

 

بازباران

 

 

بازباران باترانه...

میخورد بربام خانه,یادم آمدکربلا را,دشت پرشوروبلارا...

گردش یک ظهرغمگین,گرم وخونین

لرزش طفلان نالان,زیرتیغ ونیزه هارا

باصدای گریه های کودکانه وندرین صحرای سوزان

میدود طفلی سه ساله,پرزناله,دلشکسته,پای خسته

بازباران...

قطره,قطره,میچکد ازچوب محمل...

آخ باران کی بباری برتن عطشان یاران,ترکندازآن گلورا

آخ باران...

آخ باران...

مشکل گشا

زلفت گشا و

گره از کار دل گشا

دستی بزن بر دل و

این قفل دل گشا   

نازی دگر نما و

نیازم بدار دوست

ای نازنین نگار و 

ای مشکل گشا

...

میوه ی کال مباش

 

پاییز رسید ، میوه ی کال مباش

موسی داری ، مهره ی رمّال مباش

از منتظران مهدی(عج) موعودی

هش دار مرید خر دجّال مباش...

اشهدان محمد رسول الله

 

به نام خدا


We once had a Teacher

 روزگاري ما معلمي داشتيم

The Teacher of teachers,
او معلم تمام معلمان بود

He changed the world for the better
او دنيا را به سوي بهتر شدن راهنمايي کرد

And made us better creatures,
و ما را بندگان بهتري ساخت

Oh Allah we’ve shamed ourselves
خدايا ما شرمنده ايم

We’ve strayed from Al-Mu'allim,
چون از راه معلم مان دور شده ايم

Surely we’ve wronged ourselves
حتما اشتباه از خودمان است

What will we say in front him?
ما در روز قيامت در مقابل او چه خواهيم گفت؟

oh mu’allim…
آه اي معلم

He was Muhammad salla Allahu 'alayhi wa sallam,
او محمد بود که درود و رحمت خدا بر او باد

Muhammad, mercy upon Mankind,
رحمتي براي بشريت

Teacher of all Mankind.
معلم بشريت

Abal Qasim
ابالقاسم

Ya Habibi ya Muhammad
اي محبوب من اي محمد

Ya Shafi'i ya Muhammad
اي شفاعت کننده ي من اي محمد

Khayru khalqillahi Muhammad
اي بهترين مخلوق خداوند،محمد

Ya Mustafa ya Imamal Mursalina
اي مصطفي ،اي پيشواي پيامبران

Ya Mustafa ya Shafi'al 'Alamina
اي مصطفي اي شفاعت کننده ي جهانيان

He prayed while others slept
در حاليکه ديگران خواب بودند او مشغول عبادت بود

While others ate he’d fast,
در حاليکه ديگران مي خوردند او روزه بود

While they would laugh he wept
در حاليکه ديگران مي خنديدند او (از عظمت الهي)اشک مي ريخت

Until he breathed his last,
تا آخرين لحظات عمرش همين طور بود

His only wish was for us to be Among the ones who prosper,
تنها آرزويش اين بود که ما در ميان سعادتمندان باشيم

Ya Mu'allim peace be upon you,
اي معلم درود و رحمت خدا بر تو باد

Truly you are our Teacher,
بدرستي که تو معلم ما هستي

Oh mu’allim…
آه اي معلم ....

Ya Habibi ya Muhammad
اي محبوب من ، اي محمد

Ya Shafi'i ya Muhammad
اي شفاعت کننده ي من ، اي محمد

Ya Rasuli ya Muhammad
اي فرستاده شده براي (هدايت) من ، اي محمد

Ya Nadhiri ya Muhammad
اي بيم دهنده ي من ، اي محمد

'Ishqu Qalbi ya Muhammad
اي عشق قلب من ، اي محمد

Nuru 'Ayni ya Muhammad
اي نور چشمانم ،اي محمد

Ya Bashiri ya Muhammad
اي بشارت دهنده ي من ، اي محمد

He taught us to be just and kind
او به ما ياد داد که انسانهايي عادل و مهربان باشيم

And to feed the poor and hungry,
و فقرا و گرسنگان را غذا دهيم

Help the wayfarer and the orphan child
کمک رسان در راه ماندگان وکودکان يتيم باشيم

And to not be cruel and miserly,
و ظالم و خسيس نباشيم

His speech was soft and gentle,
سخنان او متين و لطيف بود

Like a mother stroking her child,
درست مانند مادري که فرزندش را نوازش مي کند

His mercy and compassion, Were most radiant when he smiled
شفقت و دلسوزي اش زماني آشکار مي شد که او لبخند مي زد

Abal Qasim
ابالقاسم

Ya Habibi ya Muhammad
اي محبوب من اي محمد

Ya Shafi'i ya Muhammad
اي شفاعت کننده ي من اي محمد

Khayru khalqillahi Muhammad
اي بهترين مخلوق خداوند،محمد

Ya Mustafa ya Imamal Mursalina
اي مصطفي ،اي پيشواي پيامبران

Ya Mustafa ya Shafi'al 'Alamina
اي مصطفي اي شفاعت کننده ي جهانيان


*متن ترانه ی معلم از سامی یوسف

  عاشق که شَوی

 


          عاشق که شَوی ، همسفر ِ راز شَوی                     با هرچه وَرای ِ پرده ، همراز شوی

          از مرز ِ هراس و مُردِگی   می گذری                     در خطِ زمان  ،   دوباره آغاز شوی

 


        گیسوی بلندت صنما ، راه ِ من است                      چشمان ِ سیاهت به شبم ماه ِ من است

        مِی ،  معرفتِ ساغر ِ هستی ِ تو بود                      عشق ِ ملکوتیَم !  زمین چاه ِ من است

 

            آن خرمن ِ گیسو صنما ،  باز مکن                        با چشم ِ سیَه فتنه سرآغاز مکن

           ای ساقی ِ جام از لبِ میگونه  مرا                  حیران ِ گشودن ِ دوصد راز مکن

 

             هر روز كه مي بَرَدم  ،  ساربانِ عمر              از كوچه باغ ِ خاطره با كاروان ِ عمر

          احساس ميكنم كه فراتر ز ِ روز ِ قبل           عاشق ترَم ترا ، ترا ارمغان ِ عمر

 

             خوشا زندان ، که دیوارش تو باشی                   خوشا پایان ، که آغازش تو باشی

            خوشا بیماری وُ رنج از غم ِ دوست               خوشا مُردن ، که اِحیایَش تو باشی

 

             زیبایی باران  ،   همه از موی تو بود                آرامش ِ شب ، ز ِ چشم ِ آهوی تو بود

             سُرخی ِ شفق به رنگِ لبهای تو گشت           اعجاز ِ سپیده مُعجز ِ روی تو بود

 

               شمع وُ گل وُ پروانه وُ مینای الَست               دریای غم وُعاشق وُ خال وُ لبِ مست
               باید که  فنا شوی به راه معشوق                  وَر نه همه بر پردۀ پندار ِ دل است

 

 

خبری آمده

 

خبری آمده از محفــل نــورانی ما

کس ندارد خبر از بوسه ی پنهانی ما

 

تا پریشان نشود درک پریشان نکند

هر که دارد هوس ذکر پریشانی ما

 

غافل از خرقه ی زهد تو شدم حیف چه سود

ترسم این خــرقه بسوزد زهـوس رانــی ما

 

هرکه از خال تو دارد هوس سوز وگداز

گـو بخـواند زلبـم شرح پشیمانـی ما

 

در سرم نیست دگر فکر نگاری بکنـم

که تو اینگونه زدی ننگ به پیشانی ما

 

مرغ دل خـام تـو شد بر سر بـازار غـزل

حیف از آن طبع روان ، شور غزلخوانی ما

 

نفسم در قفس سینه به جایی نرسید

کس نداند به خدا قصه ی حیرانی ما

 

گرچه شاهی و منم سائل این باب مراد

تـو نـداری خبـر از ملک سلیمانـی مـا

 

دل نشد همدم تو تا نشود خوار و ذلیـل

تو شدی باعث این بی سر و سامانی ما

 

دامن مـِهر تو گر مُهر پشیمانـی ماسـت

کی به پایان برسد سجده ی طولانی ما

 

قصه ی هجر نه آن است که پایان برسد

مگـر آن روز کـه آیـد شب پـایـانـی ما

 

ای اجل نوبت صهباست در این وقت سحر

کـس نـدارد خبـر از بـوسـه ی پنهانـی مـا 

کلید خانه ی دل

 

کلید خانه ی دل دست عشق است

تمام کوچه ها بن بست عشق است

 

بدان دربستر دنیای فانی

همین آوارگی ها هست عشق است

 

ز انگشتان خود نازش کشیدم

که نازیدن سزای شست عشق است

 

به بام آسمان با زر نوشتم

دو دنیا بی تعارف، پَست عشق است

 

به لبخندی دلم را شاد گردان

که پیوند دل ما،بست عشق است

 

به عین وشین وقافم گر بخوانید

همانجا نام من پیوست عشق است

 

تمام عاشقان بیراهه رفتند

وصهبا همچنان سرمست عشق است

او خواهد آمد

 

چشم در راه کسی هستم

یارش  بر دوش

آفتابش در دست

خنده بر لب ، گل به دامن ، پیروز

یارش سرشار از عشق ، امید

آفتابش نوروز

با سلامش ، خوشی

در کلامش ، لبخند

از نفس هایش گل میبارد

با قدم هایش گل میکارد

مهربان ، زیبا ، دوست

روح هستی با اوست !

قصه ساده ست ، زیاد فکر نکن ،

چشم در راه بهارم بلی ،

چشم در راه بهار . . . !

آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد

 

آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد

شاید دعای مادرت زهرا بگیرد

آقا بیا تا با ظهور چشم‌هایت

این چشم‌های ما کمی تقوا بگیرد

آقا بیا تا این شکسته کشتی ما

آرام راه ساحل دریا بگیرد

اقا بیا تا کی دو چشم انتظارم

شب‌های جمعه تا سحر احیا بگیرد

پایین بیا خورشید پشت ابر غیبت

تا قبل از آن که کار ما بالا بگیرد

آقا خلاصه یک نفر باید بیاید

تا انتقام دست زهرا را بگیرد

جمعه ی من...

 
 
  کی شود در ندبه های جمعه پیدایت کنم

         گوشه ای تنها نشینم تا تماشایت کنم

               می نویسم روی هرگل نام زیبای تو را

                       تا که شاید این شب جمعه ملاقاتت کنم

تو که آهسته میخوانی قنوت گریه هایت را...

                                              میان ربنای سبز دستانت دعایم کن...

وخداوندا کاری کن که هرچه میشکنم

 

ای خدا Hard دلم Format مکن

Field من را خالی از برکت مکن

Option غم را خدایا On مکن

File اشکم را خدایا Run مکن

Delete کن شاخه های غصه را

سیستم اندوهم را Reset کن

نام تو Password درهای بهشت

آدرس Email سایت سرنوشت

تا نیفتد Bug در اندیشه مان

تا که ویروسی نگردد ریشه مان

ای خدا از بهر ما ایمن فرست

بهر دل های پرآتش Fan فرست

ای خدا حرف دلم با کی زنم

Help می خواهم که F1 می زنم

وخداوندا کاری کن که هرچه میشکنم

دل نباشد.

کي در سراي چشمم، قصد ظهور داري؟

 

اي آنکه در نگاهت حجمي زنور داري

کي از مسير کوچه قصد عبور داري؟

چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابي


اي آنکه در حجابت درياي نور داري

من غرق در گناهم، کي مي کني نگاهم؟

برعکس چشمهايم چشمي صبور داري

از پرده ها برون شد، سوز نهاني ما


کوک است ساز دلها، کي ميل شور داري؟

در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت


کي در سراي چشمم، قصد ظهور داري؟

 


با تشکر از صاحب وبلاگ  http://bayram14.blogfa.com/

 

شقايق
بگو اجلاس گل كي برقرارست؟
كمي پروانه اينجا بي قرارست
بگو با من سخنگويت كدامست؟
شقايق يا كه شب بو يا رزي مست؟
درآنجا نسترن صندوقدارست
دمادم شاخه اي رز گرم كارست
گلي از ناشكيبي هاي خود گفت
بسي از دلفريبي هاي خود گفت
گل شب بو فقط شب نامه اي خواند
اقاقي از محبت ها سخن راند
گل اركيده از زيباييش گفت
گل يخ دايم از تنهاييش گفت
خطاب نسترن حول ازل بود
خطاب ياسمن پر از غزل بود
گل رز از شكوه نام خود گفت
گل سرخ از لب ناكام خود گفت
گل زرد از بني آدم گله كرد
تمام صحبتش از نفرت و درد
سخنراني زنبق حول جان بود
كه زنبق فيلسوفي پر توان بود
گل لاله سخن گفت از شهادت
گل آلاله هم گفت از رشادت
و ياسي روي سن آمد فريبا
سخن آغاز كرد او وه چه شيوا
بسي از عمق احساسش خروشيد
گل احساس مجلس هم شكوفيد
سخنراني نرگس بس رسا بود
تمام بحث او دور خدا بود
زماني كه شقايق هم ز جا خاست
تمام سالن از جايش به پا خاست
شقايق روي سن زيبا شده بود
نمي داني كه بس رعنا شده بود
شقايق ابتدا حمد خدا گفت
سپس با يك صداي بس رسا گفت
خدا اينجا خدا درسينة ماست
خدا صورتگر آئينة ماست
خدا را مي شود در ژاله ها ديد
خدا را در ميان لاله ها ديد
خدا احساس يك شاخه گل ياس
خدا جاري شود از طعم گيلاس
تمام حاضرين در خلسه بودند
به حيرتخانه اي در پرسه بودند
سكوتي جمع گل رادر نورديد
گلي از جاي خود ديگر نجنبيد
شقايق غرق نوري از خدا شد
در آندم نذر گلها هم ادا شد
شقايق روي سن در سجده افتاد
خدا يك حس زيبايي به اوداد
گل نرگس شقايق را صدا كرد
اقاقي هم برايش جان فدا كرد
شقايق بوسه اي بر لاله اي زد
ونوشي از لب آلاله اي زد
شقايق بهترين همراز هستي
پيامش برترين آواز هستي

عشق

 

 
پرسید : کدام راه نزدیکتر است ؟
گفتم : به کجا ؟
گفت : به خلوتگه دوست !
گفتم : مگر فاصله ای می بینی
بین من و آنکس که دلم منزل اوست ...؟

زائر جمعه

    

    صدای آمدنت را به گوش ما برسان

    زمان غیبت خود را به انتها برسان


    نگاه نافذ خود را بر این گدا انداز

    برای درد نهفته کمی دوا برسان


    اگرچه بهر ظهورت نکرده ام کاری

    بیا و بر لب ما فرصت دعا برسان


    به صبح جمعه موعود زائرم فرما

    به خاکبوسی روز فرج مرا برسان


    برای روز ظهور تو کعبه پا برجاست

    بیا سرور دوباره بر آن بنا برسان


    کنار تربت زهرا به وقت نافله ات

    دعای خویش به یاری این گدا برسان


    نوشته ام به وصیت اگر میسر شد

    بیا و مرده ما را به کربلا برسان

ناله كن اى دل به عزاى على

ناله كن اى دل به عزاى على
گريه كن اى ديده براى على
كعبه ز كف داده چو مولود خويش
گشته سيه پوش عزاى على
عمر على عمره مقبوله بود
هر قدمش سعى و صفاى على
ديده زمزم كه پر از اشگ شد
ياد كند، زمزمه‏هاى على
تيغ شهادت سر او را شكافت
كوفه بود، كوه مناى على
عالم امكان شده پر غلغله
چون شده خاموش صداى على
نيست هم آغوش صبا بعد از اين
پيك ظفربخش لواى على
منبر و محراب كشد انتظار
تا كه زند بوسه به پاى على
ماه دگر در دل شب نشنود
صوت مناجات و دعاى على
آه كه محروم شد امشب دگر
چشم يتميان ز لقاى على
مانده تهى سفره بيچارگان
منتظر نان و غذاى على
واى امير دو سرا كشته شد
خانه غم گشته،سراى على
پيش حسين و حسن و زينبين
خون چكد از فرق هماى على
خواهم اگر ملك دو عالم حسان
از دل و جان باش گداى على

مدح مولا امیرالمومنین(ع)

 

 

حرفم به نام حضرت مولا (ع)شروع شد

همراه نام حضرت زهرا شروع شد

این نام فاطمه و علی یک نشانه است

خلق تمام عالم از اینها شروع شد

زهرا چو ریخت آب ، علی هم زده گلش

اینگونه خلق آدم و حوا شروع شد

حیدر میان معرکه بر سوی دشمنان

سر بند فاطمه زد و غوغا شروع شد

مولا کرم نما سرمان را قبول کن

عشق حسینت از سر ماها شروع شد

حیدر و فاطمه پدر و مادر منند

انها دلیل خلقت بال و پر منند

باز آمدی و صفحه دفتر گرفته ای

مصرع به مصرع از دل من پر گرفته ای

مدیون یک نگاه توأم شاه لافتی

ذکر علی از این دل پرپر گرفته ای

کتمان نمی شود کرمت حیدر نبرد

حتی تو دست از در خیبر گرفته ای

با ضربه ای که بر سر مرحب زدی علی

جائی میان قلب پیمبر گرفته ای

مرحب برای قلعه خیبر بزرگ بود

اما تو جان از پشه کمتر گرفته ای

ای تکسوار غزوه خیبر علی علی

نامت شکسته صد صف لشکر علی علی

وصفت فراتر است از این حرف های من

از این همه سخن و از این هوی و های من

نامت مرا به خاک جنونم کشانده است

آخر ببین چگونه شده ماجرای من

تقصیر توست گر بشوم کافرت علی

ترسیدم و نگفتم:«هستی خدای من»

این سر به روی این تنم آقا اضافی است

این سر فدای تیغ شما مقتدای من

دشمن همین که نام یدالله را شنید

فریاد زد که میزند او دست و پای من

این دشمنان ببین چه به صف ایستاده اند

از ترس لافتای نجف ایستاده اند

من دور از این دیار زمینگیر می شوم

هر لحظه بیشتر به تو پاگیر می شوم

هر حرکت زمین و زمان با اشاره ات

من هم طلسم حرکت تقدیر می شوم

کور است هرکه منصبتان را ندیده است

بر چشم دشمنان شما تیر می شوم

گویم به عالم این یل خیبر شکن علی ست

تکرار می شوم و فراگیر می شوم

یا والی الولی خدا شیر کردگار

با ذکر حیدر است چنین شیر می شوم

مائیم اهل عشق و جنون یا علی مدد

مائیم اهل لطمه و خون یا علی مدد

اذن شهادت شهدا را تو میدهی

راه رسیدن به خدا را تو میدهی

بابا برای زخم دل بچه های خود

مرهم بهانه است شفا را تو میدهی

آقا تری تو از همه کس می شناسمت

انگشتری دست گدا را تو میدهی

ما خوب می شویم آقا به خدا بگو

اذن فرج به مهدی(عج) مارا تو میدهی؟

من یک مزاحمم به در خانه ات ولی

گفتند اذن کرببلا را تو میدهی

بابای شیعیان جهان شاه عالمین

بابای مهربان حسن،زینب و 

الهم عجل لولیک الفرج

علی عشق فاطمه

 

منکه از عشق علی چون شمع شیدا سوختم

صاحب جنــــــــت منم، اما در اینجا سوخــــتم

سوخـــــتم تا یک سر مویی نسوزد از عـــــلی

تا بماند رهبـــــرم من بی مهابا ســــــــــوختم

بی گنــــــه بودم ولی در آتشم انداخـــــــــتند

محسنم شد کشته، نالیدم که بابا ســــــوختم

زینــــــبم می دید آتــــــش زائر رویم شــــــده

از پریشانــــی او در بیـــــن اعــــدا سوخــــتم

صورت آتش گـــــرفته تا زســـــــیلی شد کبود

شکــــر کردم، بهر حفظ جان مولاســـــــوختم

مثل چـــــشم مجتبی مسمار یارب ســرخ بود

من نمی گویــــــم چه شد تنهای تنها سوختم

هرکه نان از سفره ی ما برده بود ایستاده بود

بس که نامردی بود در این تماشا سوخــــــتم

سوختم تا شعله ی عشقت بماند جــــــاودان

پای تا ســـــر یا علی با این تمــــنا ســــوختم

ای کاش ...

 

 

ای کاش می شد با تو قرآن سر بگیرم

در آسمانی نگاهت پر بگیرم

ای کاش می شد امشب ای قرآن ناطق

دست شمارا جای قرآن سر بگیرم

ای کاش می شد لااقل یک بار در خواب

با دست آغوشم تو را در بر بگیرم

ای کاش پایم واشود در خیمه ای که

یک لقمه نان و عشق از دلبر بگیرم

ای کاش در تقدیر من امشب نویسند

پای تورا یک شب به چشم تر بگیرم

ای کاش می شد تا برای سجده از تو

مهری زخاک تربت مادر بگیرم

تقدیرم ای کاش این شود با تو محرم

ده روز روضه بر تن بی سر بگیرم

من عاشقم خرده ز ای کاشم مگیرید

ای کاش ها ر ا کاش ازاین در بگیرم

على امشب چرا بهر عبادت بر نمى‏خيزد؟

على امشب چرا بهر عبادت بر نمى‏خيزد؟
چرا شير خدا از بهر طاعت‏بر نمى‏خيزد؟
خداجوئى كه از ياد خدا يكدم نشد غافل
چه رو داده كه از بهر عبادت بر نمى‏خيزد
از آن ضربت كه بر فرق على زد زاده ملجم
يقين دارم كه از جا، تا قيامت‏بر نمى‏خيزد
به محراب دعا در خون شناور گشته شير حق
دگر بهر دعا آن ابر رحمت‏بر نمى‏خيزد
ز كينه ابن ملجم آتشى افروخت در عالم
كه زين آتش بجز دود ندامت‏بر نمى‏خيزد
طبيب آن زخم سر را ديد و گفتا با غم و حسرت
على ديگر از اين بستر سلامت‏بر نمى‏خيزد
نهد سر هر كسى بر آستان مرتضى(خسرو)
ازاين درگاه تا روز قيامت‏بر نمى‏خيزد

مولای مردان

اون آقایی که شبا رد می شد از کوچه ما کیسه به دوش کو

رد پای پرخراش بی خروش کو

اون آقای خرقه پوش کو

کجاس اون آقا که پینه های دستاش مرحم دلای ما بود

نفس سبز نگاهش همیشه حلال مشکلای ما بود

میشه یک بار دیگه سر بزنه به خونه ما

بگیره نشونی از غربت بی نشونه ما

موهای آقا سفیده جووناکیسه رو از آقا بگیرین

قامت آقا خمیده جوونا کیسه رو از آقا بگیرین

جوونا آقا بشین زنده کنین رسم جوونمردی رو امشب

یتیما منتظرن زنده کنین شیوه شبگردی رو امشب

یتیما پشت درای خونشون منتظر آقا نشستن

گوش به زنگ تق تق یه جفت صدای پا نشستن

موهای آقا سفیده جووناکیسه رو از آقا بگیرین

قامت آقا خمیده جوونا کیسه رو از آقا بگیرین

حیدر کرار نیم خانه نشینم ولی

جان به فدای جگر سوخته ات یا علی

دستای پینه بسته علی به همراه منه

خونه نشینی علی آتیش به جونم می زنه

تو کوله بار شعر من اسم قشنگ علیه

قافیه ی تنگ دلم از دل تنگ علیه

تو کوچه های غربتم نشونی از مولا میدن

اهل محل سلامم رو جواب سربالا میدن

به من میگن علی کیه

علی امام عاشقاس

به من میگن علی چیه

داغ دل شقایقاس

توی نجف یه خونه بود که دیواراش کاهگلی بود

اسم صاحب اون خونه مولای مردا علی بود

نصف شبا بلند میشد

یه کیسه داش که ورمیداش

خرما و نون و خوردنی هرچی که داش تو اون میذاش

راهی کوچه ها می شد تا یتیما رو سیرکنه

تا سفره خالیشون رو پر از نون و پنیر کنه

شب تاسحر پرسه میزد پس کوچه های کوفه رو

تا پر بارون بکنه باغای بی شکوفه رو

عبادت علی مگه میتونه غیر از این باشه

باید مثل علی بشه هر کی که اهل دین باشه

بعد علی کی میتونه محرم راز من بشه

درد دلم رو گوش کنه تا چاره ساز من بشه

فردا اگه مهدی بیاد دردا رو درمون می کنه

آسمون شهرمون رو ستاره بارون میکنه

چشمات رو وا کن آقاجون بالهای خستمو ببین

منو نگا کن آقاجون دل شکسته مو ببین

دلت میاد کبوترات توحرمت پر نزنن

به سایه بون دستای مهربونت سر نزنن

السلام علیک یا بقیه الله    


   

ای روی تو مهر عالم آرای همه                     وصل تو شب و روز تمنای همه

 گر با دگران به ز منی وای به من                  گر با همه كس همچو منی وای همه

 مجنون و پريشان توام دستم گير                  چون دانی از آن توام دستم گير

 هر بی سر و پايی دستگيري دارد                 من بی سر و سامان توام دستم گير

انتظار

 

اما زمین، ای وای!
ماتم گرفت.
آنا اللیل و اطراف النهار
پر شد
از گریه های غریبانه
نوحه‌ي‌های یتیمانه.
روح نمازمان
قبض شد،
و لاشه های سرد ركوع و سجودمان
بی كفن و دفن
بر خاك ماند
و قلب ،
گوری شد كه در آن
جنازه‌ی فطرت را به خاك سپردند.

شب را شكست،
اما خود
در انتظار طلوع نماند.
O
نوری كه در طواف قلب محمد بود
به قبله طواف خویش
واصل شد.
پروانه ها نور را
به حكم میثاق
می شناسند، و از آغاز
با قصد سوختن
پر در مطاف می گشایند.

O
در آسمان، ملائكی كه قمر را
با یك اشاره‌ی لولاكی
بشكافتند،
راه را
با فاتحه گشودند.
بانگ تلاوت از شقاق قمر
برخاست و...
تا آسمان هفتم
بالا گرفت
تا جنات یس
و حجرات نور
تا آنجا كه نسیم «هل اتی» می وزد،
با عطر یاس
و گل های محمدی ....
تا بستان هایی كه
از نهرهای «طه»
سیراب می شوند.
O
اما زمین، ای وای!
ماتم گرفت.
آنا اللیل و اطراف النهار
پر شد
از گریه های غریبانه
نوحه‌ي‌های یتیمانه.
روح نمازمان
قبض شد،
و لاشه های سرد ركوع و سجودمان
بی كفن و دفن
بر خاك ماند
و قلب ،
گوری شد كه در آن
جنازه‌ی فطرت را به خاك سپردند.
O
اعصار بینات|
پایان گرفت و باز،
ماییم و عقلمان.
ماییم و عقلمان
این فرشته‌ی مطرود بال شكسته
بر مهبط زمین
در این جزیره‌ی تنها.

ولادت مولای کریم (ع)

 

 

لبم امشب دوباره شیرین شد

 آسمان مدینه رنگین شد

 به در خانۀ علی نور است

 در خانه ستاره آذین شد

 ای که بر چشم شور و بد لعنت

 کور باشد هر آنکه بد بین شد

 کسی آمد ورای هر دو جهان

 شانه های زمین چه سنگین شد

 کوری چشم هر معاویه ای(لعنت الله علیه)

 ذکر مستان می کده این شد

 «شاه عالم پدر شده تبریک

 گل زهرا پسر شده تبریک»

 دل غم ها شکست، نیمۀ ماه

 دلمان گشته مست، نیمۀ ماه

 او دلم را گرفته از غم ها

 دلم از غم گسست، نیمۀ ماه

 نیمه دومش حسین علی ست

 حسنش آمده ست، «نیمۀ ماه»

 شد دخیل کرامتش خورشید

 پای لطفش نشست نیمۀ ماه

 چشم عالم به سفرۀ کرمش

 تا دهد از دو دست نیمۀ ماه

 «جای آن است من سخن گویم

 پیش زهرا حسن حسن گویم»

 کیست او؟ پاسخش به پیش خداست

 حاکم است و پس از علی آقاست

 حیدر دوم، احمد سوم

 شاه بیت قصیدۀ زهراست

 کوری چشم هر نمک به حرام

 بعد حیدر مرا حسن مولاست

 مقتدای حسین و عباس است

 او امام دو شاه کرببلاست

 زینب از او گرفته درس صبر

 صلح او چون قیام عاشوراست

 «منتهای کرامت است حسن

 صاحب کلب هیئت است حسن»

 او نماد عنایت و کرم است

 او سپه دار و صاحب علم است

 شأن او ماورای ابراهیم

 او سلیمان حشم، مسیح دم است

 انبیائ خدا و جن و ملک

 تا کمر قدشان به پاش خم است

 قدر و شأن کریم آل الله

 تا خدای عظیم یک قدم است

 گر خدا خوانمش که مرتدم

 جز خدا خواندن کریم کم است

 «اهل گمراهیم ندان زاهد

 حسن اللهیم نخوان زاهد »

 من فقط عاشقم به روی کریم

 مات و مبهوت خلق و خوی کریم

 هر چه دارم ز دست او دارم

 هر چه هستم ز یک سبوی کریم

 هر چه او آبرو به من داده

 برده ام باز آبروی کریم

 دائما در غمم ز غربت او

 خاک و قبر و بقیع و کوی کریم

 زینب و تشت و سَم و پاره جگر

 جسد و تیری از عدوی کریم

 «امشب امن یجیب می خوانم

 از امامی غریب می خوانم»

یارب القاسم(ع) به حق قاسم عجل لولیک الفرج

 


**به نام خداوند بخشنده مهربان **

**به نام  مبـــــــارک خدا که نور عالم است **

**به نام  مبــــــــارک خدا که نور نور عالم  است **

**به نام  مبـــــــــــــارک خدا که نور بالای نور عالم  است**

**به نام مبــــــــــــــــــــارک خدا آن نام که مدبر امور عالم  است**

**به نام  مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک خدا آن که نور را از نور   آفرید** 

**ســـــــــــــــــتایش خدا را که نور را از نور آفرید**


یا رب نکند یزید باشیم

 

یا رب نکند یزید باشیم

آن مار که می گزید باشیم

معتوت تمام تیرگیها

بر علت خود مزید باشیم

از طایفه ای که گوش هاشان

فریاد نمی شنید باشیم

در مهر و وفا چو اهل کوفه

نامریی وناپدید باشیم

یک ابن زیاد شیک تازه

با ژست ابو سعید باشیم

یک حارث دین فروش دیگر

درظاهر با یزید باشیم

در ظاهر خود نمایی از آب

در باطن خود اسید باشیم

از خولی شمر بی حیاتر

بر حرمله مرید باشیم

ویروس نفاق وخودپرستی

یک عارضه جدید باشیم

در حق کشی ودسیسه بازی

بدتر زابایزید باشیم

فرمان بر حرص خود پسندی

منت کش هر پلید باشیم

ترسان زبیان حق به وقتش

بر گندم ری عبید باشیم

مانند کسی که دست سقا

درظهر عطش برید باشم

باشیم و رها زخود نباشیم

مرغی که نمی پرید باشیم

در حاشیه ابن سعد ملعون

در واقعهها ولید باشیم

یانوکر پست رز پرستان

چون برده زر خرید باشیم

همسفر خیل کاس لیسان

بدتر زخود یزید باشیم

حسرت خور فرصت رهایی

وقتی که به سر رسیدباشیم

وقتی که به سر رسید باشیم

یا رب مپسند صبخ تاشب

آن کس که شتر ندید باشیم

دیدیماگر شتر بگوییم

فارغ زچک وعید باشیم

یارب نرسان دقیقه ای را

کز لطف تو نا امید باشیم

ما را برسان به کوثر عشق

شاید بشود شهید باشیم

سراینده:کامران شرفشاهی

میانمار

 

 

بسم الله القاصم الجبّارین

هنوز مستعمره است

و آتش تهیه‌ این جنایت

هنوز از انگلستان و واشنگتن تدارک می‌شود

همیشه پای یک زن در میان است

زنی که از قاهره به تل آویو می‌رود

از تل آویو به کابل

و هر شب نقشه‌ کشتار را تدارک می‌بیند

فعالان صلح جهانی

برایش کف می‌زنند

پسر علی‌اف خوابش را می‌بیند

و شاه عربستان عکسش را کنار اجدادش گذاشته است

او همه جا می‌رود

اعراب شکم گنده از بوی ادوکلنش زبانشان بند می‌آید

میانمار هنوز مستعمره است

5بعلاوه یک سکوت می‌کند

کشتارها ادامه دارد

مردی شبیه چنگیز و هلاکو

تین سین

آتش پرستی فاشیست که قبل از همه

بودا را آتش زد

مردی از تار و پود خوک و شراب

با قلبی از لجن و کثافت

برادر دوقلوی زنی که موی بلوند دارد

و آمده است جهان را به هم بریزد

که حالم از شعار دموکراسی‌اش به هم می‌خورد

تین سین برادر دو قلوی خانم کلینتون است

خوش خدمتی‌اش را

با کشتار مسلمانان تمام کرد

حال آن که بودا به صلح می‌اندیشد

بودا تعلیم آرامش است و دوستی

تین سین اما نواده‌ هلاکوست

پسر غیر شرعی هیتلر است

اگر می‌دانستم به سانچی نمی‌رفتم

مجسمه بودا نمی‌خریدم

چرا که بودا و کریشنا در این کشتار

سکوت کرده‌اند و

بودای خوابیده در قفسه

انگار قصد بیدار شدن ندارد!

(علیرضا قزوه)...

با آمدنت

 

 

با آمدنت قاعده ی عشق به هم خورد
لیلای تو مجنون شد و مجنون تو لیلا

تا چشم گشودی به جهان ساقی ما گفت:
"المنته لله که در میکده شد وا.."


من قربانی تو یا الله

 

 
قلبم
پُر از هیاهوی جنون است
اینبار اما ،
دیوانگی هایم
فقط از آنِ توست.

مدد کن
قلب دیوانه ام را
که جاودانه بماند
با تو
و برای تو

پروانهء من!
مادام که نفسم هست
شمع وجودم
قربانی تو باد..